برچسب ها بـ ‘حلوا’

یک خاطره به نظم

دوشنبه, 28 جولای, 2014

می کنم آزاد این طفل درون را،تا کند مافات جبران گذشته
کرده بود محروم از شادی دوران پراز رنگ گذشته
من دلم حلوای گرم و تازه و خوشمزه می خواست
که برآتش بود ،در حیاط خانه آن درگذشته
لیک یار غار و همبازی روز و شب ما
یعنی طفل کوچک آن پیرمرد درگذشته
مانع می شد تا رویم بر خوان حلواهای شیرین
که روید جای دگر ،بابای من هست درگذشته!
با دوصد افسوس و سوز دل ندا دادیم به آن یار قدیمی
این رفیقی که بگذشتی ز یاران گذشته
چون بمیرد باب ما،ما نیز راه تو ببندیم
تا ببینی سوز بی حلوایی و داغ گذشته

یادی از ایام کودکی

دوشنبه, 16 سپتامبر, 2013

بچه که بودیم،در محله ما،مجالس ترحیم در خانه ها برگزار می شد.پدر یکی از همبازی هایمان فوت کرده بود.پنج شش سالمان بود،در حیاط خانه آنها حلوا می پختند.هرجور خواستیم داخل شویم تا نصیبی از حلوایشان ببریم،اما این دوستمان با دست نمی گذاشت و می گفت:نمی گذارم،بابای خودم مرده! ما هم با دل سوخته می گفتیم: بزار بابای من بمیره،اگر گذاشتم تو بیایی؟!شعر زیر را در همین مورد گفته ام:

می کنم آزاد این طفل درون را،تا کند مافات جبران گذشته

کرده بود محروم از شادی دوران پراز رنگ گذشته

من دلم حلوای گرم و تازه و خوشمزه می خواست

که برآتش بود ،در حیاط خانه آن درگذشته

لیک یار غار و همبازی روزان و شب ما

یعنی طفل کوچک آن پیرمرد درگذشته

مانع می شد تا رویم بر خوان حلواهای شیرین

که روید جای دگر ،بابای من هست درگذشته!

با دوصد افسوس و سوز دل ندا دادیم به آن یار قدیمی

این رفیقی که بگذشتی ز یاران گذشته

چون بمیرد باب ما،ما نیز راه تو ببندیم

تا ببینی سوز بی حلوایی و داغ گذشته!

کوچه مردها 92

چهار شنبه, 12 دسامبر, 2012

اگر مردها هیئت داشتند و ماهی یک بار دور هم جمع می شدند،خانم ها هم با انداختن سفره هرازچندگاهی همین کار را می کردند.معمولا سفره را به نام”حضرت ابوالفضل”برپا می کردند اما برپا کردن به نام و نیت”حضرت فاطمه” نیز معمول بود.

برپا کننده این مراسم از یکی دو هفته قبل همسایه ها و افراد فامیل خود را دعوت می نمود و از یکی دوروز قبل هم تدارکات و وسایل این میهمانی را فراهم می نمود.

معمول بود که در سفره نان و پنیر و سبزی و خرما و حلوا بصورت با سلیقه ای بچینند،و به عنوان غذا نیز با آش یا فرنی یا غذایی به نام کاچی(نوعی فرنی قهوه ای رنگ یا چیزی بین فرنی و حلوا) از میهمانان پذیرایی می کردند.علاوه بر این ها در تکه های کوچک توری پارچه ای هم مقدار کمی نخود و کشمش و نقل و بادام وپسته می ریختند و سر پارچه را جمع می کردند و با نخ رنگی آنها را می بستند و به تعداد زیادی در سفره می گذاشتند که میهمانان به عنوان تبرک آنها را به خانه های خود می بردند تا سایر افراد خانواده هم از برکت این سفره برخوردار گردند.

مدتی بعد از اینکه همه خانم های دعوت شده در مراسم حاضر شده بودند و با حرارت در حال ردوبدل کردن آخرین اخبار و اتفاقات افتاده شده برای دیگران بودند و ما بچه ها هم همه جا می پلکیدیم و سرک می کشیدیم و بازی می کردیم،اعلام می کردند که: آقا تشریف آوردند.

در این لحظه خانم ها هجوم می بردند و چادرهای خود را از اینطرف و آنطرف برمی داشتند و به روی خود می کشیدند و به این ترتیب روحانی اجازه ورود پیدا می نمود.معمولا در بالای اتاق یک صندلی می گذاشتند و روی آن را با ملافه سفیدی می پوشاندند تا روحانی که معمولا پیرمردی از همان محله یا اطراف بود وارد شود و روی آن بنشیند.

همه ساکت و آرام می نشستند تا حاج آقا شروع به صحبت نماید،اما هنوز پنج دقیقه ای از صحبت های ایشان نگذشته بود که خانمها آرام آرام با یکدیگر مشغول صحبت می شدند و بعد از یک ربع چنان همهمه ای راه می افتاد که هرچه روحانی مجلس خانم ها را دعوت به سکوت و شنیدن بحث می کرد فایده نداشت و تنها زمانی دوباره کاملا ساکت می شدند که حاج آقا ذکر مصیبت را شروع می کرد.چه گریه ای می کردند و چقدر بر سینه خود می کوبیدند و این پایان کار روحانی بود.پاکتی حاوی چند تومان از طرف صاحبخانه تقدیمش می شد و ایشان مجلس را ترک می کرد.

حالا خانم ها می ماندند و یک دنیا خوردنی و یک دنیا حرف باقیمانده.نمی دانستند به کدام بپردازند اما نهایتا هردوکار را بخوبی پیش می بردندو بعد از یکی دو ساعتی چندتاچندتا مجلس را ترک می کردند و صاحبخانه با دو سه تن از نزدیکانش به نظافت خانه و شست و شوی ظروف و برگرداندن وضعیت به حالت همیشگی می پرداختند.

دل کنده از خود

دوشنبه, 15 اکتبر, 2012

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پرّیده ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفص خیزیده ام

زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام

چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام

پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام

هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

(مولانا جلال الدین محمد بلخی)

 

از سعدی و به یاد حسین(ع)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست
گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایره نیمه کشیدست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدست
از دست کمان مهره ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدیدست
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
با این همه باران بلا بر سر سعدی
تردید نشاید اگر از خانه چشم آب چکیدست

کوچه مردها(28)

چهار شنبه, 16 نوامبر, 2011

در انتهای کوچه فروزنده،خانه ای دنج و با حیاط بزرگتر از بقیه و پر از گل و گیاه بود که به آقای رودی تعلق داشت.آقای رودی مردی جا افتاده بود با موهای جوگندمی و بسیار موقر و متین،مورد احترام همه اهالی محل بود.هم خودش و هم خانمش از اهالی استان گیلان بودند.آقای رودی چهار پسر داشت و دختری نداشت.بر خلاف خود آقای رودی،خانمش بسیار شوخ و شلوغ و بذله گو بود و روزها که مردها در محله نبودند،محله را به غوغا می کشید.هرطور بود بساط داریه زدن و بزن و برقص را در یکی از خانه ها علم می کرد.مبتکر برگزاری مراسم عمر کشون هم همو بود.

پسرها هم یک در میان به پدر یا مادر رفته بودند و دو تا از آن ها به مدارج بسیار خوب علمی رسیدند(تا آنجا که بخاطر دارم یکی از آن ها پزشک شد)،ولی آن دوتای دیگر همیشه سرگرم بازی و شیطنت و بعید می دانم به جایی رسیده باشند!

در یک بعد از ظهر پنج شنبه مادرم برای آمرزش اموات حلوا درست کرد و من مامور توزیع ظرفهای حلوا در خانه هم محله ای ها شدم.سینی در دست و در حالی که ظرفی حلوا در آن بود وارد حیاط خانه آقای رودی شدم.کارگری در حیاط خانه مشغول درست کردن گچ و خاک بود و بنایی هم در یکی از اتاقها مشغول تعمیر یکی از دیوارها با گچ و خاک بود.خانم رودی هم در یک گوشه دیگر حیاط نشسته بود و در حال پاک کردن انبوهی از سبزی بود که در مقابلش ریخته بود.رادیو هم در کنارش روشن بود و گوینده در حال صحبت کردن.

با سلام من ،خانم رودی که زنی مسن و پیر بود به گرمی با من برخورد کرد و شروع به حال و احوال کردن و احوالپرسی با من کرد.در همین حال حرف های گوینده رادیو تمام شد و آهنگ بسیار شادی شروع شد.خانم رودی با شیطنت خاصی رو به رادیو کرد و به التماس گفت:آخه الان چه وقت این آهنگه؟!جون من نزن!

طبیعی بود که آهنگ قطع نشد و ادامه پیدا کرد.خانم رودی چند بار گفت:نزن دیگه.بابا می گم نزن،و چون آهنگ ادامه داشت ،ناگهان از جا برخاست و در جلوی چشمان حیرت زده من و کارگرها شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن همراه خواننده آهنگ رادیو!

وحشت زده همراه سینی حلوا از خانه بیرون دویدم و به سرعت خود را به خانه رساندم و با حرارت و تعجب همه چیز را برای مادرم تعریف کردم.مادرم چادرش را سرش کرد و همراه من به خانه آقای رودی برگشتیم.آهنگ تمام شده بود و خانم رودی دوباره در حال پاک کردن سبزی ها بود و کارگران با خنده در حال کار!

مادرم با تعجب جربان و موضوع را پرسید و خانم رودی در حالی که به شدت می خندید،گفت:به خدا توران خانم،من که خودم را می شناسم،هرچی التماس کردم رادیو ول نکرد!من هم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.این کارگر ها هم که مثل پسرای خودم هستند.

حلوارا دادیم و برگشتیم.خانم رودی تا دم در حیاط ما را مشایعت کرد و برای اموات مادرم کلی دعا خیر و طلب آمرزش کرد!

کوچه مردها(15)

یکشنبه, 2 اکتبر, 2011

آقای کریمی،پدر مجتبی و مختار و فریده و کبری(دوستان بچگی ما) و کارگر پمپ بنزین و از ساکنان محله مرد.

بچه تر از آن بودیم که با مفهوم مرگ آشنا باشیم.

آن زمان مجالس ختم و عزا در خانه ها برگزار می شد.سفره ای در اتاق پذیرایی انداخته می شد و در آن حلوا و خرما و نان سوخاری قرارداده می شد و تعداد زیادی جزوه های قران.مردم دسته دسته می آمدندو قران می خواندند و فاتحه میفرستادند و می رفتند.هرکس هر کمکی از دستش برمی آمد،انجام می داد.همسایه ها برای صاحبان عزا غذا می پختند و به خانه آنها می بردند.تا یک هفته این وضع ادامه داشت.بوی حلوا محله را پر می کرد.

سعی داشتیم به هروسیله ای شده راهی به حیاط خانه آنها راه پیدا کنیم و از حلوا و خرما بخوریم.اما مجتبی و کبری که هم سن و سال ما بودند ،جلوی در می ایستادند و مانع می شدند.می گفتند:بابای ما مرده،شما را راه نمی دهیم! ما هم با حسرت تهدیدشان می کردیم که:بگذار بابای ما بمیرد،اگر شما را به خانه راه دادیم!؟

چند سال بعد که مسجد”علی اکبر”در محله ساخته شد،مجالس سوم و هفتم را در آنجا برگزار می کردند.حاج آقا رضوی ،روحانی محل و پیشنماز مسجد سعی می کرد به هر بهانه ای پای اهالی را به مسجد باز کند.برای ما بچه ها هم وظایفی تعیین کرده بود.یکی مکبر بود و اذان گو و دیگری مهر جمع کن و……..

هشت تا از بچه ها (منجمله من)هم در مجالس ختم،وظیفه داشتیم کار چای دادن و خرما دادن و قران پخش کردن و جمع کردن و گلاب و…..را انجام دهیم.بسیار از نقش های خود راضی بودیم و احساس بزرگی می کردیم.

هنگامی که پس از قران خواندن و مداحی،نوبت سخنرانی و وعظ روحانی می رسید ،کار ما بچه ها تمام بود و پذیرایی به اتمام می رسید.در این هنگام همه دم در آبدارخانه جمع می شدیم و به تماشای مردم حاضر در شبستان مسجد می پرداختیم و با دقت و توجه به چهره و حال و روز حاضران شرط بندی می کردیم که نفر بعدی که باید در مجلس ختمش پذیرایی کنیم،کیست!؟

دوران کودکی بود و شیطنت های خاص آن.خدا همه آنان را بیامرزد.