برچسب ها بـ ‘حیران’

ناامیدم!

دوشنبه, 4 دسامبر, 2017

بی تو اینجا چه دلتنگم
بلبلی اسیر و در بندم
نغمه هایم درگلو مانده
وه چه حیران وواله و سردم
من در این وادی تحیر و غم
ناله ها به درگهت کردم
هیچ پاسخی ز جانبت نرسید
رفتم و راه خود جدا کردم
حاصلی ز بندگی ندیدم من
بعد از این به غیرتو دل بندم

حیرانیم!

دوشنبه, 22 می, 2017

چشم بگشا و ببین خلق جهان حیرانند
جملگی در پی اوهام و هوس می رانند
کس نداند که چرا پای در این خاک نهاد
همه عالم و هستی،ملک خود می دانند
کار ما خوردن و آسودن وبیعاری نیست
ای خوش آنان که جهان را چو پلی می دانند
چند روزی به جهان خدمت محرومان باش
همچو آنان که به دلهای گرفتار امید می کارند

خداوندا!

دوشنبه, 8 می, 2017

خداوندا،خودت گفتی صدایم کن،اجابت می کنم آنگه
دگر افتاده ام از پا،ز بس که نام تو بردم کجایی پس؟
جوابم را نمی گویی،مرا لایق به یک پاسخ نمی دانی؟
منی که جز تو ای پشت و پناه ماندگان، دیگر ندارم کس؟
مرا گویند در بی پاسخی هم حکمتی و مصلحت باشد
خداوندا پر از دردم،من این حکمت نمی فهمم،به دادم رس
به فریاد سیه رو بنده ات هرطور که می خواهی جوابی ده
کلامی،گوشه چشمی،صدایم کن ،دگر تنهایی و آوارگیها بس
میان پوچی و سرگشتگی ،حیران و سرگردان و وامانده
ولی امیدها دارم به باران رحیمانه ز دریاهای پیش و پس
خدایا آگهی از این پشیمانی و نادم بودن این بنده نادان
کرم بنما،ترحم کن، بر این آتش گرفته روح چون کرکس

کوچه مردها 144

چهار شنبه, 24 سپتامبر, 2014

یکی دیگر از این بچه ها،نامش آقای زرکشوری بود(خاطرش گرامی و وجودش به سلامت انشالله)،اهل رشت بود و با لهجه غلیظ و شیرین گیلکی .چاق بود و این یکی بر خلاف آقای نمسه چی که بسیار باوقار و با ادب بود،تا بخواهید شیطان بود و حاضر به همکاری برای هر آتش سوزاندنی!
اصلا هم درسخوان نبود.یک روز یکی از معلم ها او را برای درس پرسیدن پای تخته برد و هر سوالی کرد،آقای زرکشوری نتوانست جواب بدهد.معلم با عصبانیت سرش داد زد و پرسید:برای چی بلند شدی اومدی تهران مدرسه؟
و زرکشوری با لهجه شیرین و با معصومیت و خجالت گفت:آقا اجازه؟ما توی رشت شاگرد اول شدیم،بابامون بعنوان تشویق ما را فرستاد تهران!
کلاس منفجر شد و به هم ریخت.
از سرگرمی های ما این بود که در آنتراکت های پنج دقیقه ای بین هر ساعت جابجایی معلم ها و تغییر موضوع درسی،از آقای زرکشوری درخواست می کردیم برای ما بخواند و او هم با کمال میل یکی از آهنگ های شاد مرحوم پوررضا را می خواند و ما هم همگی دست می زدیم و هرچند ثانیه یک بار فریاد می زدیم”ایشاله”و یکی هم جلوی کلاس رقص بسیار زیبایی می کرد و به محض اینکه نفر کشیک اطلاع می داد که معلم یا آقای مدیر در حال بالا آمدن از پله ها هستند، کلاس کاملا ساکت می شد و همه دست به سینه می نشستیم و آنها حیران که پس این همه سروصدا از چه بود؟!

نمی دانم چرا؟!

دوشنبه, 6 می, 2013

خالق هستی

من نمی دانم کدامین روز می میرم

لیک خوب می دانم که تا آن لحظه سکرآور هستی

همچنان حیران این مهمانی گرگ ها ،می مانم

از چه رو باید بیایم؟ تلخ نوشم زین جهان

تلخ سازم همچنین کام رفیقان دگر؟

بد ببینم،بد کنم،خنجر زنم،خنجر خورم

خسته و خونین و زار و بیمار و ضعیف

همره بار گناهی بس فراوان و زیاد

زین جهان زشت و دون و پیچ در پیچ و خشن

ناامید از رحمت او که فرستادم به خاک

با دلی خونین ،از این دنیا روم

راستی ای خالق هستی،چرا؟

کوچه مردها 97

چهار شنبه, 16 ژانویه, 2013

روز سی و یکم شهریور سال 1342 صبح زود مادرم مرا بیدار کرد و گفت برای کلاس بندی باید مدرسه بروم.

لباس تنم کرد و قمقمه ای آب به من داد که به گردنم آویختم و مرا به مدرسه بهرام که بالاتر از میدان هاشمی بود برد .آنجا را خوب بلد بودم و بارها از کنارش گذشته بودم و با حسرت بچه ها را در حیاط مدرسه در حال ورزش و بازی دیده بودم.یک روپوش سرمه ای تنم بود.

مادرم به من گفت همین جا در حیاط در کنار بچه ها باشم و هروقت اسمم را از بلندگو خواندند ،بروم و در صف پشت سر بچه های صف کشیده بایستم.

مردی که او را آقای ناظم صدا می کردند پشت میکروفون آمد و هر اسمی را که می خواند یک نفر می رفت و در صف می ایستاد و چون تعدادشان به سی چهل نفر می رسید آنها را به داخل ساختمان مدرسه می بردند و دوباره اسم می خواندند و صف بعدی تشکیل می شد و این قضیه بارها تکرار شد و به آنجا رسید که جز سه چهار نفر از ما بچه ها نمانده بودند.حیران بودم که چرا اسم مرا نمی خوانند.

نزدیک ظهر مادرم به مدرسه آمد و تا او را دیدم شروع به گریه کردن کردم که:نمی دانم چرا مرا صدا نمی کنند.مادرم دست مرا گرفت و پهلوی آقای ناظم برد و پرسید:چرا پسر مرا به کلاس نبرده اید؟

ناظم از من پرسید: اسمت چیه؟

با گریه گفتم:ناصر علی(نام خودم و نام کوچک پدرم را گفتم!)

مادرم خندید و گفت:آقا اسمش ناصر بیک زاده است.

ناظم با عصبانیت فریاد کشید که:خانم ما از صبح تا بحال بیش از ده بار این اسم را خوانده ایم و هیچ کس جوابی به ما نداده!

من تازه فهمیدم که اسم فامیلم چیست و تا آن موقع این را نمی دانستم.

با عصبانیت مرا داخل کلاسی بردند و گفتند:کلاس تو اینجاست.از فردا در صفی که این بچه ها در حیاط می ایستند تو هم می ایستی و با آنها به کلاس می روی.

مظلومانه اشکهایم را پاک کردم و گفتم :چشم!

داخل کلاس در ردیف سوم نیمکت های سمت راست کلاس بین دو نفر دیگر روی نیمکت نشستم و تا بخودم جنبیدم زنگ را زدند و گفتند بروید و از فردا ساعت هفت و نیم صبح در مدرسه باشید.

به این ترتیب من روز اول مدرسه را سپری کردم!

عاشقانه ها 34

یکشنبه, 23 دسامبر, 2012

عشق آتش سوزان است و بحر بیکران است همه جان است قصه ی بی پایان است عقل و ادراک در وی حیران است و دل در یافت وی ناتوان است نهان کننده عیان است و عیان کننده نهان. روح روح است و فتوح فتوح. اگر خاموش باشد دلش چاک کند و از غیر خود پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و شهر را خبر کند. هم آتش است، هم آب؛ هم ظلمت است هم آفتاب. عشق درد است لیکن به درد آرد، چنانکه علت حیات است ،سبب ممات است. هرچند مایه راحت است پیرایه آفت است.

ای آنکه مانده ای بر طبع بر وصال خویش            نشنیده ای که عشق سراسر بلا بود

پروانه ی ضعیف کند جان و دل نثار                     تا پیش شمع یک نفس او را بقا بود

 

چرا ما خامشیم؟

دوشنبه, 17 دسامبر, 2012

در نمایشگاه دنیا می دویم و سرخوشیم

با تماشای عروسکهای زیبا دلخوشیم

هر زمان در گوشه ای مشغول کالایی شویم

با تعجب می کنیم سیر،دائما در کاوشیم

آنچنان در زرق و برق این جهان حیران شدیم

دین دل را وانهادیم بهر او،ما بیهشیم

یار با ما،هوش و عقل و تربیت هم همچنین

پس چرا ما هم نباید جان خود را برکشیم؟

سهم خود از خدمت یاران نباید کرد ادا؟

در میان این هیاهوها،چرا ما خامشیم؟