برچسب ها بـ ‘حقارت’

عرفان نامه 12

چهار شنبه, 6 سپتامبر, 2017

از کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی

 

عاشق ، تكدي نمي كند.

عاشق ، حقارت روح را تقبل نمي كند.

عاشق ، تن به اعتياد نمي دهد.

عاشق ، سرشار است از سلامت روح، و ايمان.

عاشق ، زمزمه مي كند ، فرياد نمي كشد.

ایران و ایرانی 64

چهار شنبه, 18 ژوئن, 2014

خودداری از رقابت مایه تنزل و ضعف پیکره اجتماعی نیز خواهد گردید و هرچه که روحیه رقابتی را تضعیف نماید و چیز دیگری را جایگزین آن نماید محکوم است.حتما بسیاری از خوانندگان این سطور به خاطر دارند که پس از یکی از المپیک های اخیر ورزشکاری از ما که موفق به آوردن مدال در آن المپیک شده بود اعلام کرد اگر او را بدون شرکت در کنکور به دانشگاه نفرستند(به عنوان جایزه) ایران را ترک خواهد کرد و در یک کشور اروپایی هم به کشتی گرفتن و هم به تحصیل خواهد پرداخت.
در همان ایام خود من خبری را از رادیو پیام شنیدم که در پی پیشنهاد دولت استرالیا به شناگری که در همان المپیک سه مدال طلا آورده بود برای شرکت در یک رشته دانشگاهی که نیاز به کسب موفقیت در آزمون ورودی داشت گفت:من از این پیشنهاد احساس توهین و حقارت می کنم چرا که مرا برای موفقیت در امتحانات ناتوان پنداشته اند!
اما آنها هم که توان تهدید و رسیدن به خواسته خود از راه غیر معمولی را ندارند به دادن آدرس و گزارش غلط در باره دیگران می دهند تا فضا برای خودشان خالی گردد. دوستی می گفت مامور بررسی حوادث کارگری به خاطر عدم استفاده از وسایل حفاظت فردی در طرح های عسلویه بودم. در کمال تعجب متوجه شدم آمار حوادث در یکی از طرح ها که مجری خارجی نیز دارد صفر است.بسیار برایم مهم بود که علتش را بیابم.مسئول این امر را در آن شرکت یافتم و از او پرسیدم.گفت: ما پس از مدتی کار در اینجا متوجه شدیم کارکنان ما علاقه زیادی به بدگویی و گزارش از سایر همکاران خود دارند.از این صفت آنان استفاده کردیم و در سطح کارگاه اعلام نمودیم هرکس مورد عدم استفاده یکی از کارکنان را از وسایل حفاظت فردی گزارش نماید به او پاداش کوچکی می دهیم.اوایل گزارشاتی در این مورد داشتیم و حالا همه از ترس گزارش همکارشان همه وسایل را کاملا استفاده می نمایند!
این ویزگی در سطوح اجتماعی نیز بصورت یک صفت ناپسند ملی هم بروز می کند.در گزارشی در یکی از سایتها می خواندم که در ایران هر سی یا چهل سال یک بار باید منتظر یک جنبش اجتماعی بود چرا که ایرانیان همیشه با زنده باد زنده باد و جانفشانی سیستمی را قدرت می بخشند و پس از چند دهه با مرده باد مرده باد و جانفشانی به کنارش می اندازند و دیگری را می آورند.

آتش بدون دود 8

سه شنبه, 8 اکتبر, 2013

تنها،هرچقدر هم که قوی باشد،باز ضعیف است.

درافتادن با حقیر،حقارت می آورد

******************************

این درد است که مرد را مرد می کند و جوان را پیر،ماه و سال که کاره ای نیستند!

*****************************

انسان برای خطا کردن و جبران خطا،زاییده می شود.خطا،دلیل تازگی راه است،دلیل رشد،دلیل باز شدن،و دلیل اینکه انسان نمی خواهد و نمی تواند فقط به تجربه شده ها قناعت کند.

******************************

من رذل و موذی و حیله گر نیستم تا دشمن نداشته باشم.اگر بی دشمن بمانم،تنها دلیلش این است که هدفم را از یاد برده ام،چرا که هیچ هدف بزرگی وجود ندارد که دشمنان حقیری نداشته باشد.

مشتی خاک

شنبه, 2 ژوئن, 2012

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد
با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
 
 بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
  
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
  
  زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند

 

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من می  خواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران می خواستند که  گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
من اما هرگز نه چشمه ای  را جوشان کردم و نه گوسفندی  را شیرافشان
و نه هرگز زمین و آسمان  را حاصلخیز و پرباران
  
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی  بود که در تن سنگی ام جاری می شد
هیچ کس  نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود
بتان در آغاز به خود و  به خیال دیگران می خندند
اما رفته رفته باور می  کنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
 
تا آن روز که آن جوان  برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده  بودم
نامش ابراهیم بود  و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ  می کشید
 
 
دیگران که بودند حقارت  خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس  نبود
بتخانه خالی بود از  مردم
تنها او بود و تبری بر  دوش

ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم 
 

ابراهیم نزدیکم آمد
و گفت وای بر تو، مگر تو آن  کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو  نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ 
تو بزرگ بودی، چون خدا  را به بزرگی یاد می کردی 
چه شد که این همه کوچکی  را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا  وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر  یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه  در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم  تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر  آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند 
  
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو  ریختم؛
غرورم شکست و کفری که  در من پیچیده بود، تکه تکه شد 
ابراهیم گفت: شکستن  ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم  به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش  بتان دست برنخواهند دشت
مردم می توانند از هر  چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن  را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند 
خیال خود را خواهند  تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید
  

و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچک تر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی  ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن  خدایی کرد
  
 
اما خدایی که مثل هیچ  کس و هیچ چیز نیس
خدایی که همه جا هست و  هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به  آن می رسد و نه در ذهن کسی  می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این  مردم خدای آسان را دوست دارند

گفتم: ای ابراهیم!
مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در  برابر دشواری خدا چه کنم؟
 
 
ابراهیم گفت: تو خاکی  مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به  کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور  که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی  به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه  ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه  غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند
 
من گریستم و دست های  ابراهیم خیس اشک شد 
او مشتی از خاکم رابه  آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت

برگرفته از وبلاگ”کیمیای معرفت”

به آیندگان

شنبه, 30 آوریل, 2011

این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط

سخت تبعيد بسر میبرد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند

راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم:
امروزه فقط حرفهاي احمقانه بي خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بي احساسي خبر مي دهد،
و آنكه مي خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست كه
حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتي از اين همه تباهي چيزي نگفته باشيم!
كسي كه آرام به راه خود مي رود گناهكار است
زيرا دوستاني كه در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزي دارم
اما باور كنيد: اين تنها از روي تصادف است
هيچ قرار نيست از كاري كه مي كنم نان و آبي برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.
به من مي گويند: بخور، بنوش و از آنچه داري شاد باش
اما چطور مي توان خورد و نوشيد
وقتي خوراكم را از چنگ گرسنه اي بيرون كشيده ام
و به جام آبم تشنه اي مستحق تر است .

اما باز هم مي خورم و مینوشم
من هم دلم مي خواهد كه خردمند باشم
در كتابهاي قديمي آدم خردمند را چنين تعريف كرده اند:
از آشوب زمانه دوري گرفتن و اين عمر كوتاه را
بي وحشت سپري كردن
بدي را با نيكي پاسخ دادن
آرزوها را يكايك به نسيان سپردن
اين است خردمندي.
اما اين كارها بر نمي آيد از من.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زماني كه گرسنگي بيداد مي كرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراكم را ميان معركه ها خوردم
خوابم را كنار قاتلها خفتم
عشق را جدي نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم مي شدند
زبانم مرا به جلادان لو مي داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
كه براي زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت .
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده مي شد اما
من آن را در دسترس نمي ديدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهاي آيندگان، شما كه از دل توفاني بيرون مي جهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتي از ضعفهاي ما حرف مي زنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزي بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهاي جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضي نبود.
اين را خوب مي دانيم:
حتي نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل مي كند.
حتي خشم بر نابرابري هم
صدا را خشن مي كند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را براي مهرباني مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتي به روزي رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوري كنيد !