برچسب ها بـ ‘جویبار’

خیام

دوشنبه, 8 مارس, 2021

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 29

سه شنبه, 14 ژوئن, 2016

حسن اتفاق آن شد که این مرد عجیب (حافظ)در دوره ای زندگی کند،که بتواند گره های کور و رگه های برجسته تاریخ ایران را شخصا به تجربه بگذارد.
تاریخ ایران بعد از اسلام مانند جویباری است که هرچه جلوترمی آید،با جذب گل و لای بر سر راهش،غلیظ تر می شود و زمانی به حافظ می رسد که این غلظت در اوج است.بنابراین،خواجه شیراز،منبع عظیمی از فکر و وسواس و عقده و محتوای غارچه های وجدان ناآگاه ایرانی را در اختیار دارد،و بر اثر نبوغ خود،میراث بر منحصر این ثروت هنگفت می گردد.به این حساب است که دیوان کوچک او – کمتر از پانصد غزل –جوهر مقطر رگه های عمده سرگذشت ایران را در بر می گیرد.
شخصیت حافظ بصورتی که ما اکنون در دیوانش می بینیم،از سه سرچشمه آب خورده است:یکی زبده تجربیات قوم ایرانی،که در تاریخ و فرهنگش منعکس بوده،و او مانند زنبور شیره آن را مکیده است.
دوم زندگی خصوصی خودش که مجال یافته است تا در عمق زندگی زمان خود قرار گیرد،با این خصوصیات:از یک خانواده متوسط،گذران قناعت آمیز در سراسر عمر،طلبگی و حجره،تجربه دوگانه زندگی دینی و دنیایی:از یک سو حافظ قران و از سویی دیگر دردی کش محفل دیوانیان و شاهزادگان،همواره در معرض کشاکش جاذبه های متعارض:زهد و عیش،خلوت و مجلس،بی نیازی و نیاز،رفاه و عسرت……..
سوم اجتماع زمانش(و نیز حکومت)که بسیار مضطرب و متزلزل و ابن الوقتند،از این رو شیوه تلفیقی به خود گرفته و عوامل متضاد را که از هریک بشود در فرصت مناسب بهره گرفت،با خود نگاه داشته اند:هم مسجدها رونق دارند و هم میخانه ها،و کسانی که مشتری هردو باشند،کم نیستند.کسی نمی داند که شاه فردا کیست بنابراین هم امروزی را باید پایید و هم فردایی احتمالی را.سری که اکنون بر گردن است،معلوم نیست که روز دیگر بر کف دست نباشد،پس چه امن عیش؟و برای چه کسی؟

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 21

سه شنبه, 12 ژانویه, 2016

یک درجه بالاتر از “معشوق جامع”یا انسان آرمانی،عشق عرفانی پا به میان می نهد،که معشوق آن کسی جز خدا نیست.
در اینجا از جسم بکلی بریده می شود.منظور پیوستن به کل است که مولوی در تعبیر زیبای خود آن را به”نی و نیستان”تشبیه کرده است.این معشوق همه آرمانه های انسانی را در خود جمع می کند،زیرا منشا و منبع جمیع خوبی هایی است که بتواند به تصور درآید،و نیز جمع آنچه در تصور نمی گنجد،بی انتها،جاودانی،ماورای ادراک،قادر متعال،مالک همه هست و نیست و نورها و نیروها،با نود و نه اسم(اسمائ الحسنی)که هر یک نمایانگر قدرت و صفتی است.
با مجموع این صفات،و واجد زیبایی کل،خدا از نظر عارف،معشوق تام و تمام است،ازلی و ابدی.و این پروردگار،هم عاشق است و هم معشوق.مهرورز بندگان خود است و خواهان آنکه به او مهر بورزند.عاشق خاکی پس از طی مراحل،در مرحله نهایی عشق به حق می پیوندد و عاشق و معشوق یکی می شوند،مانند آب کوزه ای که در جویبار ریخته شود.
برای پیوستن به این “هست”،باید عاشق،خود را از هستی خویش تهی کند،یعنی”منی”خویش را به زیر پا نهد.باید حجاب از میان برداشته شود:
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود

عارفانه ها 24

چهار شنبه, 3 اکتبر, 2012

من جویبار خردی هستم که از سرچشمه” و نفخت فیه من روحی” می جوشد و می پوید و در دریای “انا الیه راجعون” غرق و محو می شود.

با همه خردی از همان سرچشمه که می جوشد از صخره های وحشی می گذرد،از دره های تنگ و تاریک عبور می کند،در بستر ریگهای تفته فرو می غلتد و بی آنکه بداند کدام خط سیر را در پیش دارد به دریای بی پایان هستی،که در دوردستها برایش آغوش گشودهاست فرو می ریزد – و خودی جویبار را به خودی دریا تبدیل می کند – جویبار در پایان راه از خودی می رهد اما پیش از آنکه راه او به پایان آید بارها مبدل می شود و در هر قدم که به سوی سرنوشت می پوید چیز دیگری می شود،و آنگاه که در دریا محو می گردد همه خودیها را در ساحل می شوید – و از رنگ خودیها که در طول راه وی را در میان گرفته است رهایی می یابد – و آنچه در پایان راه به دریا می ریزد،دریاست و جویبار نیست. خردی او در بزرگی دریا محو می شود و آنجا که دریاست هرچه هست،بزرگی است – خردی جویبار دیگر در آنجا گنجایی ندارد و هیچکس آن را به اندیشه درنمی آورد.