برچسب ها بـ ‘جگرکی’

کوچه مردها(52)

چهار شنبه, 15 فوریه, 2012

 

اگر خاطرتان باشد،قبلا در مورد خانواده ساواکی که به محل ما منتقل شده بودند،نوشتم.از برادر یکی از این دو خانواده هم که همسن و سال من بود و نامش هم “عباس” بود برایتان نوشتم و قول دادم که از او بیشتر بنویسم.

به نظر من حلال بودن روزی و لقمه ای که به فرزندان خود می دهیم ،بسیار اهمیت دارد و داستان عباس هم گواه من بر این مدعاست.

بعد از مدت کوتاهی از آمدن عباس به محله ما،دوستان زیادی پیدا کرد و بچه ها همیشه با او بودند و مثل پروانه دورش می گشتند.علت آن هم این بود که در زمانه ای که برای ما بچه های دیگر یک سکه دو ریالی در جیبمان ثروت هنگفتی محسوب می شد،عباس همیشه چند تومانی پول در جیبش داشت و دائما بچه های دیگر را دعوت به بستنی می کرد یا به جگرکی محل می برد و خرجشان می کرد.

اوائل فکر می کردیم که برادرش این پول ها را به او می دهد اما بعدا متوجه شدیم که اینگونه نیست. یک بار که من هم همراهشان بودم با کمال ناباوری دیدم که در بین راه ،عباس سراغ دیوار مخروبه ای رفت و یک آجر را از بین آجرهای دیگر دیوار درآورد و از سوراخ آنجا یک اسکناس دو تومانی درآورد و به بقیه گفت:حالا بریم خرجش کنیم!

از او پرسیدم:از کجا می دونستی اینجا پول هست؟

با خنده به من گفت:چون خودم اینجا گذاشتمش!

معلوم شد،یعنی خودش تعریف کرد که موقعی که برادرش یا شوهر خواهرش در خوابند،از جیب آنها پول برمی دارد و در اینگونه جاها پنهان می کند تا اگر آنها متوجه کم شدن موجودی جیبشان شدند و او را گشتند،چیزی پیدا نکنند!فکرش را بکنید که یک بچه شش هفت ساله چه دزد ماهر و خلاقی شده بود!؟

آن روز بستنی را خوردم اما وقتی همان شب موضوع را برای مادرم گفتم،خیلی نصیحتم کرد که این پول ها حرامه و در روز قیامت تبدیل به آتش در شکم انسان می شود و انقدر برایم گفت که قسم خوردم دیگر هیچ وقت با پول او چیزی نخورم.واقعا به قول خود عمل کردم.

عباس هم که می دید من علاقه ای به هم پیاله شدن با او ندارم از همه بیشتر به من اصرار می کرد ،اما من خیلی دوستانه از زیر بار این کار فرار می کردم ،اما در هیچ زمانی دوستی ما به هم نخورد.

چند سالی بعد،هنگامی که ما نوجوانانی پانزده شانزده ساله بودیم و خوب و بد را می فهمیدیم،در یک روز سرد پاییزی با صدای شیون و گریه این دو خانواده به کوچه ریختیم.عباس خود را حلق آویز کرده بود و مرده بود.

آن روز یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من بود.همه محل برادر و شوهر خواهرش را مسبب مرگ او می دانستند.

کوچه مردها(12)

دوشنبه, 19 سپتامبر, 2011

در محوطه باز میدان هاشمی،علاوه بر آنچه که توضیح دادم بساط های دیگری هم برپا بودند و آن هم چیزی نبود جز انواع خوراک های آماده یا به قول امروزی ها فست فود!

اولین بساطی که یادم می آید”جغول بقول”بود.مخلوطی از جگر سیاه و جگر سفید و کمی خوشگوشت و چربی که با پیاز و….در یک ظرف بزرگ می پختند و در تمام مدت فروش هم زیر دیگ چراغی روشن بود و به این ترتیب مشتری می توانست با یک یا دوریال(بستگی به میزان گرسنگی)کاسه ای از این غذا همراه با یک برش نان بربری میل نماید.آبلیمو و نمک هم روی چرخ طوافی برای چاشنی دارکردن غذا موجود بود.

غذای دیگری که در خاطر دارم که در گفتن نامش معذوریت دارم وحدس زدن آن را به خود شما واگذار می کنم!مخلوطی از گوشت کوبیده و پیاز و سبزی که بصورت سوسیس های کوچک درمی آوردند و روی یک سینی فلزی شیاردار کبابش می کردند.دانه ای یک ریال بود.تعدادی که می خواستی درون برشی از نان لواش قرار می دادند و روی آن هم سماق و سبزی خرد شده می پاشیدند و آن را لوله می کردند و به شما می دادند.غذای بسیار خوشمزه ای بود.

از غذاهای دیگری هم که در تمام طول سال عرضه می شد،خوراک باقالی پخته همراه با گلپر و آبغوره بود که این هم بسیار خوشمزه و پر طرفدار بود.

ساندویچ تخم مرغ در نان سفید های معروف به “نان بولکی”همراه با مقدار زیادی گوجه فرنگی برش خورده و خیار شور دانه ای سه ریال فروخته می شد.

در بهار و تابستان هم بساط بستنی و فالوده شیرازی همراه با آبلیمو و شربت قرمز زنگی به راه بود که طالب های زیادی داشت و در پاییز و زمستان هم لبو و خوراک شلغم و سیب زمینی آب پز هم مشتریان خاص و همیشگی خود را داشت.

اما پرطرفدارترین بساط ها جگرکی ها بودند.سیخ های کوچک و نازک جگر سیاه و دل و قاوه و خوشگوشت که پی درپی آماده می شدند و روی منقل کباب می شدند و به مشتریان همراه نان سنگک عرضه می شدند.همیشه دور این بساط شلوغ بود.

می توانید خوراک های آماده آن زمان را با فست فودهای فعلی مقایشه کنید.کدام یک خوشمزه ترند؟