برچسب ها بـ ‘حکایت’

شکایت مولانا

دوشنبه, 17 ژوئن, 2019

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

مقالات 78

یکشنبه, 25 دسامبر, 2016

نکات زیر را نیز می توان از این حکایت،نتیجه گرفت:
اول – عقل و دین همیشه می تواند در معرض دستبرد و تاراج نفس قرار گیرد.
دوم – هر یک از این پیشامدها می تواند امتحان و واقعه ای برای افزایش ظرفیت روحی و معنوی آدمی هم باشد.عاقل با مدد الهی و راهنمایی اولیا چه بسا نه تنها از این تهدیدات برای خود فرصت هایی می سازد که او را به خدا نزدیکتر می نماید،بلکه از نعمت های حلال دنیوی نیز برخوردار می گردد.
سوم – خرد و اندیشه ای که خداوند تنها به انسان ارزانی داشته است،بهترین یاور و ابزار او برای سیر الی الله است – البته برای شروع راه – و در ادامه آدمی به مدد عشق،امکان صعود به قله الهی و دیدار حق را خواهد داشت.
به انتهای سخن رسیدیم و امید دارم که بیان مقصود نموده باشم.امید آنکه شما نیز سالک راه پویش خداوندی گردید و در هرصورت بدانید و آگاه باشید که هدف از تمامی نوشتار فوق این بود که بگویم:
ای آدم،بکوش تا انسان شوی
انسانیت همان دمی است که هنگام خلقت،خدا از روح خود در تو دمید
پس خدا را درون خود پیدا کن

دزد جوانمردی

شنبه, 28 نوامبر, 2015

متن زیر را سایت عصر ایران از گروه تلگرامی کشکول انتخاب کرده است:

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.

مرد افلیج وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت: اسب را بردم ، و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب ، داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد افلیج اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

حکایت ، حکایت روزگار ماست اسب قدرت را به افلیج های ذهنی دادیم. آنها نه فقط اسب که ایمان ، اعتماد و نان سفره مان را بردند.

آی قدرت سواران ، نگوئید چگونه سوار اسب قدرت شدید.

ای خوب و نازنین

دوشنبه, 24 نوامبر, 2014

ای خوب و نازنین
وانگه که زندگی
خسته کند تو را
در پیچ و خم های ویران کننده اش
وانگه که گیج و منگ
حیران کند تورا
ز حکایت های بیمار کننده اش
چند لحظه ای مرو
خلوت نما به خود
اندیشه ای نما،در باب این جهان
وانگه به خود بگو
چیزی نیرزد به اینکه پریشان کنی دلی
یا که پریشان کنند اغیار دل تورا
وانگه به دلخوشی
با کوله بار خاطرات خوش
راهت ادامه ده
با قلب پرامید
سرزنده و خموش

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

آتش بدون دود 7

سه شنبه, 1 اکتبر, 2013

میوه بسیار شاخه درخت را می شکند،شادی بسیار قلب را. ترکمن می گوید:با نصف خنده ات بخند تا مجبور نشوی گریه کنی.کمال ،غصه می آورد!

****************************

بیطرف،علیه طرفین است،و علیه خودش.با یکی باش تا دوتا باشی……

*****************************

هیچ چیز دنیا را به تیاهی نکشیده است،مگر زور گفتن معدودی و زور شنیدن بسیاری.

****************************

حکایت محبت،حکایت درد است.

رفت و آمد

دوشنبه, 17 ژوئن, 2013

گه چه آسان رفت و آمد می کنند

لشگری از واژه ها در ذهن من

خوب و زیبا می نشینند تک به تک

تنگ هم،تا گل نماید شعر من

چونکه می بینم من این اشعار را

بس هیاهو می کند پندار من

می نمایم این سوال را بارها

از خودم،کاین شاعر غم های من

از کجا راز دل من آگه است؟

چون حکایت می کند بی گفتگو از قلب من؟

از رنجی که می بریم 2

شنبه, 27 آوریل, 2013

حکایت دیگران هم در دانشگاهی که درس می دهم،شنیدنی است.

کلاسی که من در آن درس می دهم ،بخاطر وجود یک ویدئو پروژکتور نصب شده بر روی سقف کلاس و یک پرده نمایش،همیشه درش قفل است!

هر سه شنبه برای یافتن کلید کلی معطل می شویم.جایش معلوم نیست!گاهی در دفتر دانشکده است و گاهی در اتاق اساتید،آنهم با دو مسئول مختلف!

معمولا هم که به ایشان مراجعه می کنی ،تشریف ندارند.

درستش این است که یک نفر سر ساعت آن را باز کند و ببندد،اما این فقط یک خوش خیالی است.

وقتی هم که کلید را به یک نفر از دانشجویان می دهند از او کارت تحصیلی می گیرند و می گویند اگر چیزی گم شود،مسئولیتش با توست!وقتی کلید را پس آوردی،کارتت را پس می گیری!؟