برچسب ها بـ ‘جمعه’

سومین ماهگرد رحلت پدر

دوشنبه, 28 نوامبر, 2016

من هنوز باور ندارم رفته ای جان پدر
زندگی بی تو نباشد باورم ، جان پدر
تا که بودی قدر بودن را ندانستم بسی
لیک اکنون دائما در یادمی،جان پدر
در خرابات جهان تا نام تو رخ می نمود
کوه مشکل ها چه کوچک بود ای جان پدر
صبح جمعه می نمودم روی تو وز نفخه ات
می گرفتم من دو صد نیرو به تن، جان پدر
حالیا پنج شنبه ها آیم به سویت خسته تن
خسته تر رجعت کنم سوی کسان،جان پدر

تنگ قدیمی

شنبه, 22 سپتامبر, 2012

معمولا جمعه صبح ها به پدر و مادرم سر می زنم.

دیروز نیز همین کار را کردم.سر میز صبحانه عطش داشتم.آب خواستم.گفتند تنگ آب در یخچال است.هنگامی که آن را از یخچال درآوردم با کمال تعجب دیدم همان تنگ بلوری زمان نوجوانی من است که از آن زمان تابحال سالم مانده و رفع نیاز می کند.

اشکم درآمد.چه صبورانه و خادمانه مانده و هنوز هم زیبا و قوی بود.چقدر خاطره با خود دارد و افسوس که زبان بیانش را ندارد.

تشنگی یادم رفت.مقابلم گذاشتمش و تا مدتها می نگریستم و در گذشته ها سیر می کردم.در تمام این مدت نه چیزی خواست و نه گله ای داشت.سالهای زیادی است که ما را سیراب می کند و به همین دلخوش است.

مبادا از یک تنگ آب کمتر باشیم!

کوچه مردها(19)

یکشنبه, 16 اکتبر, 2011

جمعه ها هم امیدبخش بود و هم شکنجه.توضیح خواهم داد که چرا.

صبح زود یکی دو ساعت قبل از اذان صبح ،پدرم ما سه برادر را به زور و دعوا بیدار می کرد و بقچه به بغل به سمت حمام عمومی محله راه می افتادیم که حدود پنج دقیقه پیاده تا خانه ما فاصله داشت و در تمام راه هم ما هنوز خواب بودیم!

وارد حمام که می شدیم ،گرما و شور و حال آنجا ما را هم کاملا بیدار و هشیار می کرد.داخل رختکن حمام پر بود از آدمهایی که یا در حال لباس درآوردن بودند و یا پوشیدن و البته تعدادی هم از دلاک های حمام و یکی دو نفر هم در حال مشت و مال.

ما هم کنار یکی دو کمد رختکن می رفتیم و لباس ها را درآورده و با لنگی که از شاگرد حمامی می گرفتیم ،خود را می پوشاندیم و درب رختکن را قفل می کردیم و کلید را که همراه یک پلاک فلزی کوچک (که روی آن شماره کمد ما حک شده بود)به کشی آویزان کرده بودند،دور مچ دستمان می گذاشتیم و داخل سالن اصلب حمام می شدیم.

بخار آب و گرمای زیاد سالن اول ما را کمی میآزرد اما بسرعت عادت می کردیم و چشمانمان مردم را می دید.قبل از هرچیز داخل اتاقک های بسیار کوچک دوش می شدیم و خود را حسابی خیس می کردیم و بعد می آمدیم و در سالن می نشستیم و تا نوبت کیسه کشیدن ما بشود،با سنگ پا زدن و کمک به یکدیگر وقت را پر می کردیم.دیدن مردم لخت و لنگ به کمر بسته جالب و بدیع بود.لباس پوشاننده و جلد بسیار خوبی است که می تواند بسیاری از ناهمواری ها و ناهماهنگی های اجزای بدن را بپوشاند!

کیسه کشیدن فرایند دردآوری بود که از تماس کیسه زبر با تن لطیف ما بچه ها حاصل می شد ولی اجتناب ناپذیر بود.باید به پشت و بعد از مدتی به رو دراز می کشیدیم تا دلاک چرک های بدن ما را به آرامی و با حوصله لوله شده و به شکل فتیله از تن ما جدا کند.

مرحله بعدی آب کشی دوباره و این بار مراجعه برای لیف صابون زدن بود.سکوی بلندی برای نشستن ایجاد شده بود که همه مرتب روی آن منشستیم و دلاک این قسمت لیف بزرگ خود را که حسابی کف آلود کرده بود،پر از هوا می کرد و بعد آن را می فشرد و کف حاصله را بر روی سر و تن ما خالی می کرد و تا ما سر خود را بشوییم او هم با لیف خالی خود محکم کف ها را به همه جای تن ما می مالید تا حسابی شسته شویم.بدترین زمان حمام ما همینجا بود،چون پدرم با انگشتان قوی و ناخن دار خود چنان به سر ما می کشید که چشمان ما از حدقه بیرون می زد و تا چند دقیقه بعد از آن پوست سرمان در حال سوزش بود!او این کار را برای تمیز شدن مطمئن سر ما می کرد اما ما از این کار هراسان و متنفر بودیم.

بعد از این،ما داخل اتاقک های دوش،آبکشی کامل می کردیم و پدرمان مثل سایر بزرگتر ها با لحن خاصی فریاد می کشید:”خوووووووووشک”و لحظاتی بعد شاگرد حمامی چند لنگ خشک بالای در اتاقک دوش ما می انداخت و ما لنگ خیس را همانجا می انداختیم و یک لنگ خشک دور کمرمان می بستیم و یکی هم بر روی دوش خود می انداختیم و از سالن حمام به سالن رختکن برمی گشتیم و از این لحظه شیرینی لحظات و کیف ما شروع می شد.تمیزی بدن سبکی  و چالاکی خاصی به ما می داد و در حالی که پدرمان بعد از خواندن نماز صبح در همانجا توسط “آقا رمضون مشتمالچی”کتک می خورد!ما هم پرتقال هایی را که از خانه آورده بودیم با انگشت پوست می کندیم و می خوردیم.عجب مزه ای داشتند و چه عطر و بویی راه می انداختند اما تازه این اول کیف ما بود.بعد از پوشیدن لباس های تمیز و پس از دادن اجرت حمام،رفتن به طباخی دیوار به دیوار حمام و خوردن کله پاچه اوج صفای ما سه برادر بود.صفایی که هرگز و در هیچ حالتی مزه اش تکرار نخواهد شد.

مهدي جان،ما را ببخش!

یکشنبه, 17 جولای, 2011

يوسفا،اينجا كسي يعقوب نيست

لحظه اي چشمانشان از دوريت مرطوب نيست

اي گل زيباي من،از غربتت اشكي مريز

نازنين،اينجا خدا هم پيششان محبوب نيست

گرچه در هر جمعه اي زيبا دعايت مي كنند

بهترينم،اين دعاها جنسشان مرغوب نيست