برچسب ها بـ ‘حرمان’

حال دل

دوشنبه, 1 ژانویه, 2018

مولانا می پرسد:

گر زحال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو

و حافظ حال دل را اینگونه توصیف می نماید:

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم
می‌کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

تعریف تو چیست؟

یکشنبه, 28 دسامبر, 2014

عشق چیست؟
یکی گفت: آب روان است؛
دیگری گفت: آتش سوزان است؛
یکی گفت: ضیف است؛
دیگری گفت: سیف است؛
یکی گفت: شراب است؛
دیگری گفت: سراب است؛
یکی گفت: ریاض دولت است؛
دیگری گفت: ریاضت و محنت است؛
یکی گفت: نوری است ربانی؛
دیگری گفت: ناری است شیطانی؛
یکی گفت: بادیه بی پایان است؛
دیگری گفت: کعبه دل و جان است؛
یکی گفت: نامِه امان است؛
دیگری گفت: فرمان حرمان است؛
یکی گفت: جامی است که مستی او بی سرانجام است؛
دیگری گفت: مرغی است که مرغِ دلِ مرغْ دلان را دانه و دام است.

عشق چیست؟

دوشنبه, 23 دسامبر, 2013

یکی گفت: آب روان است؛
دیگری گفت: آتش سوزان است؛
یکی گفت: ضیف است؛
دیگری گفت: سیف است؛
یکی گفت: شراب است؛
دیگری گفت: سراب است؛
یکی گفت: ریاض دولت است؛
دیگری گفت: ریاضت و محنت است؛
یکی گفت: نوری است ربانی؛
دیگری گفت: ناری است شیطانی؛
یکی گفت: بادیه بی پایان است؛
دیگری گفت: کعبه دل و جان است؛
یکی گفت: نامِه امان است؛
دیگری گفت: فرمان حرمان است؛
یکی گفت: جامی است که مستی او بی سرانجام است؛
دیگری گفت: مرغی است که مرغِ دلِ مرغْ دلان را دانه و دام است.
عشق را جان بلعجب دانَد

زانک تفسیر شهد لب داند

تنهاییم

دوشنبه, 25 ژوئن, 2012

 

تنها به دنیا آمدیم،تنها رویم از این جهان

بیهوده دل خوش کرده ایم بر این دغل ناهمرهان

ما دلخوشیم بر زندگی،یاد خدا بردیم ز دل

چون بر درش حاضر شویم،گردیم یکباره خجل

گرچه خدا رحمان بود،سرچشمه اکرام بود

اما چرا ما غافلیم؟این مایه حرمان بود

باید به او دل بسپریم،از دیو و دد گردیم جدا

روح خدا در جان ماست،از غیر او یاری چرا؟

 

نوعي نگاه به خدا

شنبه, 13 آگوست, 2011

خدا از هرچه پنداري جدا باشد

خدا هرگز نمي خواهد خدا باشد

نمي خواهد خدا بازيچه دست شما باشد

كه او هرگز نمي خواهد چنين آيينه وحشت نما باشد

هراس از وي ندارم من

هراسي زين انديشه هادر پي ندارم من

خدايا بيم از آن دارم

مبادا رهگذاري را بيازارم

نه جنگي با كسي دارم نه كس با من

نه از افسانه مي ترسم نه از شيطان

نه از كفر و نه از ايمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پيمانه مي خوردن

خدا را مي شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را مي شناسم من

تکلیف آدمی

شنبه, 11 ژوئن, 2011

بزدلی را عاقبت حرمان بود

این حکایت در همه دنیا بود

هرکجا مردم زخود غافل شوند

حاصلش دریوزگی نان بود

ما ز احسان خدا پرمایه ایم

این چنین ذلت روامان کی بود

مرد باید که پیاپی دم زند

وز دم او ملک جان آباد بود

این همه آوارگی از بهر چیست

غیر آن که ملک جان ویران بود؟

راستی و آزادگی تکلیف ماست

پس چرا درماندگی در جان ماست