برچسب ها بـ ‘حیاط’

در کوچه باغ خاطره ها

دوشنبه, 25 آگوست, 2014

یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم
قل قل قوری و قلیان و بساطی داشتیم
عطر آویشن،ردیف استکان های بلور
زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم
مادری فیروزه تر از آسمان مخملی
سایه مهر پدر،ظهر صلاتی داشتیم
خانه ای گرچه کلنگی،خالی از اندوه و غم
باخبر از حال هم،شور و نشاطی داشتیم
نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر
هر شب جمعه که می شد سور و ساتی داشتیم
نرده های غرق پیچک،پله پله اطلسی
گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم
شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض
شور و شوق و خاطر پرانبساطی داشتیم
ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه
بی خجالت لهجه اهل دهاتی داشتیم
حافظ از شاخه نباتش،سعدی از سیمین تنش
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم
عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار
تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم

کوچه مردها 115

چهار شنبه, 18 سپتامبر, 2013


برای شما قبلا نوشته بودم که چگونه” کیهان بچه ها” مرا با دکه روزنامه فروشی محله آشنا کرد.با پیرمرد صاحب آن دکه رفاقتی به هم زدیم و این امر باعث شده بود که کم کم در مورد روزنامه هم مشترک ایشان شدیم و هر غروب یک روزنامه “کیهان” در حیاط خانه ما می انداخت و سر ماه پول روزنامه ها را با ما تسویه می کرد.

قیمت روزنامه در آن زمان شش ریال بود.یک روز در روزنامه اعلام کردند که به علت عدم کفایت هزینه ها ،از چند روز بعد قیمت روزنامه به ده ریال افزایش پیدا خواهد کرد و همین امر باعث شد که خیلی ها،منجمله ما از خرید روزنامه انصراف دادیم،اما پیرمرد روزنامه فروش که دید اوضاع فروشش خیلی خراب شده،بدون توجه به خواسته مشتریان باز هم هر روز روزنامه ها را داخل حیاط خانه ها می انداخت و وقتی با اعتراض ما مواجه می شد،می گفت من دلم نمی آید که مشتریانم را از دست بدهم! پس همچنان به شما روزنامه می دهم و شما اگر دلتان نخواست که پول مرا بدهید ،مهمان من باشید!؟

به همین ترتیب همه را شرمنده و خجالت زده کرد و تقریبا همه پولش را دادند.از همین واقعه من با یکی از چشمه های بازاریابی و حفظ مشتری توسط یک پیر مرد روزنامه فروش آشنا شدم!

کوچه مردها 107

چهار شنبه, 24 آوریل, 2013

 

برادرم فرید هم به زودی به من در مدرسه ملحق شد و در کلاس اول دبستان شروع به تحصیل نمود.او دندان های سیاه شده ای داشت و همیشه از دندان درد می نالید.به همین خاطر هم مادرم هرروز قمقمه ای از آب نمک را همراه او می کرد تا در مدرسه هم دائما غرغره کند تا دردش کمتر شود.

روزی در کلاس نشسته بودم که در کلاس زده شد و مبصر کلاس برادرم وارد شد و از خانم معلم ما اجازه خواست که به خواسته معلمش من به کلاس آنها بروم.

خانم معلم از من پرسید:چکارت دارند؟

با تعجب و ترس گفتم:نمی دونم خانم.

اجازه داد.همراه مبصر کلاس راه افتادم و تا به کلاس آنها برسم هزار جور فکر به مغزم آمد و رفت.آخر چه شده بود؟

وارد کلاس که شدم،معلم فرید با اوقات تلخی سر من داد زد که:بیا ببین برادرت برای چی گریه می کنه؟به من که چیزی نمی گه.

به سمت فرید که در نیمکت خود نشسته بود و مظلومانه قطره های اشک پی در پی از صورتش به زمین می ریخت رفتم و پرسیدم:فرید چی شده؟

چیزی نمی گفت.فقط من را نگاه می کرد و گریه می کرد.

دوباره پرسیدم :چی شده فرید جان؟

باز جوابی نداد.با صدایی لرزان سوالم را تکرار کردم و هر بار که می پرسیدم خودم هم نگران تر و گریه آلود تر می شدم.بعد از مدت خیلی کمی من هم شروع به گریه کردم و دائما می خواستم فرید مشکلش را به من بگوید.فرید بی صدا گریه می کرد اما زیاد نگذشت که صدای زار و شیون من تا چند کلاس آنورتر هم می رفت.

خانم معلم که به شدت کلافه شده بود،گفت:من تو را صدا کردم که تو او را آرام کنی،خودت که از او بدتری.هردوتا گم شید برید بیرون.

بیرون آمدیم و در حیاط بالاخره فرید برایم گفت که دندانش خیلی درد می کند و گریه او به همین خاطر است!

به کجا برم غم خود؟

شنبه, 28 جولای, 2012

دیروز برای گرفتن یک گواهی به سازمان بازنشستگی مراجعه کردم.

هنگامه ای بود.شماره های نوبت را می خواندند و یکی یکی به کیوسک های مربوطه مراجعه می کردیم.ناگهان صدای جیغ وحشتناک خانمی بلند شد که پی در پی فریاد می زد: به من دست نزن و باز جیغ می کشید.

همه به آن سمت هجوم بردیم.خانمی سخت پیر و فرتوت در حال فریاد زدن بود.اصرار داشتند بیرونش کنند و او مقاومت می کرد.

کسی از من پرسید:چی شده؟

گفتم: این خانم برای گرفتن حق خود”کولی بازی”درآورده!

جوانکی بیست و یکی دوساله(هم سن پسر کوچک من)بر سرم فریاد کشید که:آقا درست صحبت کن.مادر منه!

بسیار عصبانی وناراحت بود.

گفتم:پسرم قصد توهین نداشتم،قصد همدردی داشتم.

گفت:اصلا به شما ربطی نداره.

گفتم:باشه،عذر می خوام ولی برو به مادرت دلداری بده.از این راه به جایی نمی رسه.

کمی نگاهم کرد و برخلاف جهت به سمت حیاط رفت و از آب سرد کن آبی نوشید و ناراحت و نگران کنار در حیاط ساختمان به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.

مادر هنوز در حال جیغ کشیدن بود و مردم از سرو کول هم بالا می رفتند.

تمام راه برگشت را می گریستم.نمی دانم برای خودم یا برای پیرزن یا برای جوان عاصی و درمانده.

قرار نبود اینگونه باشیم.چه بر سر ما آمده؟

کوچه مردها(66)

چهار شنبه, 6 ژوئن, 2012

 

عروسی ها هم در روستاهای بابل شکل و فرایندی خاص خود را داشت .معمولا از قبل از پاییز قول و قرارها گذاشته شده بود و پس از حصول اطمینان به توافق طرفین،خانواده داماد با فرستادن چند بقچه لباس و پارچه و شیرینی برای عروس و خانواده او و آن هم به شکلی که همه محله باخبر شوند،به نوعی اعلام مراسم زودهنگام دو جوان خانواده ها را انجام می دادند.

در همان مهرماه معمولا همه ازدواج های روستا پی در پی اتفاق می افتاد.

در حیاط خانه داماد چادری برپا می شد و مردان در زیر این چادرها می نشستند و زنان در داخل خانه.دهل و سرنا و رقص های مردانه سر می گرفت و مردان در زیر چادرها با بگو و بخند همراه با صدای بلند و فریاد و کشیدن سیگار و تریاک و خوردن شیرینی و میوه هنگامه ای برپا می کردند و در عین حال در گوشه ای از حیاط هم یکی دو دیگ غذا روی آتش قرار داشت که آشپز با داد و فریاد و عصبانیت سر شاگردانش مشغول کار بود که اتفاقا سر به سر آشپز عصبانی گذاشتن و تعریف خرابکاری های او در پختن عروسی های گذشته ،خودش یک سرگرمی بود.

آوردن عروس از خانه اش تا به خانه داماد هم داستانی داشت و جوانان فامیل عروس به طور نمادین مانع بردن او می شدند و تا بزرگان فامیل داماد واسطه نمی شدند و با صحبت و هدیه دادن آنطرفی ها را راضی نمی کردند ،حرکت به طرف خانه داماد شروع نمی شد.

با رسیدن عروس روی یک اسب تزیین شده به خانه داماد ،مراسم اوج می گرفت.داماد حمام رفته لباس روستایی بسیار زیبا پوشیده به نزدیک اسب می آمد و با دادن هدیه ،عروس خانم را پیاده می نمود و از اینجا به بعد هلهله زنان و رقص مردان جوان و گوسفند کشون جلوی پای عروس و داماد و دود کردن اسپند و صدای دهل و سرنا گوش محله را کر می نمود.

عروس را به بخش زنان هدایت می نمودند و داماد در کنارش می نشست و پس از ساعتی به نزد مردان برمی گشت.

اکنون حساس ترین زمان عروسی برای خانواده داماد بود،جمع کردن هدیه ها که بصورت پرداخت پول توسط مهمانان بود.همه اهالی به نوعی ملزم به آمدن و پرداخت پول بودند،چون اگر نمی آمدند خانواده داماد هم به عروسی آنها نمی رفتند و چیزی پرداخت نمی کردند.معمولا از بزرگ محله شروع می کردند و مبلغی که او پرداخت می کرد بسیار تعیین کننده بود،چون نفر بعدی از او کمتر می داد تا احترام بزرگ محله رعایت شود و همینطور تا آخرین نفر این قاعده رعایت می شد،برای همین عجیب نبود اگر پدر داماد با بزرگ محله توافق می کردند که مبلغ اولیه با پولی که پدر داماد روی پول بزرگ محله می گذاشت،مبلغ بالایی باشد!

این پول جمع شده معمولا سرمایه شروع زندگی خانواده جدید بود و به همین دلیل نقش و اهمیت بسیار زیادی داشت.

پس از این مراسم پذیرایی از میهمانان با دادن نهار و ادامه جشن تا غروب انجام می شد و لحظات بسیار شاد و همراه با خنده و تعریف داستان و خاطره به همراه داشت که در بعضی مراسم با انجام عملیات بند بازی و رقص محلی دسته جمعی به اسم”چک سما” همراه بود که به یادماندنی است.

کوچه مردها(41)

چهار شنبه, 4 ژانویه, 2012

شش ماه بیشتر از واقعه زد و خورد مسلحانه مسجد پیش نیامده بود که در طی این مدت دو خانواده به اهالی محله اضافه شدند که در این قسمت و بخش بعدی از آن ها یاد خواهم کرد.

خانواده اول،یک مادر و دو دختر بچه بودند که خانه بسیار کوچکی را که زمینش حداکثر پنجاه متر مربع بود خریدند و به آنجا نقل مکان کردند.هنوز چند روزی از آمدن این خانواده جدید نمی گذشت که بسرعت در محله پیچید که این خانم یک بدکاره است!

من و بچه های دیگر نمی دانستیم بدکاره یا فاحشه یعنی چه و وقتی که از بزرگترها هم می پرسیدیم با دعوا و پرخاش آنها مواجه می شدیم.واقعا تا یکی دو سال نمی دانستم تا اینکه یکی از بچه ها از برادر بزرگتر خود معنی این کلمات را فهمید و برای ما توضیح داد.

باز هم تجسم ذهنی از موضوع نداشتیم و فقط می دانستیم که کار خیلی بدی است،اما بزرگترها در صحبت های خودمانی حدس می زدند که رژیم عمدا دست به چنین کاری زده است،بخصوص حاج آقا رضوی که از این موضوع بسیار برآشفته بود و استقرار آنها در نزدیکی مسجد اصلا برنمی تافت و به همین خاطر ابتدا با تذکر و پیغام خواستار رفتن او از این محله شد و بعد هم که دید فایده ندارد چند کار ایذایی با کمک مومنین کردند (مثلا یک بار در خانه اش را آتش زدند)که باعث شد یک روز این خانم وارد حیاط اصلی مسجد شد و چنان قشقرق و سر و صدایی راه انداخت که همه را آنجا جمع کرد و جملاتی به زبان آورد که من هنوز هم با یادآوری آنها شرم می کنم و در آخر کار هم تهدید کرد که اگر کسی باز هم او را اذیت کند،به ژاندارمری شکایت خواهد برد و از همین جا معلوم شد که اصل قضیه از کجا آب می خورد.تهدید او کار خود را کرد و کسی از آن به بعد کاری به او نداشت اما محلش هم نمی گذاشتند.

شاهد خون دل خوردن های زیادی از اهالی محله بودم که سبک سری ها و فساد او را به چشم می دیدند و شاهد رفت و آمدهای افراد بسیار نابابی در محله بودند و نمی توانستند چیزی بگویند.یک بار که یکی از مردهای محل در این باره سرو صدا کرده بود،چند ساعت بعد توسط ژاندارم ها دستگیر شد و بعد از یکی دو روز با بدنی آش و لاش شده و کبود به خانه برگشته بود.نیازی نبود تا کسی بپرسد چه بر سرش آمده؟همه می دانستند.

دخترها هم کم کم بزرگ شدند و طعمه ای شده بودند برای جوان های لاابلی محل که یک دم از دور و بر خانه آنها دور نمی شدند و این موضوع شکنجه و عذاب بزرگی برای مادرشان شده بود که اصلا میل نداشت دخترانش مثل خود او شوند و دائم در حال دعوا و تهدید و اظهار رکیک ترین ناسزاها و فحش ها به این جوانک های بیکار و بیعار بود.

این امر به نوعی دست انتقام روزگار از او بود که سال ها بعد کامل شد.در سال 1357 و چند روز مانده به پیروزی انقلاب در یک صبح زمستانی،مردم خانه این موجود آلوده را خالی از سکنه یافتند. بی خبر و به یکباره وشبانه از ترس انتقام افراد محل گریخته بود!

صبح غم انگیز

سه شنبه, 3 ژانویه, 2012

چند روز پیش برایتان از اولين برف امسال در روز هفدهم آبان و زیبایی هایش نوشتم.

اما امروز می نویسم که کاش این برف نمی آمد!؟

صبح روز بعدکه آمدم شرکت،

با کمال تعجب ديدم همه چیز از پنجره من پیداست ،جز درخت خرمالویي که در این مدت الفت زیادی با او پیدا کرده بودم!

باورم نمی شد.چشمها را چند بار مالیدم.نه نبود.با عجله به حیاط دویدم،

آه از نهادم برخاست،

دوست خوب من،درخت خرمالو،چون هنوز برگهایش ریخته نشده بود،برف زیادی روي برگها و خرمالوهای زیادش نشست و چون تحمل این وزن زیاد را نداشت از حدود نیم متر بالاتر از زمین،تنه بزرگش از جایی که به دو شاخه اصلی بزرگ تقسيم می شد،شکسته بود و شاخه ای که طرف پنجره من بود،روی زمین افتاده بود و قسمت دیگر هم که ایستاده بود،حتما درد زیادي می کشید.این یکی از طبعات ناهماهنگی هوا با طبیعت در زمان بندی ریزش برف بود.

و حالا من عزادار بهترین دوستم هستم!؟

کوچه مردها(30)

چهار شنبه, 23 نوامبر, 2011

ما در محله هنوز مسجدی نداشتیم.به همین خاطر مردهای محله هیئتی مذهبی تشکیل داده بودند به نام هیئت محبان ابوالفضل(ع).

این هیئت هر یکی دو ماه یک بار ،بستگی به زمان اعلام آمادگی کسی که نوبت او بودتشکیل می شد.اگر تابستان بود،حیاط خانه را فرش می کردند و یک چراغ زنبوری پایه دار همراه با پرچم هیئت بیرون در ورودی خانه می گذاشتند و در حیاط خانه هم چهار چراغ زنبوری پایه دار می گذاشتند که بعد از روشن کردنشان یک نفر هر نیم ساعت یک بار باید همه آن ها را تلمبه می زد تا خاموش نشوند،واگر زمستان بود،هیئت در یکی دو اتاق خانه برگزار کننده تشکیل می شد و چراغ های زنبوری را با وجود روشن بودن لامپ های اتاق بازهم درون اتاق ها روشن نگه می داشتند،چون این چراغها هم سمبل هیئت ها بودند و هم در زمستان ها باعث گرم شدن اتاقها می شدند.

در هیئت ها هرکس وظیفه ای دارد.یکی مامور چراغ ها بود،دیگری مامور سفره پهن کردن و وسایل را چیدن و جمع کردن،دو سه نفر شام هیئت را می پختند و غذا را در ظرف ها می کشیدند و یکی سماور و چای را علم می کرد و پای سماور بود و چای می ریخت و دیگری چای ها را پخش می کرد و جمع می کرد و ظرف های چای را می شست و یکی دیگر قند می شکست و توزیع می کرد و……خلاصه کسی بدون وظیفه نبود.دیگ و ظرف و چای و قند و سماور و استکان و نعلبکی و غیره را با پولی که هرکس بر اساس سهم تعهد کرده اش می پرداخت،تامین تامین کرده بودند که هنگام برگزاری هیئت از آن ها استفاده می کردند و در بقیه مواقع در انبار خانه آقای شهیدی(یکی از همسایه ها)نگهداری می شد.

تعدادی هم قران داشتیم که در وسط سفره هیئت پای یکی از چراغ زنبوری ها قرار داده می شدند،اگرچه هرکس از خانه اش هم قرانی را که داشت با خود می آورد،چرا که اعتقاد داشتند گناه است که قرانی در خانه ای باشد و مدتی خوانده نشود.

مراسم با خواندن قران شروع می شد.همه دایره وار در حیاط یا در اتاق می نشستند وقران ها را روی پایه های چوبی زیبایی که به آن رطل می گفتند می گذاشتند و بچه ها را تشویق به خواندن قران به نوبت می کردند و نفری که از بقیه ملاتر بود،ایرادات قرائت خواننده را می گرفت و به این ترتیب همه آموزش خواندن صحیح قران را عملا یاد می گرفتند.بعد از یک ساعتی،یک نفر از اهالی محل یا مداحی که دعوت کرده بودند،بستگی به مناسبتهای زمان برگزاری آن هیئت مداحی می کرد و روضه می خواند.تا این زمان مهمانان هیئت دائما با چای و خرما پذیرایی می شدند ،اما بعد از پایان گرفتن مداحی و شروع صحبت های آقا(روحانی دعوت شده)این پذیرایی متوقف می شد و همه می نشستند و با ادب و دقت گوش می کردند.بعضی وقتها که مناسبت ایام اقتضا می کرد،همانطور نشسته سینه زنی هم می کردیم.

وقتی این بخش هم تمام می شد،سفره ها را می انداختند و نفرات مربوطه در عرض چند دقیقه ظرف ها را می چیدند و ماست و سبزی را در سفره می گذاشتند و ظرف های قیمه دست به دست می چرخیدند تا جلوی همه غذا باشد.شوخی و سر بسر هم گذاشتن در موقع صرف شام از طرف بزرگترها ما بچه ها را حسابی سر کیف می آورد.در مورد مشکلات محل و راه حل های آن ها هم در همین موقع صحبت و تصمیم گیری می شد.

بعد از تمام شدن صرف غذا نوبت ما بچه ها بود که ظرف ها را جمع کنیم و همه را در تشت های فلزی کنار حوض بچینیم تا مسئولان شستن آن ها شروع به کار کنند و چند نفر هم سماور و قران و بقیه چیز ها را جمع کرده و در جعبه های چوبی قرار می دادند و بعد از شستن ظرفها همه را دوباره به انبار آقای شهیدی منتقل می کردند و همه از صاحبخانه و یکدیگر خداحافظی کرده و به خانه های خود می رفتند.

همیشه هیئت ها شب های جمعه برگزار می شد.برای همین موقع خداحافظی بزرگتر ها توصیه هایی می کردند و می خندیدند و وعده دیدار فردا صبح در حمام محله را می گذاشتند که ما بچه ها معنی این حرف ها در آن زمان نمی فهمیدیم!