برچسب ها بـ ‘جوانمردی’

تکه های ناب 43

چهار شنبه, 6 مارس, 2019

تختی می گوید:
“به نظر من تاریخ تولد و مرگ یک انسان، همه ی زندگی او را تشکیل نمی دهد، آنچه که زندگی او را از لحظه ی آغاز، از روز تولد تا لحظه ی مرگ می سازد، شخصیت، جوانمردی، صفا، انسانیت و اخلاقیات اوست”

اگر دروغ رنگ داشت

سه شنبه, 12 آوریل, 2011

اگر دروغ رنگ داشت ؛

هر روز شايد ؛ ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست

و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛

عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

اگر براستي خواستن توانستن بود ؛

محال نبود وصال !

و عاشقان که هميشه خواهانند؛

هميشه ميتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت ؛

هيچ کس را توان ان نبود که قدمي بردارد ؛

تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي …

و من شايد ؛ کمر شکسته ترين بودم

اگر غرور نبود ؛

چشمهايمان به جاي لبهايمان سخن نميگفتند ؛

و ما کلام محبت را در ميان نگاههاي گهگاهمان جستجو نميکرديم

اگر ديوار نبود ؛ نزديک تر بوديم ؛

با اولين خميازه به خواب ميرفتيم

و هر عادت مکرر را در ميان زندان حبس نميکرديم

اگر خواب حقيقت داشت ؛

هميشه خواب بوديم

هيچ رنجي بدون گنج نبود … ولي گنج ها شايد بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند ؛

دل ها سکه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند

و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد ؛

تا ديگران از سر جوانمردي ؛

بي ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند

اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد ….

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود ؛

همه کافر بودند ؛

و زندگي بي ارزشترين کالا بود

ترس نبود ؛ زيبايي نبود ؛ و خوبي هم شايد اگر عشق نبود ؛

به کدامين بهانه ميگريستيم وميخنديديم؟

کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مياورديم؟

اري بي گمان پيش از اينها مرده بوديم ….

اگر عشق نبود

اگر کينه نبود؛

قلبها تمامي حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند

اگر خداوند ؛

يک روز آرزوي انسان را براورده ميکرد

من بي گمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن مرا

انگاه نميدانم

براستي خداوند کداميک را مي پذيرفت?

دکتر شريعتي

روایت پنجم

چهار شنبه, 24 نوامبر, 2010

شیخ ما گوید:

روزی مردی پرسید:

نشان جوانمردی چیست؟جوانمردا،بگوتا ما هم مردیمان را جوانمردی کنیم!

جوانمرد گفت:

کمترین نشان ،آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو،آن یکی خودت را هم برداری و روی هزارتای برادرت بگذاری!

مرد گفت:

وای بر ما که از مردی تا جوانمردی،هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم.