برچسب ها بـ ‘خار’

تصویر نوشته 78

سه شنبه, 24 جولای, 2018

سرزمین خوب من

شنبه, 28 ژوئن, 2014

چهارشنبه گذشته ساعت چهار و ربع صبح بعد از نماز از خانه بیرون زدم تا به موقع به فرودگاه برسم .ساعت شش و نیم در فرودگاه ارومیه به زمین نشستیم و در یک هوای پاک و خنک که همه خستگی ها را از بین می برد ،به سمت شمال غربی ارومیه به راه افتادیم.تا پانزده کیلومتری مرز ایران و ترکیه رفتیم و از بخش سرو(بر وزن درو) هم جلوتر رفتیم و از دامنه کوهی شروع به بالارفتن نمودیم.آنقدر در جاده خاکی بالا رفتیم تا خودرو سمند حامل ما از رفتن بازماند.
با تلفن،جیپی به دنبال ما آمد و بقیه راه را تا قرارگاه ایجاد شده برای معدن مورد نظر با جیپ پیمودیم.
جای شما خالی،روستاییان ده مجاور منتظر ما بودند و با نان محلی و ماست محلی و هندوانه و چای داغ و خوش عطری که بر سفره ای گسترده بودند،صبحانه ای خوشمزه و خوش طعم به ما دادند و پس از استراحت کوتاهی با ماشین های قوی دو دیفرانسیل ، کوهنوردی با خودرو را ادامه دادیم و روی سنگهای کوه تا بالاترین نقطه آن بالا رفتیم.فضایی پر از کبک و روباه و شانه به سر و….. مدتها بود که این حیوانات را از نزدیک ندیده بودم.
در قله کوه در سمت چپ دریاچه خشک شده ارومیه را می دیدی و از سمت راست و در فاصله کمی تپه ها و جاده های ترکیه را و از روبرو دشت سبز و با صفای “سرو” را و باد خنک و روحبخشی وجودت را با خود به بهشت ذهنی می برد که اصلا دلم نمی خواست از این عالم در بیایم ،اما چه کنم که همانشب در دل سرو صدای ماشینها و در هوای آلوده و خفه کننده تهران در حال بازگشت از فرودگاه به خانه بودم و زیر لب با خود زمزمه می کردم که:
اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور

من این زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

چه کرده ایم با طبیعتی که خدا برای انسان خلق کرد؟!

درد دلی با حافظ

دوشنبه, 10 ژوئن, 2013

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

. . . .

 

غنچه از خواب پرید … و گلی تازه به دنیا آمد …

خار خندید و به گل گفت : سلام … و جوابی نشنید …

خار رنجید ولی هیچ نگفت …

ساعتی چند گذشت … گل چه زیبا شده بود …

دست بی رحمی آمد نزدیک … گل سراسیمه ز وحشت افسرد …

لیک آن خار در آن دست خلید … و گل از مرگ رهید …

صبح فردا که رسید … خار با شبنمی از خواب پرید …

گل صمیمانه به او گفت : سلام …

 

گل اگر خار نداشت، دل اگر بی غم بود، اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،

زندگی ،عشق، اسارت ،قهر ،آشتی، هم بی معنا بود

 

 

زندگي با همه وسعت خويش ، محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش و جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.

زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،

 

يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و  برگ و  گل و  خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند . . .

زندگی چیست؟

شنبه, 16 مارس, 2013

آیا برای همه، معنای یکسانی دارد؟

آیا همه آن‏را یک‏جور می‏فهمند، می‏بویند، می‏چشند، می‏بینند، لمس کرده و احساس می‏کنند؟

به‏طور حتم این‏چنین نیست.

 

زندگی زورمداران، زورگویان، مستکبران و دیکتاتورها چگونه می‏تواند با زندگی عارفان، صالحان، عاشقان، مردان خدا و صلح‏دوستان یکی باشد؟

 

اصلاً زندگی انسان‏های عادی هم یک‏جور نیست و هیچ‏کس مثل دیگری زندگی نمی‏کند، حتی اگر شباهت‏های ظاهری داشته باشد، اما چون “دنیای” هرکس با دیگری متفاوت است، پس زندگی‏های متفاوتی تجربه می‏کنند.

 

برای بعضی‏ها:

 

زندگی گردش عقربکِ لحظه‏های عمری است که به‏سرعت یا آهستگی می‏گذرد، اما کنترلی بر آن نداشته و عاقبت، توشه‏ای اندک می‏گیرند یا بهره‏ای فراهم نمی‏کنند؛

 

یا داستان پرواز به ناکجاآبادی است که اتفاق می‏افتد، بدون تدبیر و خواستة پروازکننده‏ای که نمی‏داند کجا می‏رود و چرا می‏رود، تمامی عمر را در شک و تردید سپری کرده، فلسفة آمدنش را نمی‏داند، خودبینی و خودمحوری را رمز موفقیت می‏داند، نسبت به همه‏چیز و همه‏کس بدبین است و پیروزی و موفقیت خویش را در شکست و ناکامی دیگران جستجو می‏کند.

 

بعضی‏ها از زندگی، قفسی از خاطره‏های رنگی و با هزارتویی الوان و پیچ در پیچ ساخته‏اند و تمامی عمر خود را در آن حبس کرده و با خاطره‏های تلخ و شیرینش، دلخوش یا ناخوش‏اند.

 

برای عده‏ای زندگی تنها اشک شمعی است که در حضور پروانه و مهتاب ریخته می‏شود؛

 

سایه شبی است که در سحرگاهان در حضور خورشید خودنمایی می‏کند؛

 

یا رنگ کم‏فروغ و زرد آفتاب در حضور مغرب است؛

 

رقص گلبرگی در حضور شبنم؛

 

یا سعی سالکی است در حضور دل، تا توفیق بودن و درک حضور در کنار عشق را داشته باشند.

 

برخی زندگی را خواب نرم شبدر در دشتی وسیع که پایانش ناپیداست، می‏بینند؛

یا برای عده‏ای دیگر، یادآور عطر خون گل سرخ در سرزمین شیدایی، عاشقی، شهادت و…..است.

 

گروهی دیگر، شنیدن امواج خروشان دریا؛

 

سکوت دلربای کوهستان؛

 

آواز پرندگان قبل از طلوع آفتاب؛

 

شوق دیدار شقایق در دشت؛

 

بوئیدن یاس در کوچه‏باغ‏های زندگی؛

 

یا حتی خواب سنگین نیلوفر در برکه‏ای تنها را تمامیت زندگی می‏دانند.

 

زندگی هرچه می‏خواهد، باشد،

 

یک راه کوتاه حتی به درازای عمر؛

 

یک خواب سنگین به عمق شب تار؛

 

یک آه و تمنای سالک به بلندای فنا و بقا؛

 

یک عبادت به بلندای همت عابد؛

 

یک خروش به عظمت راه مجاهد؛

 

یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی؛

 

یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم.

 

اما، چه خوش و نیکوست که زندگی با هر تعبیر عارفانه، شاعرانه، فیلسوفانه، بدبینانه، دین‏باورانه، مادی‏گرایانه و…… همه‏چیز دارد؛

 

و آن‏هایی خوش‏بخت‏ترند که باور کرده‏اند زندگی اگر گل دارد، خار هم باید داشته باشد؛

 

اگر لبخند دارد، اشک هم دارد؛

 

اگر شادی دارد، غم هم دارد؛

 

اگر پیروزی دارد، شکست هم درپی دارد؛

 

درواقع، هیچ زندگی‏ای بدون غم و غصه کامل نیست.

 

زندگی را هرطور که می‏خواهیم و دوست داریم یا اعتقاد داریم، ببینیم، اما بدانیم که:

 

اگر بتوانیم در شرایط نامطلوب زندگی، خوبی‏ها و خوشی‏های آن‏را به‏یاد آورده، واکنشی مطلوب و سازنده از خود نشان دهیم؛ آن‏گاه در مسیر انسان کامل‏شدن گام نهاده و موفقیت و کامیابی به دست آورده‏ایم.

اگر همیشه با شرایط دلبخواه مواجه باشیم و رفتار و کنش مناسب از خود نشان دهیم که هنر نکرده‏ایم، کنش مناسب ما در شرایط نامطلوب است که قدرشناسی ما را از زیبایی‏های زندگی به نمایش می‏گذارد و ما را نزد معبود عزیز می‏کند.

 

اگر کسی بتواند این‏چنین زندگی کند، این‏چنین عاشق باشد و این‏چنین دنیا را نگاه کند، آن‏گاه مرگ خوبی هم به سراغش خواهد آمد و حتی از مرگ هم احساس شادمانی و رضایت خواهد کرد.

 

مرگی ناخوشایند است که انسان، تنها بدی‏های زندگی را ببیند، اما برای کسی‏که همه چیز زندگی را یک‏جا پذیرفته و از “بودن” لذت می‏برد، درواقع سالک و مبارزی است که خود را برای رفتن آماده می‏کند و حتی چگونه رفتن را هم خودش انتخاب خواهد کرد.

 

به‏قول دون خوان ماتیوس:

 

” مرگ دردناک، مرگی است که در بستر به سراغ انسان می‏آید. وقتی داری مبارزه می‏کنی، مرگ نه تنها دردی ندارد، که شادی‏آور هم خواهد بود.”

دکتر علیرضا رحیمی بروجردی

دیگر چه می توان گفت

دوشنبه, 10 سپتامبر, 2012

چون دوست دشمنی کرد دیگر چه می توان گفت

 

با یار ناجوانمرد دیگر چه می توان گفت

با محرمان غمناک با همرهان ناشاد

با همدمان دم سرد دیگر چه می توان گفت

با بدقمار بدنرد با بد رگان نامرد

با رهزنان بی درد دیگر چه می توان گفت

مردانگی چو شد ننگ

بر مرد عرصه شد تنگ

فهلی چو خاری آورد

دیگر چه می توان گفت

در شهر خالی از مرد

با خاطری پر از درد

شبرو شب است و شبگرد

دیگر چه میتوان گفت

کمی بیاندیشیم(14)

سه شنبه, 26 ژوئن, 2012

مست باش و مخروش، گرم باش و مجوش، شکسته باش و خاموش، که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش.

دی رفت و باز نیاید، فردا اعتماد را نشاید، امروز را غنمیمت دان که دیگر نیاید، که بسی برنیاید که از ما کسی را یاد نیاید.

اگر داری طرب کن، و اگر نداری طلب کن، یار باش بار مباش، گل باش خار مباش.

*(خواجه عبدالله انصاری)

 

مددی از حافظ

شنبه, 4 فوریه, 2012

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

که من دلشده این ره نه بخود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو،می گویم

من اگر خارم اگر گل،چمن آرایی هست

که ز آن دست که می پروردم،می رویم

دوستان،عیب من بیدل حیران مکنید

گوهری دارم و صاحب نظری می جویم

گرچه با دلق ملمع،می گلگون عیب است

مکنم عیب،کزان رنگ ریا می شویم

خنده و گریه عشاق زجای دگر است

می سرایم به شب و وقت سحر می مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه،مبوی

گو مکن عیب که من،مشک ختن می بویم

شراب عشق در شعر شاعران

یکشنبه, 30 ژانویه, 2011
 

كاش در جانم شراب عشق باد

  خانه جانم خراب عشق باد

هركجا عشق آيد و ساكن شود

  هرچه ناممكن بود ممكن شود

 

*****

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست

  عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او

  حرفهاي دل بدون گفتگو

عشق يعني عاشق بي زحمتي

  عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ، يار مهربان زندگي

  بادبان و نردبان زندگي

عشق يعني دشت گلكاري شده

در كويري چشمه اي جاري شده

يك شقايق در ميان دشت خار

  باور امكان با يك گل بهار

********

چون شراب عشق دردل کارکرد

دل ز مستی بیخودی بسیارکرد

شورشی اندرنهاد دل فتاد

دل درآن شورش هوای یارکرد

جامعه ی دریوزه برآتش نهاد

خرقه ی بیروزه رازنان کرد

هم زفقر خویشتن بیزارشد

هم ز زهد خویش استعفارکرد

نیکویی های که دراسلام یافت

بر سر جمع مغان ایثارکرد

ازپی یک قطره درد درد دوست

روی اندرگوشه ای خمارکرد

چون بیست ازهردوعالم دیده را

در میان بیخودی دیدار کرد

هستی خود زیرپای آوردپست

وزبلندی دست دراسرار کرد

آنچه یافت از یاری عطار یافت

وآنچه کرد ازهمت عطار کرد