برچسب ها بـ ‘حاج آقا رضوی’

کوچه مردها 197

چهار شنبه, 28 دسامبر, 2016

این بار مردم گریه و زاری شیون نکردند.به خانه ها پناه نبردند.بغض خود را به خشم تبدیل کردند،آنهم خشمی عاقلانه.
مردم محله مصمم تر و منسجم تر از گذشته هنگام نمازهای ظهر و مغرب در مسجد علی اکبر حاضر می شدند و ترس از حکومت نظامی را هم کنار گذاشته بودند وحاج آقا رضوی هم بالای منبر بیداد می کرد.چند تا پاسبان شهربانی هم بیرون مسجد در خیابان هاشمی ایستاده بودند که با دیدن ده ها جوان عصبانی و آماده درگیری،قدرت حرکتی نداشتند.
حاج آقا رضوی در هر سخنرانی یکی از مفاسد و سوء مدیریت های رژیم را مفصلا بیان می کرد و در قسمت دوم سخنرانی از شکنجه هایی که خودش و دوستانش در اعتراض به این مفاسد در ساواک شده بودند با ناله و زاری و گریه تعریف می کرد و اینگونه بود که جمعیت در پایان هر نماز جماعت با کینه و عصبانیت بیش از پیش از مسجد خارج ی شدند.
در این بین توزیع اعلامیه ها و نوارهای امام خمینی که از نجف ارسال می شد،با استقبال عجیبی روبرو می شد و دست به دست و خانه به خانه می گشت و همه با علاقه مندی و عشق آنها را برای بی سواد های خانواده می خواندند و نوارها را باهم گوش می کردند.
حاج آقا رضوی فرمانده قلب های محله مردم شده بود،مراجع تقلید مقدسین جامعه آن روز ایران و امام خمینی فرمانروای جسم و روح مردم ایران!

کوچه مردها 194

چهار شنبه, 16 نوامبر, 2016

در این قسمت می خواهم به زندگی روحانی های آن زمان بپردازم.
روحانیون در زمان نهضت از زندگی بسیار ساده و بی پیرایه ای برخوردار بودند و به همین خاطر از احترام فوق العاده ای در جامعه برخوردار بودند.
مراجع تقلید و آیات عظام در آن زمان به شدت مورد توجه جامعه بودند و مردم برای رفع گرفتاری های خود به بیت آنها مراجعه می کردند و در زمان گرفتاری های عمومی هم دسته جمعی نزد ایشان پناه می بردند و شکایت می کردند و اعلامیه های ایشان حرکت جمعی بین مردم ایجاد می کرد.
یکی دوبار ساواک به مردمی که در بیت بعضی مراجع تحصن کرده بودند،یورش یرد و به آنها حمله کرد ولی چنان با واکنش خشمگینانه مردم مواجه شدند که دست از این کارها برداشتند.مردم نشان دادند که بی حرمتی به ایشان را در واقع بی حرمتی به ساحت امام زمان(ع)می دانند و با تمام وجود و خونشان از این حریم دفاع می کنند.
با وجود چنین حرمت و قدرتی،روحانیون از زندگی بسیار ساده و فقیرانه ای برخوردار بودند که همین مطلب عزت ایشان را نزد مردم چند برابر می کرد و در نظر همه ما،آنها موجوداتی مقدس بودند که برای دفاع از ارزش های اجتماعی و اسلام از همه چیز خود گذشته اند.
زندگی حاج آقا رضوی هم در محله ما همینگونه بود و ما که بارها در منزل ایشان برای هماهنگی امور حضور پیدا می کردیم با چشمان خود می دیدیم که ایشان تقریبا هیچ چیز شخصی(به جز چند گلیم و متکا و چند ظرف عادی برای غذا خوردن)ندارند و به دنبال هیچ مال و منالی هم نیست و همه زندگیش خلاصه شده در راه مبارزه برای پیروزی در مقابل ظالمان زمان.
همین مشاهدات بود که ما را مرید این مرد خدا کرده بود و حرف ها و خواسته هایش که همه برای مردم بود را با جان و دل می پذیرفتیم و در همه حرکت ها و عملیات ایشان را جلودار و پیشرو می دیدیم.او از همه چیز خود گذشته بود و از دستگیری و شکنجه و آزار و اذیت رژیم هم هیچ ترسی نداشت.
روحانیون قهرمانان جامعه ما در روزگار نهضت و مبارزه بودند.

کوچه مردها(54)

یکشنبه, 4 مارس, 2012

در این قسمت قصد دارم از شبهای محله صحبت کنم.

تقریبا می توان گفت که در سالهای اولیه سکونت ما در آن محله ،شب ها بهتر این بود که مردم در بیرون از خانه نباشند،اما در سال های بعد به تدریج توازن قوا به نفع افراد سالمتر تغییر پیدا کرد.

در آن سال ها معمولا شب ها محله در اختیار معتادان بود که در تابستان ها همه جا محل اتراقشان بود و در زمستانها هر جا که سرپناهی یافت می شد،آتشی روشن می کردند و دور آن به استعمال مواد مخدر می پرداختند و البته در کنار بساط این افراد حلقه های قمار بازها و…. دایر بود.

اهالی محله هم بعلت کثرت اینگونه افراد،سعی به دوری از این افراد و در خانه ماندن داشتند،مگر در مقابله با دزدی ها که به هیچ وجه کوتاه نمی آمدند و به همین خاطر دزدها بیشتر به محله های بالای شهر هجوم می بردند و غنیمت های خود را هم به مالخرها می دادند و در محل خودمان ظاهر سربه راه و آرامی داشتند!

با ایجاد مسجد در محل و بخصوص با استقرار حاج آقا رضوی جوان،به تدریج ورق برگشت و دسته هایی از جوانان سالم محله عرصه را بر حلقه های قماربازها و معتادان تنگ می کردند،اما به علت حمایت مخفیانه ژاندارمری و رژیم از اینگونه افراد باید خیلی محتاطانه برخورد می کردند و معمولا این فرایند به این شکل بود که بچه ها،به هر بهانه ای درگیر می شدند و چند قمارباز یا معتاد را تحویل ژاندارمری می دادند و حاج آقا هم بالای منبر حسابی از آلودگی های محله گله می کرد و به نیروهای انتظامی هشدار می داد که:ساکنین توقع دارند که ژاندارمری با این افراد فاسد برخورد کند و اگر کمبود امکاناتی دارند ،جوانان داوطلب محله آمادگی کمک دارند و از اینگونه تهدیدهای ضمنی و این تعقیب و گریز بین دسته جات جوانان لاابالی و جوانان مسجدی و ژاندارمری ادامه داشت،اما هرچه جلوتر رفتیم آلودگی ها کمتر و کمتر می شد،اما هرگز ازبین نرفت و نهایتا هم این کارها بصورت مخفیانه و زیرزمینی در سطح وسیعی در محله جریان داشت.

این هم یکی از آفات اکثر محلات جنوب شهر منجمله محله ما بود.

کوچه مردها(42)

یکشنبه, 8 ژانویه, 2012

خانواده دومی که به فاصله چند ماه از جنگ مسلحانه ژاندارمری و چریک ها به محله ما نقل مکان کردند ،یک خانواده ساواکی بودند.البته در اصل این ها دو خانواده بودند که دو مرد این خانواده ها،داماد و برادر خانم یکدیگر بودند که نام یکی از آنها در یادم مانده است:آقا اسماعیل.

علاوه بر زن و بچه های این دو نفر برادر یکی از آنها ،پسر بچه ای هم سن و سال خود ما بود به نام عباس که در یکی از قسمت های بعد از او مفصل خواهم نوشت تا بدانید که اینگونه درآمدها را خوردن به چه می انجامد.

به هرحال نیاز به هیچگونه تحقیق و بررسی توسط بزرگترهای محل نبود و خود آقا اسماعیل از همان بدو سکونت در محله،صراحتا اعلام نمود که کارمند چه سازمان و ارگانی است و برای همه کسانی هم که در فکر تخطی از منویات ملوکانه شاهنشاه هستند،خط و نشان اساسی کشید!آنقدر وقیح تربیت شده بودند و آنقدر خیالشان راحت بود که هجومی وارد محل شده بودند.ظاهرا هم دستور داشتند که ماهی حداقل یک بار به یکی از اهالی محل گیر بدهند و چنان نسقی بگیرند که همه حواس ها جمع باشد که داروغه ها و ماموران شاه همه جا هستند.

در تحلیل های خصوصی که حاج آقا رضوی ارائه می داد،هردو خانواده تازه وارد را فرستادگان “دستگاه”می دانست.این نامی بود که حاج آقا به نظام شاهی داده بود و همه می فهمیدند که مقصود ایشان چیست.از طرف دیگر این دو مامور ساواکی هم دائما به اهالی محله تذکر می دادند که این آخوند مسجد محل زیاد مورد اطمینان نیست و پسرش از عوامل ارتجاع و دشمنان شاهنشاه است!

مردم هم اگرچه در ظاهر از خود واکنشی نشان نمی دادند اما در باطن هرروز بیشتر به حاج آقا رضوی دل می بستند و بیشتر از نظام حاکم فاصله می گرفتند و طوری شده بود که از یک طرف یک شبکه مخفی از اهالی محل تحت سرپرستی حاج آقا تشکیل شده بود و از طرف دیگر جو محله برای این دو خانواده به حدی عذاب آور شده بود که هرروز بیشتر آنها را عصبانی می کرد اما چون دستوری آمده بودند،باید می ماندند و این موضوع آن ها بیشتر دریده و پرخاشگر تر می نمود.

در حقیقت محله،این دو خانواده را بایکوت نموده بود.

این ها هم چند ماه مانده به پیروزی انقلاب و بعد از حادثه 17 شهریور تهران،به سرعت زندگی خود را جمع کردند و آنطور که اهالی محل می گفتند ،به شهرستانی دوردست رفتند،البته بدون عباس که بعدا داستان او را خواهم نوشت.

کم کم و به کمک خاطرات بعدی فضای کلی فرهنگی و تربیتی محله را به دست خواهید آورد.

کوچه مردها(41)

چهار شنبه, 4 ژانویه, 2012

شش ماه بیشتر از واقعه زد و خورد مسلحانه مسجد پیش نیامده بود که در طی این مدت دو خانواده به اهالی محله اضافه شدند که در این قسمت و بخش بعدی از آن ها یاد خواهم کرد.

خانواده اول،یک مادر و دو دختر بچه بودند که خانه بسیار کوچکی را که زمینش حداکثر پنجاه متر مربع بود خریدند و به آنجا نقل مکان کردند.هنوز چند روزی از آمدن این خانواده جدید نمی گذشت که بسرعت در محله پیچید که این خانم یک بدکاره است!

من و بچه های دیگر نمی دانستیم بدکاره یا فاحشه یعنی چه و وقتی که از بزرگترها هم می پرسیدیم با دعوا و پرخاش آنها مواجه می شدیم.واقعا تا یکی دو سال نمی دانستم تا اینکه یکی از بچه ها از برادر بزرگتر خود معنی این کلمات را فهمید و برای ما توضیح داد.

باز هم تجسم ذهنی از موضوع نداشتیم و فقط می دانستیم که کار خیلی بدی است،اما بزرگترها در صحبت های خودمانی حدس می زدند که رژیم عمدا دست به چنین کاری زده است،بخصوص حاج آقا رضوی که از این موضوع بسیار برآشفته بود و استقرار آنها در نزدیکی مسجد اصلا برنمی تافت و به همین خاطر ابتدا با تذکر و پیغام خواستار رفتن او از این محله شد و بعد هم که دید فایده ندارد چند کار ایذایی با کمک مومنین کردند (مثلا یک بار در خانه اش را آتش زدند)که باعث شد یک روز این خانم وارد حیاط اصلی مسجد شد و چنان قشقرق و سر و صدایی راه انداخت که همه را آنجا جمع کرد و جملاتی به زبان آورد که من هنوز هم با یادآوری آنها شرم می کنم و در آخر کار هم تهدید کرد که اگر کسی باز هم او را اذیت کند،به ژاندارمری شکایت خواهد برد و از همین جا معلوم شد که اصل قضیه از کجا آب می خورد.تهدید او کار خود را کرد و کسی از آن به بعد کاری به او نداشت اما محلش هم نمی گذاشتند.

شاهد خون دل خوردن های زیادی از اهالی محله بودم که سبک سری ها و فساد او را به چشم می دیدند و شاهد رفت و آمدهای افراد بسیار نابابی در محله بودند و نمی توانستند چیزی بگویند.یک بار که یکی از مردهای محل در این باره سرو صدا کرده بود،چند ساعت بعد توسط ژاندارم ها دستگیر شد و بعد از یکی دو روز با بدنی آش و لاش شده و کبود به خانه برگشته بود.نیازی نبود تا کسی بپرسد چه بر سرش آمده؟همه می دانستند.

دخترها هم کم کم بزرگ شدند و طعمه ای شده بودند برای جوان های لاابلی محل که یک دم از دور و بر خانه آنها دور نمی شدند و این موضوع شکنجه و عذاب بزرگی برای مادرشان شده بود که اصلا میل نداشت دخترانش مثل خود او شوند و دائم در حال دعوا و تهدید و اظهار رکیک ترین ناسزاها و فحش ها به این جوانک های بیکار و بیعار بود.

این امر به نوعی دست انتقام روزگار از او بود که سال ها بعد کامل شد.در سال 1357 و چند روز مانده به پیروزی انقلاب در یک صبح زمستانی،مردم خانه این موجود آلوده را خالی از سکنه یافتند. بی خبر و به یکباره وشبانه از ترس انتقام افراد محل گریخته بود!

کوچه مردها(39)

چهار شنبه, 28 دسامبر, 2011

کم کم کوچه شلوغ می شود و تعداد خانه ها بیشتر،و تازه علاوه بر این چند انشعاب هم از کوچه ما آغاز می گردد و به این ترتیب تعداد کوچه ها هم بیشتر می گردند.

اهالی محله بزرگ روزی گرد هم می آیند و از ضرورت ساخت یک مسجد باهم صحبت می کنند.به یاد دارم که هنگامی که یکی از اعضای جلسه از بی اعتنایی دولت به دین و مردم صحبت می کرد،حسین آقا (که پاسبان شهربانی بود) با عصبانیت حرف او را قطع کرد و تهدید کرد که در صورت رد و بدل شدن اینگونه صحبت ها جلسه را ترک خواهد کرد.به احترام او اینگونه صحبت ها ادامه نیافت.

حرکت خودجوشی با همت مردم و پول های کم و بیشی که اهالی محله دادند ،راه افتاد و بعضی از اهالی محل هم از بازاری هایی که برای اینگونه امور پیش قدم بودند،کمک های خیلی قابل ملاحظه ای دریافت کردند و در زمینی کنار محوطه دکه ها و بازار میوه ،زمینی را اختصاص به ساختن مسجدی به نام “مسجد علی اکبر “دادند.

سریع تر از آنچه که فکر می کردند،بخاطر علاقه و شوق مردم ،ساختمان مسجد به حدی رسید که می شد در کنار ادامه ساخت و ساز در آن نماز خواند و مراسم مختلف را بجا آورد.محله برای خود شخصیتی پیدا کرد و به بهانه های مختلف مجالسی در آن برگزار می شد که آبدارخانه مسجد هم اولین جایی بود که در کنار شبستان مسجد راه اندازی شد و در این مجالس بسیار هم پر رونق و فعال بود.

یکی از اولین کارهایی که انجام شد،جذب یک روحانی برای امامت جماعت مسجد بود.با مراجعه آقای شهیدی و چند نفر دیگر به حوزه و طرح موضوع ،یک روحانی میانسال و با وقار به اسم حاج آقا رضوی در مسجد اسکان یافت و از این لحظه همه امور مسجد با نظارت او انجام می شد.آنچه از ایشان به یاد من مانده،این است که ایشان فردی بسیار متین و باوقار و در عین حال خوشرو و خندان بود.به ما کودکان بسیار احترام می گذاشت و برای هرکدام از ما نقشی در امور مسجد تعیین می کرد و دائم توصیه به فراگیری قران داشت.

چند سالی که گذشت،مسجد کاملا شکل گرفته بود اما متاسفانه حاج آقا رضوی به علت نارسایی قلبی نمی توانست به نحو احسن در خدمت محل باشد.یکی از جلساتی که ناگهان حاج آقا بالای منبر رنگش پرید و به شدت عرق کرد و مردم صلوات گویان او را پایین آوردند و به او رسیدگی کردند،به خوبی در خاطر من مانده است.

به هر حال بعد از چندی،حاج آقا اعلام کردند که به توصیه پزشکان به یزد برمی گردد تا در هوای سالم آنجا ادامه زندگی دهند و بعد از مدت ها مشورت و تحقیق اهالی محل به این نتیجه رسیدند که بهترین فرد برای جایگزینی ایشان فرزند جوان همین حاج آقا رضوی می باشد که به علت فعالیت های سیاسی به تازگی از زندان رژیم ،آزاد شده بود.

آمدن حاج آقای رضوی جوان به محله منشا تحولات بزرگی شد که در جای خود برایتان خواهم نوشت.

 

 

کوچه مردها(15)

یکشنبه, 2 اکتبر, 2011

آقای کریمی،پدر مجتبی و مختار و فریده و کبری(دوستان بچگی ما) و کارگر پمپ بنزین و از ساکنان محله مرد.

بچه تر از آن بودیم که با مفهوم مرگ آشنا باشیم.

آن زمان مجالس ختم و عزا در خانه ها برگزار می شد.سفره ای در اتاق پذیرایی انداخته می شد و در آن حلوا و خرما و نان سوخاری قرارداده می شد و تعداد زیادی جزوه های قران.مردم دسته دسته می آمدندو قران می خواندند و فاتحه میفرستادند و می رفتند.هرکس هر کمکی از دستش برمی آمد،انجام می داد.همسایه ها برای صاحبان عزا غذا می پختند و به خانه آنها می بردند.تا یک هفته این وضع ادامه داشت.بوی حلوا محله را پر می کرد.

سعی داشتیم به هروسیله ای شده راهی به حیاط خانه آنها راه پیدا کنیم و از حلوا و خرما بخوریم.اما مجتبی و کبری که هم سن و سال ما بودند ،جلوی در می ایستادند و مانع می شدند.می گفتند:بابای ما مرده،شما را راه نمی دهیم! ما هم با حسرت تهدیدشان می کردیم که:بگذار بابای ما بمیرد،اگر شما را به خانه راه دادیم!؟

چند سال بعد که مسجد”علی اکبر”در محله ساخته شد،مجالس سوم و هفتم را در آنجا برگزار می کردند.حاج آقا رضوی ،روحانی محل و پیشنماز مسجد سعی می کرد به هر بهانه ای پای اهالی را به مسجد باز کند.برای ما بچه ها هم وظایفی تعیین کرده بود.یکی مکبر بود و اذان گو و دیگری مهر جمع کن و……..

هشت تا از بچه ها (منجمله من)هم در مجالس ختم،وظیفه داشتیم کار چای دادن و خرما دادن و قران پخش کردن و جمع کردن و گلاب و…..را انجام دهیم.بسیار از نقش های خود راضی بودیم و احساس بزرگی می کردیم.

هنگامی که پس از قران خواندن و مداحی،نوبت سخنرانی و وعظ روحانی می رسید ،کار ما بچه ها تمام بود و پذیرایی به اتمام می رسید.در این هنگام همه دم در آبدارخانه جمع می شدیم و به تماشای مردم حاضر در شبستان مسجد می پرداختیم و با دقت و توجه به چهره و حال و روز حاضران شرط بندی می کردیم که نفر بعدی که باید در مجلس ختمش پذیرایی کنیم،کیست!؟

دوران کودکی بود و شیطنت های خاص آن.خدا همه آنان را بیامرزد.