برچسب ها بـ ‘خاطره’

تصویر نوشته 76

سه شنبه, 10 جولای, 2018

کوچه مردها 200

چهار شنبه, 8 فوریه, 2017

مردم شدیدا به شوق آمده بودند و احساس زنده بودن و آدمیت می کردند.گذشت مردم نسبت به یکدیگر فوق العاده زیاد شده بود و نسبت به هم مهربان شده بودند.بد نیست در این مورد خاطره ای نقل کنم.
یکی از این روزها که از دانشگاه بیرون آمدم،متوجه شدم که دو خودروی سواری زیر پل مقابل دانشگاه در خیابان حافظ تصادف کرده اند و منتظر کارشناس پلیس هستند.
ظاهرا پلیس در آمدن خیلی تاخیر داشت و به همین خاطر به محض رسیدن به صحنه تصادف مورد اعتراض دو راننده تصادف کرده قرار گرفت که تا حالا کجا بودی؟
افسر پلیس هم با خونسردی گفت: وقتی همه جا را می بندید تا برای خمینی تظاهرات کنید و به شاهنشاه فحش بدید،همین می شه دیگه!
دو راننده نگاهی به هم کردند و راننده خودروی جلویی به دیگری گفت: داداش من از خسارتم گذشتم،فدای یک تار موی آیه الله خمینی!برو به سلامت.
راننده خودروی عقبی هم که مقصر بود جواب داد: نه داداش ،من مقصرم .یک لحظه وایسا من یک چک بکشم ،هرچی هم زیاد اومد برای سلامتی آقا صدقه بده به آدمهای محتاج!
راننده ها همدیگر را بوسیدند و رفتند ولی پلیس تا چند دقیقه هاج و واج وسط خیابان مانده بود.

به یاد دوست

دوشنبه, 31 اکتبر, 2016

حرفی بزن بگو که دوست داری ام
با این سکوت ، دل نگران می گذاری ام

پاسخ بده پیام مرا حال من بد است
چیزی بگو که از نگرانی در آری ام

دریای من! اگرچه به پایت نمی رسم
اما هنوز رودم و سوی تو جاری ام

من سالهاست ابری ام ای نوبهار من
کی جلوه می کنی به دلم تا بباری ام

گاهی چنان بدم که ببینی اگر مرا
دارم یقین به خاطره ها می سپاری ام

کوچه مردها 177

چهار شنبه, 27 ژانویه, 2016

بگذارید یک خاطره دیگر از احمد احسن ناهید برایتان بازگو کنم.
می دانستم به شدت فعال سیاسی است ،اما نمی دانستم به چه دسته و گروهی وابستگی دارد.
روزی که کت شلوار نویی دوخته بودم و برای اولین بار با آن به دانشگاه رفتم،او را در حیاط دانشگاه دیدم.به من گفت:به به ،چقدر شیک و خوشگل شدی!اما فکر نمی کنی اگر پول پارچه و دوختن این لباس را به یک خانواده فقیر می دادی یا خرج مبارزه با رژیم ستمگر شاه می کردی،بهتر نبود؟
به او گفتم:اولا که هم پارچه و هم پول دوختش هدیه یک عزیز است،ثانیا بالاخره آدم به لباس هم احتیاج دارد.ثالثا مگر همه ما الان به اندازه وسعمون برای رسوایی رژیم تلاش نمی کنیم؟
گفت:نه به اندازه کافی.من مدتهاست که به تو توجه دارم.تو مبارزاتت سیستمی و با برنامه نیست،برای همین پیشنهاد می کنم که بیایی و در گروه ما فعالیت کنی.بعد از سوال و جواب های متعدد،فهمیدم که او عضو چریک های فدایی خلق است و از همان دسته ای هستند که گروه های دونفره دختر و پسر درست می کنند و به آنها موضوعات تحقیقاتی می دهند.
از اعتمادش به خودم تشکر کردم و گفتم که من اعتقادی به گروه های چپی ندارم،به خاطر اینکه آدم خدا باوری هستم. از طرف دیگر امکان تشکیل گروه دونفره هم ندارم،چون کس دیگری را دوست دارم و قصد ازدواج با او را دارم،همین کسی که پارچه این کت و شلوار و پول دوختش را به من هدیه کرده!
به من گفت که عشق آدم را از مبارزه وامی داره و باید دست از این چیزها شست و من جواب دادم که این کار از من برنمیاد.
در آن زمان انجمن اسلامی و بچه های کمونیست اگرچه هرجا در مبارزه لازم می دیدند ،باهم تشریک مساعی می کردند، اما اصلا همدیگر را قبول نداشتند و به محض پیروزی انقلاب راهشان را از هم جدا کردند.
احمد احسن ناهید هم بخاطر عضویت در گروه فداییان خلق و شرکت در جنگ های مسلحانه در ترکمن صحرا دستگیر شد و در دادگاه به اعدام محکوم شد.

کوچه مردها 141

چهار شنبه, 13 آگوست, 2014

بد نیست خاطره ای از تعمیرگاه را برایتان تعریف کنم.
در اوقاتی که در تعمیرگاه بودم و کاری هم نداشتم به اشکال مختلف خود را سرگرم می کردم.یکی از این سرگرمی ها این بود که با ضامن جک های سوسماری که زیر ماشین بودند و ماشین را از عقب یا جلو،بالا نگه می داشتند،طوری بازی می کردم که بتوانم ماشین را در فاصله های مختلف از زمین نگه دارم،مثلا با خودم شرط می کردم که جک را آزاد کنم و در فاصله ده سانتی متری چرخ های ماشین تا زمین دوباره آن را متوقف کنم.آنقدر این کار را انجام داده بودم که مهارت زیادی در این امر کسب کرده بودم.
یک روز که یکی از کارگران در زیر یک ماشین که با جک بالا برده بودندش در حال کار بود،من تصمیم گرفتم که ببینم می توان ماشین را تا نوک دماغ او پایین بیاورم یا نه؟!
من در آن آزمایش موفق شدن اما کارگر بیچاره فریادی کشید و زیر ماشین(بدون اینکه ماشین کوچکترین برخوردی با او بکند)از ترس از حال رفت و کارگران دیگر از زیر ماشین بیرونش آوردند و انقدر آب بصورتش زدند و کتف هایش را مالش دادند تا بالاخره به هوش آمد.خیال همه راحت شد و آمدند سراغ من.قصد گوشمالی دادن حسابی داشتن که همان کارگر زیر ماشین وساطت کرد و گفت:من او را بخشیده ام.شما هم کاری به او نداشته باشید.
خدا پدر فامیلم را هم بیامرزد که آن شب در خانه از این ماجرا چیزی نگفت و الا یقینا کتک جانانه ای نوش جان می کردم!

این بار خطاب به سهراب عزیز

دوشنبه, 14 جولای, 2014

با تو هستم سهراب:
تو كه گفتي ” گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد؟”
راست مي گويي تو ،
چه تفاوت دارد قفس تنگ دلم ،
خالي از كس باشد يا به قول تو پر از ناكس و كركس باشد ؟
من نه تنها چشمم ، واژه ها را هم شستم ،
فكر را ، خاطره را ، خواب يك پنجره را ،
زير باران بردم
چترها را بستم ، من به اين مردم شهر پيوستم
من نوشتم همه حرف دلم
آرزو كردم و گفتم كه هوا ، عشق ، زمين ، مال من است
ولي افسوس نشد زير باران من نه عاشق ديدم
نه كه حتي يك دوست
” زير باران من فقط خيس شدم ”
باز هم مي گويي ” چشم ها را بايد شست ؟؟؟
جور ديگر بايد ديد ؟؟؟

گلی در مرداب 3

سه شنبه, 7 می, 2013

خونه این خونه ویرون

واسه من هزارتا خاطره داره

خونه این خونه تاریک

چه روزایی رو به یادم میاره

اون روزا یادم نمیره

دیواره خونه پر از پنجره بود

تا افق همسایه ی ما

دریا بود ستاره بود منظره بود

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نو واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

پدرم میگفت قدیما

کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون

خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشقه مادرم بود

که تو باغچش گل اطلسی میکاشت

خونه روح پدرم بود

چیزی رو هم پای خونه دوست نداشت

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نو واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

سیل غارتگر اومد

از تو رودخونه گذشت

پلا رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادر و دیوونه کرد

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه ی دیوونه ها

منه زخمی منه خسته منه پاک

مینویسم آخرین حرف و رو خاک

کی میاد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره

کی میاد دست توی دستم بذاره

خونه

دوشنبه, 26 نوامبر, 2012

به باور من،مردم این سرزمین ،از دیرباز و از پس قرن های گذشته ،هربار که این شعر یا مشابه آن را خوانده اند و یا شنیده اند،اشک در چشم آورده اند.شما چطور؟

 

 

خونه این خونه ویرون،واسه من هزارتا خاطره داره

خونه این خونه تاریک،چه روزایی رو به یادم می آره

اون روزا یادم نمیره،دیوار خونه پر از پنجره بود

تا افق همسایه ما،دریا بود،ستاره بود،منظره بود

خونه،خونه جای بازی،برای آفتاب و آب بود

پر نور واسه بیداری،پر سایه واسه خواب بود

پدرم می گفت قدیما،کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون،خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشق مادرم بود،که تو باغچه اش گل اطلسی می کاشت

خونه روح پدرم بود،هیچ چی رو همپای خونه دوست نداشت

…………………….

سیل غارتگر اومد

از تو رود خونه گذشت

پل ها رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادرو دیوونه کرد

…………………….

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه دیوونه ها

من زخمی،من خسته،من پاک

می نویسم آخرین حرفو رو خاک

کی می آد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره  ؟