برچسب ها بـ ‘حقوق’

بخشنده یا ساده لوح؟ 1

شنبه, 24 دسامبر, 2016

حدود سی سال پیش روزی که حقوقم را گرفته بودم و در جیبم بود ،در راه خانه به پسر جوانی برخوردم که خانمی مسن در کنارش بود و او برایم توضیح داد که با مادرش یرای معالجه بیماری او به تهران آمده اند و دکتر دستور بستری شدن او را داده و آنها نه پول پذیرش بیمارستان را دارند و نه جایی برای ماندن.نسخه دستور دکتر هم دستش بود و کاملا درست،به تاریخ همانروز و با شماره نظام پزشکی.
بی تفاوت عبور کردن برایم ممکن نبود.نیمی از حقوقم را به او بخشیدم و خوشحال و راضی از این کار به خانه رفتم و ماجرا را برای همسرم گفتم و درخواست کردم که این ماه به خودمان سخت بگیریم و او هم با کمال میل پذیرفت.احساس رضایت شیرینی از اینکه می توانم به دیگران کمک کنم داشتم و بخاطر این توانمندی خدا را شکر می کردم.
حدود ده روز بعد دوباره در مسیر رفتن به خانه به همان مادر و پسر برخوردم با نسخه ای به تاریخ روز و شماره نظام پزشکی دکتر و همان درخواست.دود از کله ام بلند شد و در حالیکه من داد و فریاد می کردم که شما دزدید و کلاهبردار و…. ،آنها فرار را بر قرار ترجیح دادم.
احساس رضایت من تبدیل شد به احساس ساده لوحی شدید!

کوچه مردها 167

چهار شنبه, 9 سپتامبر, 2015

روز نهم آذر 1354 بود و من در کلاس زبان مشغول امتحان میان ترم زبان بودم.در آن زمان از وجود معلمان خارجی انگلیسی زبان در دانشگاه ها برای امر آموزش زبان خارجی استفاده می کردند و معمولا جوانان و افرادی که به پول نیاز داشتند ،چند سالی را به ایران می آمدند و به خاطر حقوق خوبی که می گرفتند به این کار مشغول می شدند.
معلم آن ترم هم آقا پسر جوان موبور بیست و چهار پنج ساله ای بود که اگر چشمان و مویش همرنگ چشمها و موی ما بود،همه فکر می کردند که او هم یکی از دانشجویان همان دانشگاه است!به هرحال سخت در حال پاسخ دادن به سوالات بودم که ناگهان دیدم سرو صدا و هیاهوی عجیبی همراه با صدای پی درپی شکستن شیشه ها به راه افتاد و همه با کنجکاوی از پنجره ها به نگاه کردیم.
گروهی از بچه ها که بعضی از آن ها هم با کلاه های پشمی بلند که تا پایین دهانشان پایین می آمد و فقط دو سوراخ جلوی چشمانشان داشت،باهم حرکت می کردند و هر چه شیشه در و پنجره سر راهشان بود با سنگ و آجر می شکستند و شعار می داند:دانشجوی زندانی آزاد باید گردد.
هم همه ما دانشجوهای ترم اولی و هم استاد بسیار جوانمان اولین بار بود که با صحنه تظاهرات دانشجویی روبرو می شدیم و همه حسابی بهت زده بودیم و ترس به جانمان چنگ انداخته بود.
به دقیقه ای نکشید که سر و کله پلیس گارد دانشگاه با کلاهخود و جلیقه و سپر و باتوم پیدا شد و روبروی بچه ها آرایش جنگی گرفتند!استاد جوان ما با دیدن این صحنه حسابی دست و پایش را گم کرد و بدون اینکه به ما چیزی بگوید از کلاس بیرون دوید و به سمت دپارتمان زبان که چند هموطن دیگرش هم آنجا بودند،دوید و رفت!ما ماندیم و ورقه های امتحان نیمه کاره.
به این ترتیب ما هم ورقه های امتحانی را رها کردیم و با احتیاط برای تماشا به محوطه رفتیم.تظاهر کننده ها با دیدن پلیس ،شروع به پرتاب سنگ و پاره آجر به سمت آنها کردند و گارد هم با گرفتن سپرها مقابل بدنشان شروع به پیشروی به سمت آنها کردند.ناگاه یکی از دانشجویان تظاهر کننده با تمام وجود فریاد کشید:پلیس تو بی گناهی، فرمانده ات قاتل است.و در این لحظه بود که گاردی ها هم فریاد کشان در حالی که باتوم ها را در هوا می چرخاندند به سمت آنها هجوم بردند.بچه ها شروع به فرار کردن نمودند و اینجا بود که من یکی از شیرین کاری های گارد دانشگاه را به چشم دیدم.باتوم را بین پاهای یکی از فرارکنندگان می انداختند و به این ترتیب آن فرد زمین می خورد و به سرش می ریختند و در حالی که او را به شدت می زدند با خود می بردند.با همین ترفند دوتا از بچه ها را دستگیر کردند.
وقتی هم که سر و صداها خوابید،اعلام کردند که امروز دانشگاه تعطیل است و همه باید آنجا را ترک نماییم.دم درب خروجی دانشگاه ،فرمانده گارد دانشگاه ایستاده بود و کارت یکی یکی ما را با صورتمان تطبیق می داد و هر کدام از بچه را که کفش کتانی پوشیده بودند یا به او مشکوک می شد،بازداشت می کرد!

واگویه ها(12)

سه شنبه, 26 ژوئن, 2012

یکی خوشبختی را در دریافت وام چند صد میلیاردی اش می داند

دیگری در پیدا کردن شغلی با حداقل حقوق تعیین شده

یکی شانس را در وجود بنز آخرین مدل در رنگ دلخواهش در نمایندگی می داند

و دیگری در پیدا کردن یک اتاق سه در چهار متر اجاره ای در هرکجای این شهر که با بودجه اش تناسبی داشته باشد

یکی با دیدن برف و امکان اسکی و… به شوق می آید

و دیگری در غم چگونه شستن رخت و لباس در یخبندان

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را می دهی صد ناز و نعمت

یکی را نان جو آغشته با خون

 

ایران و ایرانی(8)

یکشنبه, 10 ژوئن, 2012

 

همچنين هرودوت از اينکه مردم ايران بمناسبت سالگرد تولد شان جشن مي گيرند تعجب کرده و مي نويسد:«از تمام روزهاي سال ، روزي که بيش همه روزها اکثر مردم ايران جشن مي گيرند، روز تولد Birthday است. در اين روز معمول است که خانه را تزيين و مجلل مي کنند و مرسوم بيش از روزهاي ديگر بخورند.

افلاتون در کتاب قوانین می گوید:پارسیان در زمان شاهنشاهی کورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند . از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند .

در زمان او ( کورش بزرگ ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی میکردند . مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از این رو در موقع خطر به یاری آنان میشتافتند و در جنگها شرکت میکردند . از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهی میکرد و به آنان اندرز میداد . آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام میگرفت .

افلاطون در کتاب الکبیادس یکم میگوید:

کودکان پارسی از 7 سالگی در نزد آموزگاران خود دوره می دیدند . بعد از اینکه به سن 14 سالگی رسیدند استادان آنان از آموزگاران شاهنشاهی انتخاب میشد و دوره های پیشرفته را آموزش میدیدند . اینان ( پارسیان ) ذاتا دادگرترین – میانه روترین و دلیرترین مردمان هستند . آموزگار نخست به آنان تعالیم زرتشت را آموزش میدهد . آموزگار دوم دادگری و روش نیک در سراسر زندگی را به آنان آموزش میدهد . آموزگار سوم میانه روی – دوری کردن از خوی خودپسندی و چیره شدن به شهوات و امیال شخصی را به آنان آموزش میدهد . آموزگار چهارم دلیری و قدرت را به آنان آوزش میدهد .

گزنفون می گوید: مهمترین صفت کورش دین داری او بود. او هر روز قربانیان برای ستایش خداوند میکرد . این رسوم و دینداری آنان هنوز در زمان اردشیر دوم هم وجو دارد و عمل میشود . دومین صفت کورش عد و گسترش عدالت و حق بود .

استرابون جغرافی دان معروف: جوانان ایران در زمان شاهنشاهان هخامنشی از 5 سالگی تا 24 سالگی آموزشهای تیر اندازی – نیزه افکنی – اسب دوانی و راست گویی میدیدند . مربیان آنان را در جایگاهی ویژه گرد می آوردند و پیش از طلوع خورشید با شیپوری آنان را گرد می آوردند . فرمانده یک گروه جوان 50 نفری به عهده یک شاهزاده یا یک فرمانده مدبر بوده است . آنان در دشت ها و کوهها در برابر خورشید – سرما – گرما دوره میدیدند و خوراک روزانه آنان نان گندم و نان جو و گوشت کباب – تره تیزک و آب بود.

 

لازم است گاهی….

دوشنبه, 14 نوامبر, 2011

لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و … بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

 

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟

 

لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

 

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

 

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

 

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم… آیا ارزشش را داشت …؟!

کوچه مردها(16)

چهار شنبه, 5 اکتبر, 2011

بد نیست در این قسمت ،با درآمد و هزینه های زندگی در تهران پنجاه سال پیش آشنا شویم.

حقوق و درآمد اکثر قریب به اتفاق ساکنان محله در حد پانصد تا ششصد تومان در ماه بود.یا کارگر بودند و یا کارمند دولت.کاسب های محل ،هیچکدام جز “ممدآقا یزدی”ساکن محله نبودند.

هزینه ها هم بسیار پایین و در حد درآمد ها بود.بعضی چیزها را که یادم مانده ،برایتان می نویسم:

-گوشت کیلویی پنج تومان بود و من هرروز دوسیر گوشت می خریدم هشت ریال.

-نان تافتون دانه ای یک و نیم ریال بود و من هر صبح برای صبحانه چهار نان تازه می خریدم شش ریال و چهار ریال هم پنیر تبریزی می خریدم که ما شش نفر را کاملا سیر می کرد.

-تخم مرغ دانه ای یک ریال بود و نوشابه در دو اندازه کوچک و بزرگ دانه ای سه و نیم و چهار ریال بودند.ماست هم در کاسه های سفالی فیروزه ای رنگ ،هر ظرف سه ریال بود.البته برای هر نوشابه و یا کاسه ماست هم باید دهشاهی(نیم ریال)ودیعه ظرف می دادیم که با پس دادن آنها پول ودیعه را پس می گرفتیم.

-میوه هم به همین نحو بود.هندوانه خربزه و گرمک و طالبی کیلویی سه ریال و خیار گل به سر و گوجه فرنگی درشت ورامینی کیلویی دو ریال را به خوبی به خاطر دارم،همچنین انگور کیلویی پنج ریال را.این ها همراه یکی از انواع نان ها،معمولا شام شبانه ما بودند.

-در مورد البسه یادم می آید اولین شلواری که برایم خریدند و در یاد من مانده،پانزده ریال قیمت داشت و پیراهن و تی شرت را از همان بازارچه نزدیک میدان هاشمی (که روی هم ریخته بودند و هرکس یکی را انتخاب می کرد و می خرید)دانه ای دوازده و نیم ریال می خریدیم. قیمت یک کت و شلوار برای ما بچه ها حدود ده تومان و برای بزرگترها حداکثر بیست تومان بود.

حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)که پاسبان شهربانی بود و اهل تفرش ،بعضی غروب ها برای ما بچه ها که دورش جمع می شدیم،تعریف می کرد که حالا دیگر اجناس خیلی گران شده اند و برکت از زندگی رفته است! او می گفت در زمان کودکی اش قند ،یک من(سه کیلو)یک عباسی بود و برنج را که ما کیلویی هشت ریال می خریدیم ،هر یک من دهشاهی(نیم ریال) می خریدند.

به یاد دارم روزی مادرم مطابق معمول هشت ریال به من داد و گفت از ممد آقا یزدی یک کیلو برنج بخرم.چند دقیقه بعد دست خالی برگشتم و به مادرم گفتم:برنج شده کیلویی یک تومان(ده ریال)،دو ریال دیگر به من بده.

مادرم شروع کرد به گریه کردن و آه و ناله که:پدرتان که ده تومان خرجی روزانه را بیشتر نمی کند و همه چیز در حال گران شدن است.دوره آخر زمان شده.من بیچاره با این پول چطور شکم شماها را سیر کنم؟!