برچسب ها بـ ‘خاطرات’

تصویر نوشته 44

سه شنبه, 12 سپتامبر, 2017

مبارکت باشد جوانمرد!

دوشنبه, 8 سپتامبر, 2014

عاشق برجای مانده از رفتن معشوق
کویر تنهایی اش را
با گلهای خاطراتش می آراید
و با نشخوار گذشته ها،روزمرگی می نماید
بنازم حکمتش را
چون خزان زندگی فرا می رسد
همه برگ ها میریزند
و باید عریان و منتظر،در منظر چشم عابران بایستی
تا بهاری دیگر و لباسی نو!
آزاده آنکه دیگر بهاری را چشم در راه نیست
رها شدی از نیاز ای عاشق
آزادی ات مبارک جوانمرد،آزادی ات مبارک

کوچه مردها 83

چهار شنبه, 10 اکتبر, 2012

وقت آن شده که برگردیم به تهران و خاطرات ناب قدیمی اش برای یک کودک شش هفت ساله.

خیابان هاشمی حسابی آباد شده بود.برق داشت و آب فشاری و همه جور مغازه و فروشگاه و دکتر و درمانگاه و داروخانه و مدرسه و………

حالا جزئ یکی از مناطق تهران هم محسوب می شد و مردم محله دائما در پی مطالبات جدیدی بودند که مهمترین آنها آب لوله کشی بود.

بالاخره مژده این یکی هم رسید و گفتند که نوبت لوله کشی آب محله ما رسیده و خدا می داند که مردم چقدر خوشحال و مسرور بودند و از آنها بیشتر ما بچه ها! چون می دانستیم که دیگر از رنج آب آوردن از فشاری ها راحت می شویم.

ورود وانت پر از کارگران روستایی به محله و شروع به کندن زمین کوچه ها با خوشحالی و استقبال مردم مطرح بود.کارگرها از نظر شربت و چای و غذا هیچ کم و کسری نداشتند.مردم با کمال میل برایشان می آوردند.در کوچه ها و از مقابل خانه ها کانالی با عرض حدود نیم متر و عمق حدود شصت هفتاد سانتی متر می کندند و وقتی تا انتهای کوچه رسیدند ،سر و کله کارگران جدید با لوله و سایر تجهیزات پیدا شد که به سرعت لوله ها را می خواباندند و به هم وصل می کردند و در نزدیکی درب هر خانه شیری نصب می کردند که با ابزاری میله ای و بلند از روی زمین می شد آن شیر را باز و بسته کرد و کمی جلوتر از این شیر اما داخل خانه ها و همان نیم متری درب ورودی کنتور آبی نصب می کردند و از طرف دیگرش هم لوله ای کوتاه خارج می کردند تا صاحب خانه پس از لوله کشی آب داخل خانه با اتصال لوله اصلی به این لوله خارج شده از کنتور پس از باز کردن شیر بیرون خانه امکان بهره برداری از آب تصفیه شده و سالم و پاک را داشته باشد.

با هر اتصال کنتور سرپرست کارگران انعامی بین پنج تا ده تومان از صاحب خانه دریافت می کرد که آن زمان مبلغ هنگفتی بود و حتما در پایان روز بین خودشان تقسیم می کردند.معمولا صاحب خانه ای که کنتورش وصل می شد با یک جعبه شیرینی هم سراغ همسایه ها می رفت و با تعارف آن خوشحالی خود را اینگونه بروز می داد.

لوله کشی داخل خانه هم حکایتی بود.خراب کردن بخشی از کف حیاط و آشپزخانه و توالت و حمام(اگر داشتند) و همینطور سوراخ کردن دیوار آشپزخانه ها برای رد کردن لوله های آب و نصب شیر و بازسازی دوباره آنها،هر خانه را یک هفته تا ده روزی معطل می کرد اما با باز کردن اولین شیر آب و شستن سر و رو همه این خستگی ها و مشکلاتش برطرف می شد و شکر و خوشحالی آب تمیز و بهداشتی جایگزینش می گردید.

درود بر روان همه دست اندر کاران این امر خیر.از طراحان و مهندسینش تا کارگران شریف و زحمتکشش.

بی کسی

دوشنبه, 8 اکتبر, 2012

روزها کشدار و بی معنی شدند

بی خدایی،سخت آزار می دهد

در پناه سایه بان خاطرات خوب تو

جرعه جرعه نخل دل آب می دهم

می روم تا شط شیرین تبسم های تو

باغ خاطر را به تحسین و تمنا می دهم

در میان این کبوترهای صحن یاد تو

جملگی شادیم و آنان را زجان نان می دهم

هرچه دارم برده ای همراه خود ای جان من

من برای دیدنش از عمق دل جان می دهم

گر بدانم میل و رای خاطر زیبای تو

من همان گردم،چنان خواهم،سر و جان می دهم

باز باران

سه شنبه, 10 ژانویه, 2012

باز باران

با ترانه

می خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟

خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

یادت آید روز باران،گردش یک روز دیرین

پس چه شد دیگر،کجا رفت؟خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست

در دل تو،آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز

یاد یاران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

باز باران،باز باران

می خورد بر بام خانه،بی ترانه

بی بهانه،شایدم گم کرده خانه

نیایش

چهار شنبه, 21 دسامبر, 2011

خدایا

گذشته هم هرچه بوده،رفته و جز خاطراتی تلخ و شیرین ،چیزی بر جا نمانده

خدایا

حال من جز تحیر و سرگشتگی از این همه ناراستی و نامردمی،چیزی نیست.

نمی دانم که راست می گوید و چه درست است و پس از اندک زمانی سیر در زمان،همه را(حتی خودم را)ناجوانمرد می یابم

خدایا

آینده را چه کنم؟

در این شب سیاه و تیرگی قیرگون نامردمی ها و دروغ ها و نیرنگ ها تنها دو نقطه روشن دل مرا گرم می کند و به سوی خود در این راه زندگی می کشاند:

امید به یاری تو و مدد از عشقی که تو از روح خود در وجودم دمیدی.

خدایا رهایم مکن.

قلب مه گرفته

دوشنبه, 12 دسامبر, 2011

مه گرفته خانه قلب مرا

سوگ خود دارد،دل ویرانه ام

در غبار خاطرات پشت سر

آتشی بودم،کنون حاکسترم

در خم آن کوچه های تنگ و تار

می دویدم من به دنبال دلم

کاش چشمی در پی من می دوید

تا برآرد روح و جان در گلم

سایه ای از عاشقی هرگز ندید

روح جویا و تن صاحبدلم

ای خدا چندی ز عمرم مانده است

رحمتی کن تا که خود بیرون برم

زین جهان رنگ رنگ پر فریب

با دلی آرام و فارغ از الم

ما برای مهرورزی،آمدیم

پس چرا اینگونه آمد بر سرم؟

من سیه دل،یار افسرده،کنون

آرزو دارم از این عالم ،روم

سایه ات را از سر من کم نکن

گر تو رانی،من کجا راهی شوم؟