برچسب ها بـ ‘حسین’

یا حسین

دوشنبه, 12 اکتبر, 2020

عشق بازی کار هر شیاد نیست
این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عشق از معشوق اول سر زند
تا بعاشق جلوه ی دیگر دهد
تا بحدی که برد هستی از او
سرزند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کن نظر

حسین هنوز مظلوم است……

دوشنبه, 3 نوامبر, 2014

حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، يكماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌هاي عزاداری اسفند دود می‌کند!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد “من سگ کوی حسینم” ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید
کل یوم عاشورا
یعنی…۱۰ روز و شب …غم گریه
کل ارض کربلا
یعنی…چند مسجد و چند تکیه!

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد
او هم می‌رود
تا سال بعد
تا یاد بعد

نیایش

شنبه, 4 فوریه, 2012

     خدایا                                                                                                             

طالب بخشش گناهانم نیستم،با وجود آنکه می دانم چشمه رحمتی

طالب شفاعت کسی نیستم،با وجود آنکه می دانم به هر بها نه ای می آمرزی

طالب هیچ چیز نیستم،با وجود آنکه می دانم بر هرچیز توانمندی

تنها دو چیز از تو می خواهم:

اعتقادم را به خودت پاک و صحیح بگردان

که همچون بنده ات حسین می اندیشم که:زندگی چیزی نیست جز عقیده و مبارزه برای آن،                                                                                                                                                              

و پس از آن مرا در حفظ آن اعتقاد تا دیدارت،یاری نما

چه می اندیشم که:

 عاقبت به خیری یعنی همین

خدایا،مرا به غیر تو ، نیازی مباد

 

کوچه مردها(47)

یکشنبه, 29 ژانویه, 2012

در این بخش بد نیست کمی از مستاجران خانه مان یاد کنم:

اولین مستاجری که در یاد دارم اشرف خانم و همسرش(که نامش یادم نیست) همراه با پدر و مادر و خواهر همسرش (که اکرم نام داشت) بودند که هردو اتاق طبقه پایین را اجاره کرده بودند. مرد خانواده در میدان هاشمی بستنی فروشی داشت و تابستان ها مغازه اش پر از مشتری بود که دور میزها نشسته و در حال بستنی خوردن بودند و یا ایستاده بستنی نانی می خریدند و به راه خود ادامه می دادند.

هنوز هم در تهران فروشگاه هایی هست که می توان در آنها بستنی و فالوده سنتی خورد و بسیار هم لذتبخش و خوشمزه هستند.به هر حال با توجه به رونق کارشان خیلی زود موفق به خرید خانه و نقل مکان شدند.این ها از اهالی خوانسار (روستای مادرم)بودند.

مستاجر بعدی ما هم اهل خوانسار و فامیل مادرم بودند.آقا درویش و ملوک خانم،زن و شوهری بسیار مذهبی و زحمتکش،آقادرویش با چرخ طوافی خود روزها در اطراف میدان هاشمی ،میوه و اجناس مورد نیاز روز را می فروخت و ملوک خانم طی روز روی دار قالی خانه ما(که در قسمت بعدی داستانش را خواهم نوشت) کار می کرد و روزی ده تا پانزده ریال-بستگی به تعداد رج های بافته شده- دستمزد دریافت می کرد.سه پسر داشتند که فرزند بزرگشان (حسن) اکنون خیاط است و دو فرزند دیگرش (حسین و محمد)در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند.یادشان گرامی.

چند سالی این خانواده با ما بودند و تقریبا یکی شده بودیم که بالاخره آنها هم در نزدیکی خانه ما،خانه کوچک و محقری خریدند و رفتند.

مستاجر بعدی ما پیرزن و پیرمردی بودند که ما به آنها”ننه” و “بابا پیری” می گفتیم.اهل تاکستان قزوین بودند و پیرزن در خانه های مردم کارگری می کرد و غروبها هم “روشور یا سفیداب” درست می کرد که در حمام برای کیسه کشیدن استفاده می کردند و باباپیری هم بساط اجناس ریز فلزی دست دوم(مثل زنجیر و قفل و سیخ و میخ و…..)در میدان هاشمی پهن می کرد.ما با این دو نفر خیلی راحت بودیم و برای ما بچه ها این دو نفر حکم مادربزرگ و پدر بزرگ را داشتند.خیلی از غروبها ننه مرا صدا می کرد و یکی دو بادمجان سرخ کرده را داخل نان می گذاشت و به من می داد که همانجا پهلوی خودش می خوردم و تشکر می کردم.ننه هم مرا خیلی دوست داشت.

با مرگ بابا پیری ،پسر ارشدش از تاکستان آمد و با اصرار مادرش را با خود برد.

 مستاجر بعد،آقای مسنی بود به نام آقای اکبریان و خانمش که ما او را دختردایی صدا می کردیم.آقای اکبریان در شهرداری و در پارک شهر تهران کار می کرد و بنا بود.مرد بسیار آرام و خوش صحبتی بود.شوهر دوم دختردایی بود و این خانم از شوهر اولش پسری داشت به نام “احمد” که هم سن و سال من بود و آنقدر دوستی ما قوی شد که تا بزرگسالی ادامه داشت و هرکدام از ما در عروسی دیگری کارگردان جشن و مراسم بودیم.

 

 

مستاجر بعدی ما آقا خلیل و همسرش کلثوم خانم بودند که اهل بابل بودند و آقا خلیل پیش بابا شاگرد نقاشی می کرد و خانمش نیز پای دار قالی مادرم ،قالی بافی یاد گرفت و کار می کرد.

آن ها هم با اختلافاتی که بین ما پیش آمد،از خانه ما رفتند و بعد از آنها هم یک روستایی دیگر بابلی به نام ابراهیم و همسرش صفیه چند سالی مستاجر بودند و ابراهیم هم پیش پدرم نقاشی آموخت و برای خود استادی شد و همسرش هم پای دارقالی مادرم کار می کرد.

علاوه بر این افراد هم ،دو پسر جوان بودند که هر یک شش هفت سالی در خانه خود ما و در بین افراد خانواده زندگی می کردند و با ما بزرگ شدند و پس از سر و سامان گرفتن ،به دنبال زندگی خود رفتند.نام یکی “صمد” بود و نام دیگری”عزت”.هردو بابلی بودند و اکنون صمدآقا در تهران تعمیرگاه خودرو دارد و آقا عزت،معلم مدرسه است.

کوچه مردها(36)

چهار شنبه, 14 دسامبر, 2011

حال ننه خیلی بد شده بود و رو به مرگ بود.تنها مادر بزرگی بود که داشتم و خیلی دوستش داشتیم.پدر بزرگ هم که نداشتم.بزرگترها او را بی بی صدا می کردند و ما بچه ها ننه خطابش می کردیم.

مادرم چند روزی زفته بود خانه داییم در خیابان فروردین (که ما هم قبلا همانجا زندگی می کردیم) و با سایر خواهر ها بالای سر مادرشان پرستاری و گریه زاری می کردند و یک روز پدرم ما را برداشت و به آنجا برد.

مادرم با چهره ای رنگ پریده و با لبخندی غمناک به اتاقی که ما بودیم،آمد و ما را بغل کرد و بوسید و بویید و گریه می کرد و ناله که:دیگه ننه ندارید.من هم دیگه بی بی ندارم.فهمیدم که ننه مرده.درک درستی از مفهوم مرگ نداشتم اما انقدر می فهمیدم که دیگر او را نخواهم دید.من هم شروع به گریه کردم.

ساعتی بعد بزرگترها شروع به انتقال جسد او به آمبولانسی که دم در خانه آمده بود،برای انتقالش به قم و دفن کردن در آنجا،طبق وصیتش کردند.از تهران یک اتوبوس همه افراد فامیل را در خود جا داد که پشت سر آمبولانس به سمت قم راه افتادند و یک اتوبوس هم همزمان از طرف خوانسار راه افتاد که فامیل و وابستگان آنجا را با خود به قم برد و در آنجا هردو دسته به هم رسیدند و نسبت به کفن و دفن ننه اقدام کردند و نهار را هم در رستوران روبروی حرم می خوردند و هریک دوباره با همان اتوبوسها به سمت شهرشان باز می گشتند.

من و برادرم را که خیلی کوچک بردیم با خود نبردند و به عمه احترام سپردند.قبلا نوشته بودم که پس از ورود از درب خانه خیابان فروردین (که داییم در آنجا اجاره نشین بود)بلافاصله دو اتاق در طرفین راهرو ورود به حیاط خانه وجود داشت که یکی را فردی به نام حسن صولتی اجاره کرده بود که شوهر همین احترام خانم بود که بقدری باهم صمیمی شده بوذیم که ما بچه ها او را عمه احترام صدا می کردیم و دیگری را فردی به نام حسین که زن جوانش مریم نام داشت.هردو مرد معتاد بودند و به شکل بسیار غم انگیز و عبرت آموزی از دنیا رفتند.

آن شب عمه احترام هم که خیلی ترسیده بود،دوستش”فاطی” را که در خانه روبرویی بعنوان کلفت آقای فانی کار می کرد ،صدا کرد و تا صبح باهم حرف می زدند و تخمه شکستند.اینطور می گفتند که فاطی خانم در حقیقت کلفت نیست،بلکه چون او و آقای فانی عاشق هم شده بودند،اما بخاطر فاصله طبقاتی زیاد آنها باهم خانواده هرگز اجازه نمی دادند که وصلتی سر بگیرد،خودشان قرار گذاشتند که آقای فانی خانه ای بخرد و جدا از خانواده و بظاهر مجرد زندگی کند و فاطی خانم هم بصورت کلفت در آنجا کار و زندگی کند.بیراه هم نمی گفتند!آقای فانی تا آخر عمر مجرد ماند و فاطمه خانم مثل پروانه دورش می گشت و تر و خشکش می کرد ،و هنگامی که در پیری هم فاطی خانم سرطان گرفت،آقای فانی هرچه در توان داشت برای سلامتی او تقلا کرد و با مرگ او به شدت افسرده و گوشه گیر شد.

عشق های آن دوره را هرگز نمی توان در زمان معاصر در جایی دید و پیدا کرد.

عاشقی

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

عاشقي در “خون” خود غلطيدن است

مست و رسواي “حسين” گرديدن است

عاشقي در بين صحراي “جنون”

زير شمشير حسين رقصيدن است