برچسب ها بـ ‘جلوه’

به یاد دوست

دوشنبه, 31 اکتبر, 2016

حرفی بزن بگو که دوست داری ام
با این سکوت ، دل نگران می گذاری ام

پاسخ بده پیام مرا حال من بد است
چیزی بگو که از نگرانی در آری ام

دریای من! اگرچه به پایت نمی رسم
اما هنوز رودم و سوی تو جاری ام

من سالهاست ابری ام ای نوبهار من
کی جلوه می کنی به دلم تا بباری ام

گاهی چنان بدم که ببینی اگر مرا
دارم یقین به خاطره ها می سپاری ام

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 19

سه شنبه, 8 دسامبر, 2015

انسانی که برای حافظ آرزوست،نیمه آرمانی و نیمه واقعی است،به جانب خدا حرکت کرده ،بی آنکه به آن برسد.انسانی است که نه هست،بلکه آرزو می رود که ایکاش می بود.
چون آدمیزاد به تجسم خدا دست نمی یافته،گوشه ای و جلوه ای از آن را در آدمیان جسته و کوشیده است تا صفات او را بر آنان تطبیق دهد. در عرفان،آرزو و مقصود بشر پیوستن به کل بوده تا او را از نابودی و نقص،برهاند.
در اندیشه عرفانی،کائنات بر گرد کاکل انسان می چرخد،هست و نیست ها به او بازمی گردد،مرکز وجود و “خلیفه الله” است یعنی نایب مناب خدا بر روی خاک،و چون بر این اعتقاد بوده است که خدا انسان را بصورت خود آفرید،و انسان دارای دو بعد جسمانی و روحانی است،پس صفات حق در دو جلوه صورت و معنی در وجود بشر تجلی می کند،بدین معنی که یا صورت زیبا می باید و یا روان زیبا.
انسان های برگزیده حق،از یکی از این دو موهبت برخوردارند،و یا هردو.پس در اینجا،زیبایی صوری نیز جزئ بخشش های خاص الهی شناخته می شود،که نمونه برجسته آن یوسف بود.
عرفا،پرستش زیبایی انسان را با این استدلال توجیه می کنند،یعنی آن را صفت و موهبت الهی می دانند که هر زیبارویی جلوه ای از آن را در خود دارد،پس به این حساب زیبایان،بندگان برگزیده خدا هستند و واسطه میان مخلوق و او،و شخص با دوست داشتن آنها،خدا را دوست می دارد،و با انس با آنها با خدا انس می گیرد.این حدیث معروف هم البته کمک بزرگی به این استدلال می کند که:خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.

تو را من دوست دارم

دوشنبه, 12 اکتبر, 2015

تو را من دوست دارم،چون بهاران
عطش از دل بری چون چشمه ساران
تو چون شبنم به روی صورت گل
دهی جلوه به دشت و سبزه زاران
تو نوشداروی جان هر مریضی
رخت مرهم نهد بر زخم یاران
تو گرمی،دلنشینی،چون بیایی
کویر قلب من نوشد ز باران
عزیزم،دلبرم،آرام جانم
تو الهامی، دهی جانم به سامان

گدای عشق

دوشنبه, 27 جولای, 2015

گفتم گدای عشقم،رنجیده از جدایی
گفتا خموش بنشین،گر نکته دان عشقی
بیتابی و ملامت،بهجویی و سلامت
باید کنی فراموش،گر توبه راه عشقی
هفت شهر که سهل است،هفتاد و بیش از اینها
باید که طی کنی گر،جویای شهر عشقی
گفتم وصال رویت،اینگونه سخت باشد؟
گفتا که من که باشم،گر در هوای عشقی؟
من جلوه ای زحقم،رو تا رسی به چشمه
دل را صفا ده و بین،آگه ز سر عشقی
عشق جلوه ای الهی است،سرچشمه اش به عرش است
باید رسی به خالق،گر نکته دان عشقی

قسم

دوشنبه, 27 ژانویه, 2014

قسم به گرمی خورشيد، قسم به جلوه ماه
قسم به پاكي چشمت، قسم به سختي راه
قسم به آدم خاكي، به فقر مردم پاك
قسم به شبنم يك گل، به رازهاي نگاه
قسم به اشك يتيم ، به ناتواني من
به عشق ليلي و مجنون، به وامق و عذرا
كه دل نگيرم از ياد يار و تلخي او
قسم به خالق هستي ، به آبي دريا

کوچه مردها 96

چهار شنبه, 9 ژانویه, 2013

باید برای من در دبستان ثبت نام می کردند.دبستان محله نامش بهرام بود و دبستانی هم برای دختران پشت سرش قرار داشت با نام اورانوس و پشت دبستان دختران هم دبیرستان دخترانه ارم بود.دبیرستان پسران جلوه هم روبروی دبستان بهرام و طرف دیگر خیابان بود.برای ثبت نام باید یک کپی شناسنامه و دو قطعه عکس را در یک پوشه کاغذی قرار می دادیم و تحویل دفتر مدرسه می دادیم و تمام.

دیگر در تمام شش سال تحصیل در دبستان نیازی به هیچ کار دیگر نبود و کلاس به کلاس کارنامه ما در این پوشه اضافه می شد و ما به کلاس بعدی می رفتیم.

باید عکس می انداختم.برای همین هم اول مرا به یک سلمانی بردند و سرم را از ته تراشیدند!این یکی از قوانین مدرسه بود که موی سر همیشه باید در کوتاهترین حد خود باشد(حداکثر نمره چهار) و بعد هم پدرم کراوات کشی را که برایم خریده بود به گردنم بست و مرا با خود به عکاسی برد.حالا دیگر محله ما همه چیز داشت.عکاسی هم کمی بالاتر از میدان هاشمی و کنار گرمابه بود و عکس های زیادی را در ویترین های کنار خیابان قرار داده بود تا مردم بدانند کیفیت عکس هایی که می اندازد چقدر خوب است.معمولا عکس یک پسر جوان و یک دختر زیبا و جوان و یک کودک و یکی از هنرپیشگان در ویترین قرار داده می شد.

به هر حال از پله ها بالا رفتیم و داخل عکاسی شدیم.اتاق نموری بود که پیرمردی پشت دستگاهی نشسته بود و مشغول رتوش کردن فیلم عکس یکی از مشتریان بود تا زیباتر از آنچه بود در عکس جلوه نماید!پدرم توضیح داد برای من عکسی برای مدرسه می خواهد و پیر مرد مرا به اتاقی دیگر هدایت کرد که یک دوربین بزرگ و عجیب غریب روی سه پایه قرار داشت و در مقابلش هم سه پایه کوچکی برای نشستن جلوی یک پرده سفید قرار داشت و در اطرافش هم چند نورافکن منظره ترسناکی به اتاق داده بود و در کناری هم یک آینه بزرگ همراه چندین برس و شانه و چند کراوات آویزان به دیوار گذاشته بودند.

پیرمرد مرا روی چهارپایه نشاند و آنقدر کج و راستم کرد و سرم را با دستهایش بالا و پایین کرد تا از نظر او میزان شده بودم.بعد به من گفت بی حرکت بمانم و بسرعت پشت دوربین رفت و از درون پارچه ای که به پشت دوربین آویزان بود سرش را داخل برد و همین فرصت برای من کافی بود تا گردنم را چند بار تکان دهم که خستگی اش در برود!

داد پیر مرد درآمد که مگر نگفتم تکان نخور؟دوباره من را با کلی تقلا میزان کرد و تاکید کرد که تکان نخورو دوید پشت دوربین.بعد از چند لحظه سرش را بیرون آورد و گفت همینطور بمان و رفت بیرون از اتاق.دوباره حسابی بدنم را تکان دادم.خشک شده بود.پیرمرد با فیلم نگاتیو که برگشت،اشکش درآمد.فریاد زد:آقا به این بچه ات بگو تکان نخورد،پدر من را درآورده امروز!

دوباره تنظیم هیکل بنده جلوی دوربین و دوباره چک کردن و گذاشتن فیلم نگاتیو پشت دوربین و تاکید به اینکه پلک نزنم و :تق!

عکس انداخته شد و شد عکسی که از بنده در قسمت گالری با سر تراشیده و کراوات می توانید مشاهده بفرمایید.

درخت خرمالو

سه شنبه, 18 اکتبر, 2011

در حیاط روبروی پنجره اتاق کار من درخت بزرگ خرمالویی،جلوه زیبایی به منظر من بخشیده است.

روزها در دقایقی از فراغت های کاری به درخت خیره می شوم و تغییرات روزانه اش را به خاطر می سپارم و از او درس می گیرم.در این دقایق به این می اندیشم که:

-چگونه روز به روز و به آرامی میوه های این درخت از کوچکی به بزرگ شدن و از رنگ سبز به تدریج به رنگ زرد و سپس رنگ نارنجی میل می کند و مزه اش از گس بودن به شیرینی شکر تبدیل می گردد.ما انسانها نیز باید در گذر زمان اینچنین باشیم و هر لحظه در تلاش برای تکامل و زیباتر شدن بیرون و درونمان  و پخته شدن باشیم.

بسیار سفر باید تا پخنه شود خامی

– دیگر اینکه این همه تغییر در اندازه و رنگ عوض کردن خرمالوها در راستای تکامل و شیرین شدنشان است.کاش ما آدم ها هم از هر فعالیت خود در راستای بیشتر بهره و شیرینی دادن به زندگی دیگران استفاده می کردیم و نه خدای ناکرده در راه………..

تا توانی دلی به دست آور

روح جان

سه شنبه, 6 سپتامبر, 2011

ای روح جان من ،برخیز و باده ده

این شمع مرده را،نوری دوباره ده

در راه زندگی،پشت و پناه من تویی

گرچه فسرده ام،دل را تو جلوه ده

در بستر الم،آرام غنوده ام

ای چشمه صفا،آبی به تشنه ده

در بستر زمان،گردیده ام چه زار

ای ساقی جهان،جامی زمی بده

از رمز و راز خود،با ما سخن بگو

از عمق جان خود،کامی به من بده

تو مشعل امید،در راه پر زغصه ای

ای توشه امید،ما را امان بده