برچسب ها بـ ‘حشمت’

هرچه هست،تویی

دوشنبه, 29 فوریه, 2016

 

ای خدا راحت جان را زکه درخواست کنیم

جز تو که صاحب جانی و نگهدار همه

ما در این دشت به دنبال چریدن نیستیم

پی آرامش روحیم و تو چوپان همه

چو کنی لطف به یک تن،چه دردانه شود

رونق جمع شود،دیوانه به کویش همه

چو زنی تیر ملامت به تن بی هنری

گرشوند جمع جهانی،نتوانند درآرند همه

ما بر این دهر نه پی حشمت و جاه آمده ایم

تو براندی ز افلاک به این خاک ، همه

تو بگیری ز تنم جان به خاکم ببری

به همان نحو که به دنیا  بنمودی،همه

ای که این آمدن و رفتن من دست تو بود

از چه خواهی که به آتش بسپاری همه؟

باورم نیست که تو داغ زنی بر دل و تن

حتم دارم که ببخشی گنه و رحم نمایی به همه

لذت یک لحظه مادر داشتن

دوشنبه, 9 آوریل, 2012

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه “مادر” داشتن

 

خدادل

دوشنبه, 2 ژانویه, 2012

قید دنیازدن و دل به خدا دادن را

کار کمتر صنمی ،در خم دوران بینم

پشت پا بر هوس و حشمت و آمال جهان

در کدامین دل فارغ ز هیاهو بینم؟

دل بود خانه خالق که کند تکیه بر آن

لیک کمتر زخدا،نام و نشانی بینم

جان ما در عطش مهر الهی سوزد

روح را دربدر و دور ز اصلش،بینم

ای خوش آن دل که رهد از همه چیز

تا که فریاد کند،نور خدا را دیدم

آدم شویم(از جامی)

چهار شنبه, 5 ژانویه, 2011

پدري با پسري گفت به قهر
که تو آدم نشوي جان پدر

حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر

دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر

گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر»