برچسب ها بـ ‘حاشیه’

ایران و ایرانی 87

چهار شنبه, 22 جولای, 2015

سال گذشته در اجلاس داووس گفته می‌شد اختلافات سرزمینی بین دو کشور چین و ژاپن احتمال دارد به درگیری‌های نظامی بینجامد اما اکثر تحلیلگران معتقد بودند که این اتفاق نمی‌افتد، به این دلیل که وقتی اولویت نخست کشورها رشد و توسعه اقتصادی است، در اختلافات امنیتی، مرزی و سیاسی راحت‌تر با یکدیگر به توافق می‌رسند. با اینکه چین الان یک قدرت جهانی است و در آسیا جایگاه مهمی برای خودش در تامین امنیت قائل است اما همکاری اقتصادی را به آن اولویت می‌دهد. در شرق آسیا به‌رغم اختلافات سرزمینی، مرزی و تاریخی که وجود دارد، اهمیت روابط اقتصادی به قدری برجسته است که تمام اختلافات دیگر را به حاشیه می‌راند. اما در خاورمیانه و غرب آسیا توسعه اقتصادی اولویت کشورها نیست.

ترکیه تنها کشور منطقه است که رشد و توسعه اقتصادی برای آن مهم و تعیین‌کننده است. دیگر کشورها به دنبال جایگاه، شأن، موقعیت، نفوذ و حضور هستند و به همین دلیل رقابت ژئوپلیتیک در منطقه خاورمیانه و رقابت سیاسی و امنیتی بین کشورها به مراتب اهمیت بیشتری دارد تا رشد و توسعه اقتصادی. کمااینکه میزان تجارت میان کشورهای خاورمیانه فقط شش درصد کل تجارت آنهاست و 94 درصد روابط اقتصادی آنها با کشورهای بیرون از منطقه است. در حالی که 40 تا 85 درصد کل تجارت کشورهای آسیایی با چین است و این خود مفهومی را طرح می‌کند با عنوان «قفل‌شدن». وقتی که کشورها به لحاظ اقتصادی با همدیگر قفل شوند با یکدیگر همکاری سیاسی بیشتری خواهند کرد.

مقالات 1

یکشنبه, 26 آوریل, 2015

از آدم تا انسان 1

“شمس تبریزی گوید: نگاهبان پرسید:کیستی؟
کمی اندیشیدم و آنگاه گفتم:در روزگاری بس دراز و پیشین،کسی بود که او را “آدم” گفتندی.من از نوادگان اویم!”
بگذارید داستانی هم از همین روزگار خودمان برایتان نقل کنم:
“پاپ فرانسیس، رهبر مسیحیان کاتولیک در جریان سفر خود به فیلیپین، وقتی ‌قصد سخنرانی در دانشگاه مانیل را داشت، در برابر سؤال سخت یک دختربچه قرار گرفت.
گلیزل پالومار دوازده ساله با چشمانی اشکبار از پاپ پرسید: کودکان زیادی به مواد مخدر و فحشا مبتلا می‌شوند. چرا خداوند اجازه می‌دهد این اتفاقات برای ما بیفتد؟ بچه‌ها که گناهی ندارند.‌
پاپ که در بین کاتولیک‌ها به پاپ فقرا مشهور است، دختر بچه را در آغوش گرفت، ولی نتوانست به سخنرانی از قبل آماده شده خود به زبان انگلیسی بپردازد و در عوض به زبان اسپانیولی به پاسخ دادن به آن کودک ‌پرداخت.
پاپ که آشکارا تحت تأثیر قرار گرفته بود، گفت: این دختر سؤالی را مطرح کرده ‌که هیچ پاسخی برای آن نیست و او حتی قادر نبود ‌این سؤال را به خوبی مطرح کند و به گریه افتاد. این سئوال بزرگی برای همه ماست: برای چه کودکان باید رنج ببرند؟ چرا؟
اودربخش دیگری از سخنانش گفت: تنها زمانی که بتوانیم برای این وضعیت ضجه بزنیم است که به پاسخ مورد نظر نزدیک شده ایم.
پاپ برای نشان دادن توجه خود به افرادی که در حاشیه جامعه قرار گرفته‌اند، اظهار داشت: شما را دعوت می‌کنم ‌هر کسی این سؤال را از خود بپرسد:وقتی کودکی گرسنه می‌بینم، در خیابان کودکی را می‌بینم که مواد مخدر مصرف می‌کند، کودکی بدون خانمان می‌بینم، کودکی‌‌ رها شده و کودکی که از او سوء‌استفاده شده می‌بینم، کودکی که جامعه از او به عنوان برده استفاده می‌کند، چه باید بکنیم؟”

کوچه مردها 114

چهار شنبه, 4 سپتامبر, 2013

 

در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان ،مسابقه تهیه روزنامه دیواری برگزار می گردید.من و یوسف و یک نفر دیگر که در همان کتابخانه با او دوست شده بودیم تصمیم گرفتیم که ما هم روزنامه ای تهیه کنیم.همان روز سه دختر هم سن و سال ما هم همراه ما نزد خانم کتابدار برای این امر ثبت نام کردند و همین امر باعث شده بود که ناخودآگاه بین گروه ما و آن گروه رقابت ویژه ای به وجود بیاید،بخصوص که معمولا ما در دو میز نزدیک به هم و در همان داخل کتابخانه روی روزنامه های خود کار می کردیم.

مقوای بزرگ را کتابخانه به ما داد.برای حاشیه روزنامه ،یک گل بته زیبا که معمولا در نقشه های فرش به کار می رودة،انتخاب کردیم و با کاربن آن را کپی کردیم و چهار طرف مقوای روزنامه را با این گل بته پر نمودیم و در وسط بالای مقوا فقط جایی برای نوشتن نام روزنامه خالی گذاشتیم.یوسف از برادرش که خطاط خوبی بود خواهش کرد که نام روزنامه را(که حالا یادم نیست چه بود)با قلم درشت خطاطی کند و آن را هم با کاربن روی روزنامه و در جای خالی کشیدیم.

اولین اشتباه را اینجا مرتکب شدیم و پیش از اینکه مطالب داخل روزنامه را بنویسیم،حاشیه گلکاری شده را رنگ زدیم.بعد شروع کردیم به نوشتن مطالب،معمولا معرفی یک دانشمند یا شاعر،چند لطیفه کودکانه،یک شعر زیبا و طراحی و گذاشتن یک جدول کلمات متقاطع همراه با وعده جایزه برای حل کنندگان آن و مطالب از این دست،این روزنامه هلای دیواری را پر می کرد.ما نیز به همین گونه عمل نمودیم.اما وقتی که کارمان تمام شد،خودمان هم از نگاه کردن به روزنامه دیواری حالمان به هم می خوردة،چه برسد به دیگران!

خط خیلی بد ما که مطالب را نوشته بودیم به اضافه کثیف شدن حاشیه رنگ سده گل بته های روزنامه،چنان هیبت تاسف برانگیزی به روزنامه ما داده بود که وقتی با نشان دادن آن به خانم کتابدار گفتیم که ترجیح می دهیم از مسابقه کنار بکشیم،بدون معطلی نظر ما را تایید کرد!

فقط مانده بود شکنجه ما از پوزخندهای گروه دختران که روزنامه دیواری خود را خیلی قشنگ درآورده بودند و با دیدن حاصل کار ما زدند زیر خنده و رفتند.این درد را نمی دانستیم به کجا ببریم!؟

کوچه مردها(48)

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

روزهای زیادی بود که پدرم با شوق و ذوق از مادرم می خواست که یک قالی ببافد و مادرم مقاومت  می کرد،آخر مادرم از پنج سالگی تا هیجده سالگی که به تهران آمدند در روستای چهارباغ خوانسار قالی باقی می کرد و برای خود در این کار استادی بود.

اما پدرم عاقبت کار خود را کرد و یم روز بی خبر همراه با مردی که متخصص برپا کردن دار قالی بود وارد خانه شدند.مادرم هم ظاهرا با وجود مخالفت های قبلی،زیاد از این کار بدش نیامد!

از صبح تا آخر شب کار این مرد طول کشید.نحوه برپاکردن دارقالی برای من مثل یک کلاس درس آموزنده بود و هر مرحله را با دقت نگاه می کردم.پس از ایجاد دو سوراخ در کف اتاق و محکم کردن ستون های دار قالی در آنها که یم تیرک کلفت چوبی را هم در فاصله ده سانتی متری کف زمین بصورت افقی بین خود نگه داشته بودند،با گذاشتن تیرک چوبی نازک تری در بالا و نزدیک سقف اتاق ،کشیدن نخ های تار قالی شروع شد که بسیار زمانبر بودند و بعد از آنهم مرتب کردن تارهای قالی و دوختنشان به یکدیگر در بالا و پایین دار قالی. حالا دار آماده بود برای کار.

همانجا مادرم با مهارت و احتیاط با نخ تار قالی چند رج را پر کرد و سپس با پشم قرمز رنگ(که شبیه کاموا بودند اما پشمی) چند رج اول قالی را هم بافت.پس از بافتن هر رج هم ابتدا با یک نخ کلفت که از لای تارها رد می کرد ،روی رج پشمی بافته شده را می پوشاند و با وسیله ای به نام کرکیت محکم روی آن را می کوبید و سپس با نخ خیلی نازکی و به کمک کرکیتی کوچکتر آنها را محکمتر می کرد و بعد از این با شانه ای رج پشمی بافته شده را مرتب و کشیده می کرد و نهایتا با قیچی آن ها را کوتاه و یکدست می کرد.حالا نوبت بافتن رج بعدی است.

بعد از چند رج بافتن رنگ قرمز حاشیه اول قالی،نوبت بافتن حاشیه گلدار می رسید.مادرم از یک طرف و نفر اصلی همکارش از طرف دیگر قالی شروع می کردند و چون همه چیز در نقش قالی قرینه است،مادرم با صدای بلند مثلا می گفت:پنج تا قرمز و در این حال هم خودش و هم همکارش از طرف دیگر پنج گره اول را با پشم قرمز می بافتند.بعد مثلا مادرم می گفت:چهارتا خالی بعدش هفت تا سورمه ای .جای چهارتا گره را خالی می گذاشتند و بعد هفت گره با پشم سورمه ای می زدند و همینطور ادامه می دادند تا به هم در وسط رج قالی می رسیدند.حالا وقت آن بود که جاهای خالی را با رنگ اصلی زمینه قالی پر کنند.اینجا دیگر هرکس بلد بود گره بزند ،مشغول می شد.من هم یک روزه کار گره زدن را یاد گرفتم و کم و بیش کمک می کردم.دیدن گلوله های پشمی نخ قالی که از بالا آویزان بود و سه چهار زن بافنده بنا بر نیاز تکه ای نخ از گلوله مورد نظر برمی داشتند و در حالی که باهم از هر دری صحبت می کنند،بسیار برایم دلنشین بود اما از آن بهتر برای من خوابیدن پشت دار قالی،در فضای نیم متری بین دیوار اتاق و قالی بود که کاملا نقش قالی را مثل یک نقاشی ناتمام می شد دید و لحظه به لحظه شکل گرفتن قالی را تعقیب نمود.

زیبایی نقشه قالی و پیاده شدن تدریجی آن نقشه بر روی خود قالی،برای من درسی از حوصله و زحمت کشیدن برای رسیدن به یک مقصود بسیار زیبا و با ارزش بود.درسی از روش زندگی!

هرچه قالی بالا تر می رفت،بافنده ها هم با صندلی و بعد با بشکه و تخته بیشتر بالا می رفتند و پس از رسیدن به نیمه ارتفاع قالی ،دوباره سرو کله مرد استاد دارقالی پیدا می شد که این نیمه را پایین می آورد و به پشت دار منقل می کرد(که برای من حکم یک تشک سفت برای خوابیدن را پیدا می کرد!) و دوباره خانمها از پایین دار شروع به بافتن نیمه دوم می کردند و در پایان کار هم بعد از شش هفت ماه با سلام و صلوات ،مادرم با قیچی تارها را می برید و قالی را پایین می آوردند و حاصل چند ماه زحمتشان به کف اتاق ها زیبایی می بخشد و رونق می داد.

هیچیک از فرشها را نفروختیم و همه را در اتاقها پهن می کردیم و در بزرگی مادرم به هریک از ما چهارنفر یکی از فرشهای دستبافته خودش را داد.