برچسب ها بـ ‘جنون’

خدا مساویست با عشق!

دوشنبه, 17 نوامبر, 2014

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی ، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ارنه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

دعا کنیم

شنبه, 7 سپتامبر, 2013

اگر از من بپرسند منفورترین کار نزد تو چیست؟

بلافاصله می گویم:جنگ!

تنها نسل من با گوشت و پوست و استخوانشان درک کرده اند که جنگ چه بلایی است.

برای بیرون راندن شاه از جایی که به ناحق نشسته بود،صدها هزار انسان از ادامه زندگی محروم شدند.

در سرمستی صدام از باده قدرت هم شاید نزدیک به یک میلیون نفر از بهترین جوانان ما پرپر شدند و از مردم مظلوم عراق هم همینطور.

خاطرات و تصاویر بمباران شیمیایی حلبچه ،آدمی را از انسان بودنش شرمنده می کند.

حالا نوبت سوریه است که بخاطر شهوت قدرت عده ای خاص،مردم بیگناهش باید تاوان دهند و آواره شوند و بمیرند.

آخر برای چه؟

مسلما هر کس ،در هر زمان و در هر کجای دنیا به شعله ور شدن این دیوانگی و جنون کمک نماید،مسئول است.

جنگ بسیار وحشی و زشت است.خدا کند که نیاید.دعا کنیم.

افسوسی به جا مانده!

شنبه, 25 آگوست, 2012

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

کجا دانند حال ما ،سبک عقلان بی پروا

خبر مرگ سه غنچه شش هفت ساله را در ضبط یک برنامه تلویزیونی در زنجان که شنیدم،دلم بسیار گرفت و به خود اجازه دام در شعر خواجه شیراز کمی دست ببرم!

تا به کی با سپردن کار به دست افراد ناشایست و بدون حداقل استاندارد های لازمه شغلی باید شاهد حوادثی اینچنینی باشیم؟ تجسم لحظه پرپر شدن این سه کودک انسان را به جنون می کشاند.آیا می توان انتظار داشت از این پس پدر و مادرهای این بچه ها افراد معمولی و تندرستی باشند؟

به کجا باید شکایت برد؟

چه کسی مسئول است؟

عاشقانه ها(7)

یکشنبه, 27 می, 2012

گریه نکن خواهرم. در خانه‌ ات درختی خواهد رویید و درخت‌ هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت … و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌ آمدی سحر را ندیدی؟           

 این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت … و حکایت پهلوانی … بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد…!                             

(سووشون)

تولد یک شاعر

سه شنبه, 27 دسامبر, 2011

فرزند کوچک من،سیاوش چند روز پیش از من خواست در مورد شعری که سروده بود نظر دهم.

با دیدن شعر ،بسیار تحسینش کردم.غزلی سروده بود شیوا و دلنشین.

اگرچه شعرش بر حسب سن و سالش عاشقانه و جوانانه است،اما با توجه به مطالعاتش در فلسفه و عرفان،می توان امید داشت که در آینده غم آدم ها را بخورد و برایشان نیک بسراید.

شعرش را بخوانید:

سوختنِ با تو به پروانگيَش مى ارزد

عشق اين بار به ديوانگيَش مى ارزد

گرچه خاكسترم و همسفر باد ولى

جستجوى تو به آوارگيَش مى ارزد

همه عمرم به نظر بازى تو مى گذرد

نظری گر فکنی سوى دگر مى ارزد

عشق هرچند که در وصف تو كوتَه نگر است

عشق دنيايى من با عشق حق مى ارزد

گرچه مِى خوارى تو طبع تو را تلخ كند

بوسه بر لعل لبت به تلخيَش مى ارزد

چوكه در كوى تو تلخك بُدَنَم شيرين است

اعتبار همه عمر به لودِگى مى ارزد

من كه انسان شدم و به خلقتم بالنده

گر شبانم تو شوى به حِيْوَنَت مى ارزد

گر به هر سو مى روى پاى پياده مى نرو

اشرف خلق به اُشتُر شدنت مى ارزد

جمله عشقى و ز عشقت مى زنم فريادها

شيون از درد است و درمان نشود مى ارزد

تو كه عاشق نشدى به حال ما چون خندى؟

حال ما گرچه بد است،به صد خوشى مى ارزد

هر گلى به رنگ و بویش این جهان آراسته

رنگ و بوی تو ولی به هر جهان می ارزد

دلق من اَرچه فقير است و گدايم شايد

تو كه باشى بُدَنَت به سلطنت مى ارزد

گرچه آتش بِزَدى به جان من با نازت

سردى رفتار تو به گرميش مى ارزد

همه گويند كه سياوش ره عقل را بگزين

به خدا كه عشق تو به هر جنون مى ارزد

گرچه در کیش من اینها گنهی است و حرام

دیدن روی مهت بر گنهش می ارزد

گرچه هر نكته زمانى و مكانى دارد

تو بگو كه عقل من بى تو به چند مى ارزد؟

دهن خلقِ عوام را نتوانم بستن

حالیا رای تو بر آن همگان مى ارزد

شعر من اَرچه نيامد به مذاقت سازگار

لعن کن که لعنتت بر آفرین مى ارزد

گرچه در نزد تو پُرگويى من آزار است

هرچه نفرين كنى،بر شدنش مى ارزد

تو جفا كارى و این کار به افراط کنی

هرچه جور است بکن بر عَدَمَت مى ارزد

گرچه چون نار بسوزی مرا در جورت

سوختن با تو به پروانگیش می ارزد

 

عاشقی

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

عاشقي در “خون” خود غلطيدن است

مست و رسواي “حسين” گرديدن است

عاشقي در بين صحراي “جنون”

زير شمشير حسين رقصيدن است

آزاده از خرد

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

عشق مستی آرد و دیوانگی

عقل عزت زاید و دردانگی

عزت و جاه و جلال از آن تو

من روم در وادی دیوانگی

این جنون و عشق و امید وصال

می دهد ما را،فر و آزادگی

ای سفیر مهر و افسون خدا

عاشقی،ای با خرد بیگانگی

عقل را از من بگیر و دور کن

من بمانم دور زین فرزانگی

چاره سازم درد خود با عاشقی

مرهمی از مهر و درد و سادگی

عاشقی سخت است

دوشنبه, 13 ژوئن, 2011

 

عاشقی درد است دردی سینه سوز

چون شوی عاشق نه شب داری نه روز

 

عاشقی زهر است اما خوش خوراک

میکشاند عشق، عاشق را به خاک

گر شوی عاشق ز عالم میبری

غصه ها در جمع و خلوت میخوری

 

با شقایق هم زبانی میکنی

با خشونت مهربانی میکنی !

 

در جنون عشق پر پر میشوی

در همین دنیا تو کیفر میشوی

 

سوختن آیین عشق و عاشقیست

سر بداری یک نشان از لایقیست

 

اشک، سرگرمی برای چشم توست

خودزنی کردن دوای خشم توست

 

با صفای زندگی بیگانه ای

در نگاه دیگران دیوانه ای

 

قهر دلبر بیقرارت میکند

شاکی از پروردگارت میکند

 

عاقبت آواره گردی از دیار

جان و دل میبازی اندر این قمار

 

عاشقی سخت است ، دنبالش مرو

گر توانت نیست در آتش مرو!

 

 

احسان زارع