برچسب ها بـ ‘خاطر’

غصه نخور!

دوشنبه, 4 سپتامبر, 2017

خاطرت باشد

وقتي که دلت غمگين است

بر دلت بارِ غمي سنگين است

– يا تک و تنهائي –

چهره‌ات از غم اندوه کسان پر چين است

بازهم غصه نخور

عاشقان مي‌دانند

زندگي شيرين است

عشق همسايه‌ي ديوار به ديوار خداست

تصویر نوشته 33

سه شنبه, 27 ژوئن, 2017

با یاد تو مستم

دوشنبه, 31 آگوست, 2015

سایه ای بیش نیستم در کوی تو اما
تا تو خورشید منی، از فیض توهستم
گر شوم اشکی و در چشم تو آویزم
غم ندارم گر که رخت از خاطرت بستم
شعر گویم همچو بلبل چون گلی بیند
در گلستان وجودت سرخوش و مستم
من زخود چیزی ندارم در کتاب خاطرو یادم
دفتری از خاطرات قهر و آشتی های تو، هستم
در میان شادی و غم راه می پویم به یاد تو
من اسیر لحظه های ناب وگرم خاطرت هستم
دوری تو روز من را می کند چون شب
ماه این شبها، زخورشید وجودت می کند مستم
یار من،محبوب من،با بازی تازه تو مشغولی
لیک من با خاطرات و یاد تو ازاین جهان جستم

خدای فروغ فرخزاد

دوشنبه, 3 مارس, 2014

پیش از اینها…

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا…

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است …

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد

گفت و گو

دوشنبه, 19 نوامبر, 2012

به دل گفتم: کدامین ره بپویی؟

بگفتا:گر بدانم بر تو گویم!

بدو گفتم:که شادی یا حزینی؟

بگفتا:گر بفهمم،بر تو گویم!

بگفتم:خاطری را شاد کردی؟

بگفتا:گر که کردم،بر تو گویم!

بگفتم:یافته ای مطلوب خود را؟

بگفتا: گر بیابم،برتو گویم!

بگفتم:عاقبت خواهی چه کردن؟

بگفتا:گر بدانم بر تو گویم!

 

توان یادگیری

شنبه, 21 ژانویه, 2012

 

انسان می تواند:

ده درصد آنچه می خواند

بیست درصد آنچه می شنود

سی درصد آنچه می بیند

پنجاه درصد آنچه می بیند و می شنود

هفتاد درصد آنچه در موردش بحث می کند

هشتاد درصد آنچه تجربه می کند

وبالاخره

نود و پنج درصد آنچه به دیگران یاد می دهد

را به خاطر بسپرد و همیشه به یاد داشته باشد

ویلیام گلاسر

از بابا افضل کاشانی

یکشنبه, 20 فوریه, 2011

 

عيبي است بزرگ بر کشيدن خود را
و ز جمله خلق برگزيدن خود را
از مردمک ديده ببايد آموخت
                                        ***********
ديدن همه کس را و نديدن خود را
بداصل گدا چو خواجه گردد نه نکوست
فرقي ننهد ميانه‌ي دشمن و دوست
گر دايره کوزه ز گوهر سازند
                                        ***********
از کوزه همان برون تراود که در اوست
اي دل تو ز خلق هيچ ياري مطلب
و ز شاخ برهنه سايه داري مطلب
عزت ز قناعت است و خواري ز طمع
                                     ************
با عزت خود بساز و خواري مطلب
 
چندين غم مال حسرت دنيا چيست
هرگز ديدي کسي که جاويد بزيست
اين يک نفس که در تنت عاريت است
                                     ************
با عاريتي عاريتي بايد زيست
بالا مطلب زهيچ کس پيش مباش
چون مرهم نرم باش و چون نيش مباش
خواهي که ز هيچ کس به تو بد نرسد
                                      ************
بدخواه و بد آموز و بد انديش مباش
تا چند کني اي تن بي شرم گناه
يک لحظه نمي کني بدين چرخ نگاه
با موي سياه امدي نامه سفيد
                                      *************
با موي سفيد مي روي نامه سياه
گر زانکه هزار بنده آزاد کني
ور زانکه هزار مسجد آباد کني
ور زانکه هزار شب در آيي به نماز
آنت ندهد که خاطري شاد کني