برچسب ها بـ ‘حسرت’

پیله

دوشنبه, 23 جولای, 2018

چه کسی می داند که تو درپیله ی خود تنهایی

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی

پیله ات را بگشای
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

زندگی

دوشنبه, 5 فوریه, 2018

زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم
همه عمر،دمی بود و نمی دانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم
تشنه لب،عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم

حسرت زمان مرگ

شنبه, 30 ژانویه, 2016

در کانال استراتژیست این متن منتشر شده است:
از همین الان حدس بزنید در زمان مرگ حسرت چه چیزی خواهید خورد؟
يک پرستار استراليايي بعد از 5 سال تحقيقاتش ، بزرگترين حسرتهاي آدمهاي در حال مرگ را جمع کرده و 5 حسرت را که بين بيشتر آدمها مشترک بوده منتشر کرده است .
نخستين حسرت = کاش به خانواده ام بيشتر محبت مى کردم مخصوصا پدر و مادرم…
حسرت دوم = کاش اين قدر سخت کار نمي کردم…
حسرت سوم = کاش شجاعتش را داشتم که احساساتم را با صداي بلند بگم…
حسرت چهارم = کاش رابطه هايم با دوستانم را حفظ مي کردم …
حسرت پنجم = کاش شادتر مي بودم . ولحظات بيشترى مى خنديدم…
شما حسرت چه چیزی را خواهید خورد؟
عمر ما کوتاه تر از اوني است که فکرشو مي کنيم .
زمان مثل برق مي گذره

تحمل

دوشنبه, 5 اکتبر, 2015

تحمل باید این رسم”تحمل”
تامل در “تحمل” نیست مقدور!
“تحمل”آیه ای است از روی اجبار
گریزی نیست جانا از “تحمل”
زمانه می کند تحمیل،بر تو
“تحمل “های بسیار از وجودش
و تو در حسرت اوقات خوبی
که نزدش،دور بودی از “تحمل”
دو صد لعنت بر این داروی تلخی
که نامش را نهادند خلق”تحمل”

پایان بی آغاز

شنبه, 17 ژانویه, 2015

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند

اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم
و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن
وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوج غرور به قعر دلتنگی سقوط کردم
وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را
نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست
باور کردم که
همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند … گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر
گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست
گاهی باید پشت حصار حسرت در خاطرات
زمانی که دستهای دلمان را گره کور عشق زدیم
و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم
باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست
و باور کرد
پایان را، بی آغازی

یارم آرزوست

دوشنبه, 1 سپتامبر, 2014

خسته گشتم ای خدا زین مردم دون و دنی
در جهان می گردم و دیدار یارم آرزوست
یاد مردی می نمایم که همی مشعل به دست
روز و شب نالید و گفت دیدار یارم آرزوست
هرکه را دل بستم و چشم امیدم شد به او
عاقبت ترکم نمود و حسرت دیدار یارم آرزوست
عشق دنیا گر جهت گیرد به سوی عرش او
خیر باشد هرکسی را ، عرش یارم آرزوست
گر خدا خواهد،دست در زلفی کمندآسا کنی
می روی تا ملک یزدان، زلف یارم آرزوست

پا به پای کودکی

دوشنبه, 10 مارس, 2014

پا به پای کودکی‌هایم بیا
کفش‌هایت را به پا کن تا به تا
.
قاه قاه خنده‌ات را ساز کن
باز هم با خنده‌ات اعجاز کن
.
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
.
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
.
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
.
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه‌های ناب بی‌تکرارمان
.
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
.
یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
.
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ
.
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
.
هرکسی رنگ خودش, بی‌شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
.
ای شریک نان و گردو و پنیر!
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
.
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست؟
.
حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای؟
.
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
.
سادگی هایت برایت تنگ نیس ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟
.
رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟
آسمان باورت مهتابی است؟
.
هر کجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
.
باز باران با ترانه ، گریه کن!
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
.
ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!

سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی

عید فطر مبارک باد

چهار شنبه, 7 آگوست, 2013

 ای عاشقان خسته تن،عید شما هم سر رسید

میهمانی عرش خدا،بر عاشقان ،آخر رسید

بر بندگان مخلصش این روز خوب فرخنده باد

یادی ز ما بیچارگان ،بر خاطر جانان رسید؟

آنان که در بیماری و عجز توان و جسمشان

غایب بدند در بزمتان،حسرت به دلهاشان رسید

در این مقدس عیدتان،لطفا بخواهید از خدا

تا به شود احوالشان،شاید شفا هم در رسید