برچسب ها بـ ‘جو’

ایران و ایرانی 83

چهار شنبه, 20 می, 2015

هنگام نتیجه گیری آنچه که نوشتم آمد اما چه می توانم بنویسم که تا به حال گفته نشده است و هر ایرانی دلسوخته ای نمی داند؟
ما در زبان و فرهنگ خود صدها روایت و گفتار و توصیه داریم که بیانگر آن است که باید کار کرد و زحمت کشید تا مشکلات را حل نماییم یا اینکه هر کاری در صورت درست عمل کردن به نتیجه درست خواهد رسید.به بعضی از آنها نگاهی بیاندازید:
نابرده رنج گنج میسر نمی شود.
آنکس که باد می کارد طوفان درو خواهد نمود.
خشت به آسیاب ببری خاک نصیبت خواهد شد.
گندم از گندم برآید جو زجو.
یا در کتاب آسمانی ما مسلمانان چقدر توصیه به کار و تلاش با بکار گیری صفات پسندیده انسانی شده است؟مثل:
برای انسان چیزی جز حاصل سعیش باقی نخواهد ماند.
با تمام قدرت و قوه خود تلاش نمایید.
خداوند همراه صادقین و صابرین است.
یا در سخنان پیامبر بزرگمان چقدر توصیه داریم مانند:
از گهواره تا گور دانش بجویید.
به دنبال علم تا چین هم بروید.
سرتاسر تاریخ و فرهنگ ما انباشته از راه کارهایی است که هریک را در زندگی خود صد ها بار شنیده ایم و یا خوانده ایم اما هرگز حاضر به بکارگیری و قبوا اجرایی آنها نشده ایم و این است که اینگونه ایم.
راه تنها یکی است و آن هم تلاش در جهت رفع عیوب اجتماعی و ملی خودمان در کنار حفظ ویزگی های مثبت و پسندیده است.

واگویه ها62

یکشنبه, 26 اکتبر, 2014

خدایا
خود به خوبی می دانم که چقدر گنهکارم و روسیاه
و نیز می دانم که خود مسئول تمامی این گناهانم
چرا که تو به من نعمت اندیشیدن را دادی
که به هیچ موجود دیگری در جهان نداده ای
و همین ابزار تشخیص حق و ناحق است
اما چیزهای دیگری هم می دانم
می دانم که تو اگرچه منطق مطلقی
و بالاترین قدرتها نزد توست
و حاصل این دو ،این می شود که:
گندم از گندم بروید،جو ز جو
پس باید نزد تو جوابگوی گناهانم باشم و در این تردیدی نیست
اما معجزه هم می کنی
بخشاینده و کریم هم هستی
و بخشنده ها را هم دوست داری
پس
می بخشم تا بخشیده شوم

آرزو هایم……..

یکشنبه, 15 دسامبر, 2013

خدایا
خود به خوبی می دانم که چقدر گنهکارم و روسیاه
و نیز می دانم که خود مسئول تمامی این گناهانم
چرا که تو به من نعمت اندیشیدن را دادی
که به هیچ موجود دیگری در جهان نداده ای
و همین ابزار تشخیص حق و ناحق است
اما چیزهای دیگری هم می دانم
می دانم که تو اگرچه منطق مطلقی
و بالاترین قدرتها نزد توست
و حاصل این دو ،این می شود که:
گندم از گندم بروید،جو ز جو
پس باید نزد تو جوابگوی گناهانم باشم و در این تردیدی نیست
اما معجزه هم می کنی
بخشاینده و کریم هم هستی
و بخشنده ها را هم دوست داری
پس
می بخشم تا بخشیده شوم

کوچه مردها 80

چهار شنبه, 19 سپتامبر, 2012

 

هنگامی که گندم و جو می رسید و گندمزارها و کشتزارها رنگ زیبای طلایی به خود می گرفتند،مردهای هر خانواده داس ها را تیز می کردند و به دروی محصول زمین خود می پرداختند.کاری سخت و شاق که چند روز همه آنها را به شدت خسته می کرد.دسته های گندم درو شده را دسته دسته می کردند و همه را روی هم به شکل تپه ای در یک گوشه زمین انبار می کردند.

حالا نوبت جدا کردن دانه های گندم از خوشه ها بود.دایره ای به قطر حدود ده تا پانزده متر را در زمین صاف می کردند و دسته های گندم درو شده را مثل یک نوار پهن حلقه ای شکل روی این زمین پهن می کردند.وسیله ای بود به نام”چون” که مانند نیمکت چوبی دبستانها بود که به زیر آن تیغه های دوار و گرد فلزی در چند ردیف بسته شده و کارگذاری شده بود و این نیمکت تیغه دار را با نوارهای چرمی و طناب به یک یا دو خر می بستند و این خر ها کارشان این بود که این وسیله را از صبح تا شب  بر روی این نوار خوشه های گندم می راندند،آن هم در حالی که همیشه یک یا دونفر روی “چون” نشسته بود و افسار خرها را در دست داشت تا به بیراهم نروند یا از خوشه ها نخورند.یکی از تفریحات ما که به شدت هم مورد استقبال صاحب مزرعه واقه می شد همین سواری خوردن بر روی چون بود.هم برای مالک گندم ها کمک بزرگی بود و هم برای ما تفریحی لذتبخش.

هر روز بخشی از این خوشه ها که به اندازه کافی خرد شده و به کاه و دانه گندم تبدیل شده بودند به کنار دیگر مزرعه منتقل می شد و یواش یواش تپه ای را تشکیل می داد و باز از خوشه های تازه در حلقه چون می ریختند تا همه خوشه ها خرد شوند و تپه کاه و گندم کامل شود.

از این لحظه کار مردان ده این بود که تا باد مناسبی می وزید دوان دوان به مزرعه می رفتند و با چنگک های چوبی این مخلوط کاه و گندم را به هوا و ارتفاع سه چهار متری میفرستادند تا بر اثر وزش باد کاه ها که سبکتر بودند کمی دورتر روی هم تلمبار شوند و گندم ها همان نزدیک روی هم بریزند .

با پایان اینکار کاه ها در گونی های بسیار بزرگی جمع آوری شده و بوسیله خرها به انبار برای علوفه زمستانی گاو و گوسفندان و خران منتقل می شدند و گندم ها هم برای بوجاری و سپس انبار کردن بعنوان آذوقه نان یک ساله در گونی های کوچکتری جمع آوری می شدند.

تا هنگامی که همه این کارها تمام نشود لازم بود که شبها کنار مزرعه کسی بخوابد و همین موضوع باعث می شد تا ما شبهای پرخاطره صحرا را داشته باشیم.

کوچه مردها 71

چهار شنبه, 11 جولای, 2012

حال نوبت آن است که به روستای مادری ام یعنی روستای “چهارباغ” در شهرستان خوانسار که تابه شهر گلپایگان و متعلق به استان اصفهان می بتاشد،بپردازم.

همانگونه که قبلا نوشتم من در تابستان ها معمولا یک بار هم به اینجا سفر می کردم و دو سه هفته ای در منزل خاله ام میهمان بودم.در این سفرها یا همراه مادرم بودم و یا همراه یکی از اقوام می شدم و مرا به خاله ام تحویل می دادند.به همین خاطر،با توجه به نبود پدرم از آزادی عمل بسیاری برخوردار بودم و هر آتشی که می توانستم ،می سوزاندم!از طرف دیگر قوانین و آدابی که در روستاهای بابل حاکم بود،اینجا نبود و ما با خلاقیت ها و ایده های خود اوقات را می گذراندیم که نمونه هایی از آن ها را برای شما خواهم نوشت.

اهالی خوانسار از گویش خاصی هم برخوردار هستند که بسیار به گویش فریدنی ها و لرستانی ها نزدیک است اما کاملا با آن منطبق نیست.لباس های آنها هم شبیه مردم لرستان آن زمان بود و گیوه و شلوارهای بسیار گشاد و پیراهن و کلاه نمدی مشکی لباس غالب مردان این روستا بود و زنان هم معمولا از پیراهن های گشاد گلدار و روسری و چادر استفاده می کردند.

باغداری رواج بسیاری داشت و گردو و بادام و زردآلو و سیب وانگور و …..از محصولات باغی بود.سیب زمینی هم به وفور می کاشتند ودر بقیه زمینهایشان گندم و جو کشت می شد که همین ها در کنار فرآورده های لبنی حاصل از دامداری(گاو و گوسفند) و پرورش مرغ و خروس و جمع کردن تخم مرغ ،غذای روزانه اهالی این روستاها را کفاف می داد.دووعده غذای اصلی این منطقه در روزیکی آبگوشت بود که به آن “دوگوله” می گفتند و یکی هم یک غذای لبنیاتی مثل آبدوغ خیار یا “گولماست” و…. بودند.

خاله و شوهر خاله ام به همراه پنج پسر و یک دخترشان زندگی سخت و فقیرانه ای داشتند که من هم دو سه هفته ای به آنها اضافه می شدم و در عین سربار بودن سعی به انجام کاری کمکی داشتم اما هیچگاه موفق به این کار نمی شدم،شاید جز در مواقعی که همراه یکی از پسرخاله ها گوسفندان و گاو را به چرا می بردیم یا در جدا کردن گندم از کاه در خوشه ها به ترتیبی که تعریف خواهم نمود کمی مثمر ثمر بودم.

اما اغراق نیست اگر ادعا کنم که خاطرات بسیار خوشی از اقامت های ده پانزده روزه خود در هر تابستان از این روستای ییلاقی دارم که سعی می کنم در قسمت های بعدی بخشی از آنها را بازگو نمایم.