برچسب ها بـ ‘جوهر’

عزیزالدین نسفی 3

یکشنبه, 6 دسامبر, 2020

عزیزالدین نسفی در مقدمه کتاب “انسان کامل” گوید:
اوّل انسان یک جوهر است و هر چیز که در انسان بتدریج موجود شد،جمله در آن یک جوهر موجود بودند، و هر یک بوقت خود ظاهر شدند و آن یک جوهر نطفه است،یعنی تمامت اجزای انسان از جواهر واعراض ، جمله در نطفه موجود بودند، و هر چیز که او را بکار می باید تا بکمال انسانی رسد، با خود دارد و از خود دارد، یعنی نطفه هم کاتب، و هم قلم، و هم کاغذ، و هم دوات، و هم مکتوب، و هم قاری است.
ای درویش! نطفۀ انسان جوهر اوّل عالم صغیر است، و ذات عالم صغیر است، و تخم عالم صغیر است، و
عالم عشق عالم صغیر است، نطفه بر خود عاشق است، میخواهد که جمال خود را بیند و صفات و اسامی
خود را مشاهده کند، تجلی خواهد کرد و بصفت فعل ملتبس خواهد شد و از عالم اجمال بعالم تفصیل
خواهد آمد و بچندین صور و اشکال و معانی و انوار ظاهر خواهد شد تا جمال وی ظاهر شود و صفات و
اسامی و افعال وی پیدا آید

تکه های ناب123

چهار شنبه, 3 جولای, 2019

به شخصیت خود بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید.
زیرا شخصیت شما،جوهر وجود شماست،
اما آبرویتان،تصورات دیگران نسبت به شماست.

عرفان نامه 3

چهار شنبه, 10 می, 2017

از کتاب”یک عاشقانه آرام” نادر ابراهیمی:

براي عاشق ،زمان وجود ندارد تا حضورش باعث شود كه دير يا مختصري دير به قرارگاه برسد . من هزارسال است كه زير باران ايستاده ام . در برابر كعبه ، زيرِ تيغِ برهنه ي آفتاب . در سنگر ، به انتظار لحظه ي موعود جاري در تمامي لحظه ها . در تن توفان ،بر فراز بلندترين امواج .

عشق ، يك قطارِ مسافر بري نيست تا تو اگر كمي دير رسيدي ، قطاررفته باشد و تو مانده باشي ،با چمدان هاي سنگين،  با تاسف ، با قطره هاي اشكي در چشمان حسرت.

در بي زمانيِ عشق ، حركت جوهر است و تجزيه ناپذير از نفسِ عشق.

عاشقانه ها(8)

یکشنبه, 10 ژوئن, 2012

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می‌لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می‌بارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم

عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم

شاعر: خلیل ذکاوت

 

سالت بشر چیست؟(27)

سه شنبه, 15 فوریه, 2011

اسپینوزا

بندیکت د اسپینوزا (متولد ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ – فوت ۲۱ فوریه ۱۶۷۷) در زادگاه خود آمستردام به «بنتو د اسپینوسا» معروف بود. او یکی از فیلسوفان بزرگ واقع‌گرای سده ۱۷ بشمار می‌آید.

اسپینوزا تحصیل علم را در مدرسه ­­ی یهودیان آغاز کرد اما رفته رفته نشانه ­های تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد. اسپینوزا تحت تأثیر فلسفه ­ی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش می‌­کرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد.

باروخ (بندیکت) د اسپینوزا در یک خانواده ­ی مذهبی یهودی در آمستردام متولد شد. خانوادهٔ او در اوایل همان سده به همراه بسیاری از دیگر یهودیان پرتغالی و اسپانیایی، از بیم پیگرد توسط دستگاه تفتیش عقاید کلیسا، به هلند پناه آورده بودند. هلند در آن زمان از نظر مذهبی سرزمین نسبتاً رواداری بود.

(بیشتر…)