برچسب ها بـ ‘جوانمرد’

مرام جوانمردان

شنبه, 13 سپتامبر, 2014

جوانمرد
در تنهایی خود
سر فرو می برد و در سوگ آرزوهای دل خود،زاری کند
و چون نیازمندی ندا در داد
سر بلند کند و به یاریش برخیزد
این تنها دلیل زندگی جوانمرد است
این است مرام جوانمردان

مبارکت باشد جوانمرد!

دوشنبه, 8 سپتامبر, 2014

عاشق برجای مانده از رفتن معشوق
کویر تنهایی اش را
با گلهای خاطراتش می آراید
و با نشخوار گذشته ها،روزمرگی می نماید
بنازم حکمتش را
چون خزان زندگی فرا می رسد
همه برگ ها میریزند
و باید عریان و منتظر،در منظر چشم عابران بایستی
تا بهاری دیگر و لباسی نو!
آزاده آنکه دیگر بهاری را چشم در راه نیست
رها شدی از نیاز ای عاشق
آزادی ات مبارک جوانمرد،آزادی ات مبارک

غیرت

شنبه, 6 سپتامبر, 2014

کاش می دانستم این نوشته از کیست:
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست ولی زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است

عارفانه ها(10)

چهار شنبه, 20 ژوئن, 2012

شبی سی و چند کس از درویشان و جوانمردان نزد ابوالحسن انطاکی جمع شدند و او را گرده ای نان بود،چنانکه پنج مرد را دشوار بس باشد.نان ها همه پاره کردند و چراغ بکشتند و بر سر سفره نشستند تا نان خورند و هر یکی دهان می جنبانید تا دیگران پندارند که همی خورد.

چون سفره برداشتند،نان بر حال خود بود و هیچ یک نخورده بود ند جهت ایثار به دیگران.

عبدالرزاق کاشانی

عارفانه ها(7)

چهار شنبه, 23 می, 2012

پرسیدند:جوانمرد به چه داند که او جوانمرد است؟

گفت:بدانک اگر خدای تعالی هزار کرامت با برادر او کند و با او یکی کرده باشد،

آن نیز ببرد و بر سر آن نهد تا آن نیز برادر او را بود.

شیخ ابوالحسن خرقانی

گل و نی

دوشنبه, 30 آوریل, 2012

قصه پرغصه را با نی چو نجوا می کنم

از درونش ناله های داغ و سوزان می کند

می برم نزد گلی این کوله پردرد خویش

برنمی تابد گلم،خود را پریشان می کند

می روم از نزد او تا رنج و آلام دلم

گرد غم بر وی نپاشد،او صدایم می کند

چهره گردانم به سویش،ناله ای آید ز او

ای جوانمرد کی کسی دوری زیارش می کند؟

سی توصیه زرتشت

چهار شنبه, 18 ژانویه, 2012

 

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

عرفان

جمعه, 28 ژانویه, 2011

 

همراه عارف یا عارفه زمانه،عرفان نظر آهاری،چهل روایت خواندیم از ابرعارفی با نام “جوانمرد” و با الهام از یکی از بزرگترین عارفان تاریخ”شیخ ابوالحسن خرقانی”.

به نوعی می توان گفت چله نشینی کردیم.امید آنکه در پایان این چله نشینی ،تغییری هرچند کوچک در نگاه همراهان به جهان هستی و موجودات آن و جلوه هایی مثبت در اعمالمان حاصل شده باشد که در غیر اینصورت اوقاتی را که صرف این کار کرده ایم ،به تاراج دادیم!

در این مطلب می خواهم برداشتهای خود را از این چله نشینی بیان کنم.اگرچه من عقاید و مطالب خود را در مقاله”عرفان فردی و عرفان اجتماعی”در بخش اصلی سایت آورده ام،اما بهر صورت آن مطالب متعلق به مرزبانی چهار سال قبل بود و من در این مدت به اراده الهی زنده بودم و اکنون آدمی دیگر شده ام و این حکم زمان است.سعی می کنم بطور ساده و خلاصه مطالب خود را بیان نمایم و امیدوارم از نقدها و نظرات همراهان و خوانندگان نیز برخوردار گردم:

در یک جمله می توانم بگویم من “عرفان” را هنر مردان و زنانی می دانم که غم دیگران و همنوعان گرفتار خود را دارند و برای رفع غمهایشان تلاش می کنند،بدون اینکه هیچکس جز خدا بداند.اینان لایق همان لقب و صفت”جوانمرد” می باشند،خواه زن باشند و خواه مرد.به قول پرویز خدیوی:

شمع ام ولي به محفل كوران شكفته‌‌ام
گنج ام وليك در دل ويرانه خفته‌ام
از دشت سبزپوش وفا تا ديار عشق
خاكي نمانده كز سر مژگان نَرُفته‌ام
همچون سرشك درد به رخسار يادها
بس قصه‌هاي غصه كه با دوست گفته‌ام
جز چشم مه كه شاهد شب‌هاي عاشق است
كس ره نبرده است به راز نهفته‌ام
گوهر تراش عشق من ام كز سر صفا
جز گوهر سرشك به مژگان نسفته‌ام
يا دست خاطرات به ديوار زندگي
شرح بسي حكايت ناگفته گفته‌ام
بيداري ستاره و خواب سپيده را
از جويبار جاري جنگل شنفته‌ام

عارف،جوانمرد،عیار یا هر نام دیگر که بخوانیش،دارای ویژگی های زیر است:

1 – جز خدا و یاد این معشوق پنهانی،هیچ چیز علاقه او را جلب نمی کند.به عشق لبخند محبوب است هرچه می کند و هرچه می گوید و هرچه می اندیشد.

2 – او فردی معمولی و ناشناخته و در بطن جامعه و در میان مردم است.شغلی عادی دارد.گاهی عطار است و گاهی نمد مال و گاهی معلم و گاهی کشاورز و حتی گاهی راهزن قافله ها(قبل از تحول روحی)و………

همه او را فردی چون خود و از خود می دانند و با او چون عامه مردم رفتار و تعامل می کنند.

3 – اما مردمان از این عطار یا نمدمال  هرچه که دیگر جز راستی و خوبی نمی بینند.به عبارتی دیگر می بینند که همچون همه هست و همچون همه نیست!او عضوی از جامعه و صاحب کار و شغلی است و سخت فعال و ساعی در کار خود(و این همچون همه بودن است)،اما در او جز صداقت و پاکی و دلسوزی برای رنجدیدگان و از خود گذشتن برای دیگران نمی بینند(و این همچون همه نبودن است).به قول سرور عارفان”علی” :در میان مردم،اما تنهایند.

4 – اگر هم روزی همچون دری نایاب شناخته و کشف گردند،تا می توانند از مرید و هیاهو و خلاصه هرچه غیر اوست،دوری برمی گزینند وهمچون شمعی در شوق وصل دوست می سوزند و جانها و فطرت های پاک را می سوزانند و تطهیرشان می کنند.

به قوا عارف بزرگ”حلاج” :

چه خوش بود،نیستی

که هرکجا ایستی

کس نگوید:کیستی؟

در یک جمله،گمنامی و سادگی وعاشقی صفات رهروان این قوم است.راهی بظاهر ساده اما بغایت ناهموار و پر از رنج، اما همراه با شیرینی یاد و همراهی معشوق.و همین همراهی است که عارف بطوری که هیچکس نشندو،دائما زمزمه می کند که:

هرکه مست عالم عرفان بود

برهمه خلق جهان سلطان بود

یادتان هست در مطلبی که تحت عنوان”عباراتی کوتاه اما بسیار پر معنی”جمله ای بود با این مضمون که:

ما همیشه صدا های بلند را می شنویم

پر رنگ ها را می بینیم

سخت ها را می خواهیم

غافل از اینکه:

خوبان آسان می آیند،بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.

عارفان ،دقیقا اینگونه اند.مهم نیست که به چه مذهبی و در کجای دنیایند،تنها به دو چیز می اندیشند،خدمت به خلق خدا ،تا در این دنیایند و در گمنامی،و رسیدن به وصال محبوب در کوتاهترین زمان ممکن.به قول محی الدین عربی:

در گذشته،من از دوست خود روی برمی تافتم،اگر کیش وی را همسان مذهب خویش نمی یافتم.

لیکن امروز،قلب من پذیرای هر نقش شده است.

چراگاه آهوان،صومعه راهبان،بتکده،کعبه،الواح تورات،صحف،قرآن.

من به دین”عشق”سرسپرده ام.

و به سوی که کاروان های آن،رهسپار شوند،ره خواهم جست.

آری،عشق(هموارگر همه ناهمواری ها)دین و ایمان من است.

و شیخ ابواحسن خرقانی،می فرماید:

هرکس که بر این در آمد،نانش دهید و از مذهبش مپرسید.

خدایی که به او جان داده،من که باشم که نانش ندهم؟

      و عجب اینکه این سلطانی و پادشاهی بر قلبها،نزد او به پشیزی نمی ارزد،چرا که هرچه عارفان را از یاد دوست،و زودتر ملحق شدن به او غافل کند،سخت بی ارزش و ناپسند است.

عارفان، دست خدا روی زمینند

عارفان،باران رحمت بر زمینند

در جهان گمنام و عاشق در تکاپو

بهر رنج مردمان،زار و حزینند

شیر روز و زاهد شب های تارند

یار و غمخوار فقیران و مریضند

هر یکی در زحمت و مشغول در کار حلالی

آن یکی نجار و جمعی تاجر و بعضی علیمند

جملگی در بین مردم،لیک تنها

سالکان راه معشوق،این چنینند

لیک در این جمع رنگارنگ هستی

دائما در جستجوی درد مردم،در کمینند

به امید دنیایی پر از عارف و عارفه!