برچسب ها بـ ‘حلال’

ایران و ایرانی 69

چهار شنبه, 3 سپتامبر, 2014

ما باید به جای تعهد به عدالت در توزیع فقر موجبات ایجاد ثروت حلال در کشور را فراهم نموده و بانی توزیع عادلانه ثروت در جامعه گردیم تا به قول مولای متقیان آنگاه که پاسخگوی زندگی افراد زیر دستمان بودیم سربلند باشیم.یادمان نرود گفته پر معنی و راهگشای “ماهاتیر محمد”نخست وزیر بزرگ مالزی که نوشت:
سرمایه گزاران و سرمایه داران هر کشور حکم مرغان تخم طلا در هر جامعه را دارند.با فراری دادن یا از بین بردن آنها خود را و مردم جامعه را از تخم های طلایی آنان محروم نکنیم.
متاسفانه به علت عدم پایبندی به این امر و عدم امنیت سرمایه گزاران ثروت و سرمایه های بسیار زیاد و عظیمی از کشور به کشورهای دیگر منتقل شده است که باعث آبادی کشورهای بیگانه گردیده است.به راستی چرا و چه کسی در این زمینه مقصر است. این نیز چندان مهم نیست که اکنون باید به فکر ساده سازی قانون تجارت تا حد ممکن و وضع قوانینی مبنی بر حمایت سرمایه داران و ثروت حاصل از فعالیت حلال آنان دست یازیم.این کار چندان مشکلی نیست اما اگر عملی گردد و چند سالی هم در عمل صداقت ادعای ما اثبات گردد به یقین سرمایه های بی حد و حساب ایرانیان عاشق اما دور از وطنمان نیز به سرزمین مقدسمان بازخواهد گشت.چنین باد

ایران و ایرانی 68

چهار شنبه, 20 آگوست, 2014

باز همین امام همام است که در فرمان و حکم خود به مالک اشتر برای حکومت مصر در مورد سرمایه داران چنین می فرماید که:
ای مالک گوش دار که اکنون نوبت به بازرگانان و ارباب پیشه و هنر رسیده است .بدان ای پسر حارث که رشته حیات کشور در دست بازرگانان و هنرمندان است.این طائفه سرچشمه منافع و درآمد جامعه می باشند که بدون آنها مملکت تهیدست و بینوا گردد و گرفتار فقر و فلاکت شود.
ترا سفارش می کنم در باره تجار و صنعتگران از هرگونه مساعدت و تشویق خودداری مکن و آنان را که پیوسته به نفع مملکت و ملت کار می کنند نیک احترام بگذار.بازرگانان آن سامان خزانه های متحرک دولتند که پیوسته با کاروانیان خشکی و کشتی رانان دریا اینجا و آنجابسود کشور جلب منفعت می کنند و مبانی اقتصادی ومالی کشور را استوار و محکم می دارند.
این جماعت را می توانم سربازان اقتصاد نام بگذارم که در سینه پهناور اقیا نوس ها و آغوش دره های ژرف و حتی قله آسمان سای کوهها مرکب میرانند و با فقر و فلاکت میهن خویش مبارزه و پیکار می کنند.
هنگامی که عازم سفر حج واجب تمتع بودم برای خداحافظی خدمت عالمی وارسته و بزرگوار رسیدم.ایشان به من توصیه فرمودند که آنجا که خدا وعده داده هیچ دعایی را بدون پاسخ نمی گذارد دو دعا به خواسته هایت اضافه کن.یکی روزی حلال بی حساب.دوم توان خوردن و خوراندن به گرسنگان و بی نوایان.لذت بردن حلال از زندگی و لذت بخشیدن به نیازمندان

شیخ جنید و بهلول

شنبه, 28 جولای, 2012

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.  گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟ عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی. فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد: آری… بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید: چه کسی هستی؟جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت. مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.  بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت: جزاک الله خیراً!  و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار،…] نباشد.

کوچه مردها(52)

چهار شنبه, 15 فوریه, 2012

 

اگر خاطرتان باشد،قبلا در مورد خانواده ساواکی که به محل ما منتقل شده بودند،نوشتم.از برادر یکی از این دو خانواده هم که همسن و سال من بود و نامش هم “عباس” بود برایتان نوشتم و قول دادم که از او بیشتر بنویسم.

به نظر من حلال بودن روزی و لقمه ای که به فرزندان خود می دهیم ،بسیار اهمیت دارد و داستان عباس هم گواه من بر این مدعاست.

بعد از مدت کوتاهی از آمدن عباس به محله ما،دوستان زیادی پیدا کرد و بچه ها همیشه با او بودند و مثل پروانه دورش می گشتند.علت آن هم این بود که در زمانه ای که برای ما بچه های دیگر یک سکه دو ریالی در جیبمان ثروت هنگفتی محسوب می شد،عباس همیشه چند تومانی پول در جیبش داشت و دائما بچه های دیگر را دعوت به بستنی می کرد یا به جگرکی محل می برد و خرجشان می کرد.

اوائل فکر می کردیم که برادرش این پول ها را به او می دهد اما بعدا متوجه شدیم که اینگونه نیست. یک بار که من هم همراهشان بودم با کمال ناباوری دیدم که در بین راه ،عباس سراغ دیوار مخروبه ای رفت و یک آجر را از بین آجرهای دیگر دیوار درآورد و از سوراخ آنجا یک اسکناس دو تومانی درآورد و به بقیه گفت:حالا بریم خرجش کنیم!

از او پرسیدم:از کجا می دونستی اینجا پول هست؟

با خنده به من گفت:چون خودم اینجا گذاشتمش!

معلوم شد،یعنی خودش تعریف کرد که موقعی که برادرش یا شوهر خواهرش در خوابند،از جیب آنها پول برمی دارد و در اینگونه جاها پنهان می کند تا اگر آنها متوجه کم شدن موجودی جیبشان شدند و او را گشتند،چیزی پیدا نکنند!فکرش را بکنید که یک بچه شش هفت ساله چه دزد ماهر و خلاقی شده بود!؟

آن روز بستنی را خوردم اما وقتی همان شب موضوع را برای مادرم گفتم،خیلی نصیحتم کرد که این پول ها حرامه و در روز قیامت تبدیل به آتش در شکم انسان می شود و انقدر برایم گفت که قسم خوردم دیگر هیچ وقت با پول او چیزی نخورم.واقعا به قول خود عمل کردم.

عباس هم که می دید من علاقه ای به هم پیاله شدن با او ندارم از همه بیشتر به من اصرار می کرد ،اما من خیلی دوستانه از زیر بار این کار فرار می کردم ،اما در هیچ زمانی دوستی ما به هم نخورد.

چند سالی بعد،هنگامی که ما نوجوانانی پانزده شانزده ساله بودیم و خوب و بد را می فهمیدیم،در یک روز سرد پاییزی با صدای شیون و گریه این دو خانواده به کوچه ریختیم.عباس خود را حلق آویز کرده بود و مرده بود.

آن روز یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من بود.همه محل برادر و شوهر خواهرش را مسبب مرگ او می دانستند.

رنجنامه عاشقان

سه شنبه, 1 نوامبر, 2011

چه کتاب کهنه پرورقی است این زندگی!

که لابلای هر ورقش،

مجنونی در پی لیلایش ،سرگردان بیابان ها

و فرهادی در فراق شیرینش،تیشه بر سنگ و سر می زند.

اما کسی را با عاشقان کاری نیست!

خلایق به دنبال روزی اند

حلال و حرامش هم چندان مهم نیست،

هرچه بیشتر و زودتر،بهتر

در این هنگامه خود فروشی ها

چه نادانم که چشم عشق و مهر دارم من از مردم!

کدام مردم؟

همین آشفته جمع بیقرار در مال اندوزی؟

به هرشکلی،پی روزی؟

خدایا عاشقان را قوت عشق داده ای ،امید و صبرشان نیز عطا کن