برچسب ها بـ ‘جمال’

تصویر نوشته 112

سه شنبه, 19 مارس, 2019

از عراقی

دوشنبه, 18 ژوئن, 2018

نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند
لب میگون جانان جام در داد
شراب عاشقانش نام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود
بهم کردند و عشقش نام کردند
چو گوی حسن در میدان فگندند
به یک جولان دو عالم رام کردند
به مجلس نیک و بد را جای دادند
به جامی کار خاص و عام کردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند
به دل ز ابرو دو صد پیغام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم
سر زلفین خود را دام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند
جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟

مقالات 99

یکشنبه, 2 جولای, 2017

عشق در عرفان 2

2. عشق در بازگشت و معاد
عشق عرفانی، یک عشق دو سره است که«یحبهم و یحبونه» چنانکه دیدیم همین عشق حق به جمال خویش، عامل تجلی وی ودر نتیجه عامل پیدایش جهان است. و عشق همانند وجود، از ذات حق به عالم سرایت کرده است. البته عشق علت، در مرحله ی اول به ذات خویش است و ذات علت،عینأ همان کمال ذات معلول است و ذات معلول لازم ذات علت است. پس عشق به ملزوم، همان عشق به لازم است، پس هر علتی نسبت به معلول خود عشق دارد و از این طرف هم، هر موجودی عاشق ذات و کمالات ذات خویش است و کمال وجودی هر معلولی، همان مرتبه ی وجودی علت اوست، پس هر معلولی عاشق علت خویش است و چنانکه وجود دارای مراتب مختلف است از واجب الوجود تا اضعف موجودات عالم، عشق هم دارای مراتبی است از عشق ضعیف ترین مرحله ی هستی تا عشق واجب الوجود. پس هر موجودی طالب کمال خویش است و هر مرتبه ی پایین طالب مرحله ی بالاتر از خویش است و چون بالاترین مرتبه ی هستی ذات حضرت واجب الوجود است،پس معشوق حقیقی سلسله ی هستی، ذات مقدس حضرت حق است،چنانچه در بیان جامی گذشت.
پس همین عشق به کمال و عشق به اصل خویش، عامل و محرک نیرومند حرکت و سیر همه ی پدیده ها و از جمله انسان است.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                               باز جوید روزگار وصل خویش
مرحوم جلال الدین همایی گوید:
«همین جاذبه و عشق ساری غیر مریی است که عالم هستی را زنده و برپا نگه داشته و سلسله ی موجودات را به هم پیوسته است. به طوری که اگر در این پیوستگی و به هم بستگی سستی و خللی روی دهد، رشته ی هستی گسیخته خواهد شد و قوام و دوام از نظام عالم وجود، رخت بر خواهد بست.»
«دور گردون ها ز موج عشق دان                                       گر نبودی عشق بفسردی جهان
کی جمادی محو گشتی در نبات                                       کی فدای روح گشتی ، نامیات»

مقالات 76

یکشنبه, 11 دسامبر, 2016

حکیم از شاه می خواهد که خلوتی فراهم کند و او را با کنیزک تنها بگذارد تا بتواند در نهان، اسرار دل کنیزک را دریابد و بداند که او دل در گرو کدام شهر و دیار ویار نهاده است .
سرانجام پس از پرس وجوهای بسیار، دریافت که کنیزک ، دل به زرگری از سمرقند سپرده است.
نرم نرمک گفت شهر تو کجاست
که علاج اهل هر شهری جداست
زان کنیزک بر طریق داستان
باز می پرسد حال دوستان
نبض او بر حال خود بد بیگزید
تا بپرسید از سمرقندش چو قند
نبض جست و روی او سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد
پس از کشف راز ، حکیم به پادشاه خبر می دهد و او نیز رسولانی را برای آوردن زرگر سمرقندی به آن دیار روانه کرد. رسولان رفتند و به وعده های دل پذیر از سوی شاه ، زرگر را فریفتند.زرگر نیز مست از خیال باطل ، به همراه آنان عازم قصر شاه شد.
پادشاه او را به گرمی پذیرفت وآن گاه حکیم به وی گفت که کنیزک را به زرگر بسپارد:
پس حکیمش گفت کای سلطان مه
آن کنیزک را بدین خواجه بده
شه بدو بخشید،آن مه روی را
جفت کرد آن هردو صحبت جوی را
به تدبیر حکیم ، وصال زرگر و کنیزک ممکن گشت. پس از این ، کنیزک دوباره آن نشاط و طراوت و روزگار شادابی و کام جویی خود را بازیافت و به زیبایی و جمال نخستین خویش رسید.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 6

سه شنبه, 2 ژوئن, 2015

و اما سعدی معلم سخنگویی حافظ است.
اگر سعدی صد سال پیش از او نیامده بود،به دشواری می شد تصور کرد که حافظ اینگونه که هست پدید می آمد.آن شیرینی و لطف بیانی که در خواجه شیراز است،بوی آشنایی بلند پایه اش،سعدی را می دهد.حافظ از همه شاعران پیشین خود،از هریک به قدر ارزشش بهره برده است،ولی برخوردش با سعدی نوع دیگر است.با او هماورد و همپایه است،و می توان پنداشت که در همان شهر،وقتی دست به شاعری زد،غایت مقصودش آن بود که بر همان پله پابگذارد که شیخ اجل گذارده بود.با همه تفاوت مشرب،خصلت این دو در یک آبشخور به هم می رسند،و آن سرچشمه زیبایی است.هردو نگاهی عقاب وار برای شکار نهانی ترین جلوه های جمال دارند.

مواظب باش

دوشنبه, 9 فوریه, 2015

روزی از روزهای غفلت و خواب
به تماشای سبزه زار و گل رفتم
بی توجه به آنچه می دیدم
بی هدف به هر طرف رفتم
من در اندیشه های خام و بی حاصل
روی گل ها و سبزه ها رفتم
له نمودم هر آنچه بر سر راه
بود و من چه یورتمه ها رفتم
ناگهان صدایی از بن پا
آمد و چند قدم عقب رفتم
ناله گلی شکسته برگهایش
دیدم و به وضع زار رفتم
گفتمش نازنین چه رنجوری؟
من که با دیدنت ز حال رفتم
از من عاشق جمال و روی تو
خدمتی گر سزد بگو که من رفتم
گفت:خدمت تو بر جهان این است
که نگویی به کهکشان رفتم
ما همه اسیر این خاکیم
زیر پایت به زیر خاک رفتم
فکر خود باش چون تو هم رفتی
دل نسوزد که بی ثمر رفتم
زیر پای خود مراقب باش
من که ناکام از این جهان رفتم

آرزوی من

دوشنبه, 11 مارس, 2013

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي

                            چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي

    به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم

                            همه جا بهر زباني بود از تو گفتگويي

    غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

                            تو ببر سر از تن من ببر از ميانه گويي

    به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم

                            شده ام ز ناله نایي، شده ام ز مويه مويي

    همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تار چنگي

                            من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي

    چه شود كه راه يابد سوي آب تشنه كامي؟

                            چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجويي؟

    شود اين كه از ترحم دمي اي سحاب رحمت

                             من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلويي

    بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت

                             سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي

    همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

                             تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي

    نه به باغ ره دهندم كه گلي بكام بويم

                             نه دماغ اينكه از گل شنوم به كام بويي

    ز چه شيخ پاكدامن سوي مسجدم بخواند

                            رخ شيخ و سجده گاهي سر ما و خاك كوئي

    نه وطن پرستي از من به وطن نموده ياري

                            نه ز من كسي به غربت بنموده جستجويي

    بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي

                            بنموده مو سپيدم، صنم سپيد روئي

    نظري بسوي (رضواني) دردمند مسكين

                                 كه بجز درت اميدش نبود به هيچ سوئي

اینگونه نگاه کنیم

شنبه, 5 ژانویه, 2013

 

1. مرد را به عقلش نه به ثروتش

2. زن را به وفايش    نه  به جمالش

3.  دوست را به محبتش نه به کلامش

4. عاشق را به صبرش نه به ادعايش


5.
                         مال را به برکتش نه به مقدارش


6.
                         خانه را به آرامشش نه به اندازه اش


7.
                         اتومبيل را به کاراييش نه به مدلش


8.
                         غذا را به کيفيتش نه به کميتش


9.
                         درس را به استادش نه به سختيش


10.
                 دانشمند را به علمش نه به مدرکش


11.
                 مدير را به عمل کردش نه به جايگاهش


12.
                 نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش


13.
                 شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش


14.
                 دل را به پاکيش نه به صاحبش


15.
                 جسم را به سلامتش نه به لاغريش

 

16.                 سخنان را به عمق معنايش نه به گوينده اش