برچسب ها بـ ‘جست و خیز’

یادش بخیر

دوشنبه, 26 می, 2014

یاد ایام جوانی و دل پاکم به خیر
کودکی و جست و خیزهای فراوانم به خیر
هرچه بود مهر و صفا و خنده بود
مهربانی ها و دلتنگی،همه یادش به خیر
گر دوروزی غصه ای بر چهره ظاهر می نمود
جمله مردم در تکاپو می شدند،یادش به خیر
رقص بادبادک میان آسمان و رقص یاری بر زمین
هر دو دل را می ربودند،واقعا یادش به به خیر
فارغ از دنیا و عالم می شدیم هنگام خواب
خواب را رویای شیرین می رسانید تا به صبح،یادش به خیر
سادگی و مهربانی و تبسم بر همه
رسم و آیین زمان بود،جملگی یادش به خیر

یادش به خیر

دوشنبه, 9 سپتامبر, 2013

یاد ایام جوانی و دل پاکم به خیر

کودکی و جست و خیزهای فراوانم به خیر

هرچه بود مهر و صفا و خنده بود

مهربانی ها و دلتنگی،همه یادش به خیر

گر دوروزی غصه ای بر چهره ظاهر می نمود

جمله مردم در تکاپو می شدند،یادش به خیر

رقص بادبادک میان آسمان و رقص یاری بر زمین

هر دو دل را می ربودند،واقعا یادش به به خیر

فارغ از دنیا و عالم می شدیم هنگام خواب

خواب را رویای شیرین می رسانید تا به صبح،یادش به خیر

سادگی و مهربانی و تبسم بر همه

رسم و آیین زمان بود،جملگی یادش به خیر

کوچه مردها(40)

یکشنبه, 1 ژانویه, 2012

در حال بازی و جست و خیز در کوچه بودیم که ناگهان صداهای وحشتناک ترقه مانند(البته با صدای بمراتب قویتر) و پی در پی بلند شد.تا بحال صدای تیر اسلحه را نشنیده بودیم و در نتیجه نمی دانستیم که این صدا از چیست؟

اولین عکس العمل ما استارت دویدن به سمتی بود که صدا می آمد اما بزرگترهای ما که کاملا احساس خطر کرده بودند بلافاصله با فریاد و هیجان از ما بچه ها خواستند که فوری به خانه برگردیم و تا آنها نگفتند بیرون نرویم.چاره ای جز اطاعت نبود.

بزرگترها بعد از حدود پنج دقیقه که این سر و صداها ادامه داشت و پس از ساکت شدن محیط،باهم مشورتی کردند و قرار شد دوتا از مردهای محل برای فهمیدن چند و چون موضوع به سمت مسجد(که صداها از آنجا می آمد)بروند،اما هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودند که دوان دوان برگشتند و خبر دادند که جوانی با اسلحه در حال دویدن به سمت آنها بود که فرار کردند و برگشتند!

دوباره نیم ساعتی بعد تصمیم گرفتند سرو گوشی آب بدهند و این بار بعد از گذشتن دقایقی که برای ما خیلی طولانی تر به نظر می آمد،برگشتند و گفتند که یک استوار ژاندارمری را افتاده و غرق در خون در حیاط وضوخانه و توالت های مسجد دیده اند که مرده بود و چند سرباز هم مغموم و بهت زده اطرافش را گرفته بودند.وحشت عجیبی بر محله حاکم شده بود.همه بهت زده و وحشت زده بودند.یعنی چه کسی می توانست چنین جرئتی به خود دهد؟ حتما کار همان جوانی بود که در حال فرار بود!

چند ساعتی بعد حقیقت کاملا روشن شد.آن جوان فراری یکی از مبارزان انقلابی بود که با یکی دیگر از همرزمانش قراری داشتند که ظاهرا لو رفته بود و گروهی از ژاندارمری ماموریت داشتند که این دو نفر را دستگیر کنند.ظاهرا با اخطار نظامی ها این دو جوان دست به اسلحه می برند و سربازها در همان لحظه اول متواری می شوند و سرکار استوار می ماند و دو جوان از جان گذشته و نتیجه معلوم است.چند لحظه بیشتر طول نمی کشد که جسد استوار بخت برگشته در حیاط وضوخانه پهن می شود و دو جوان،هر یک از هرطرف فرار می کنند.

تمام محله پر می شود از داستانهای مختلفی که به این موضوع شاخ و برگ می دهند و رژیم هم بسرعت دست بکار می شود و بعد از دو سه ساعت سربازها را به همه کوچه های اطراف می فرستد که بیایید و ببینید که عوامل وطن فروش و خرابکار با خدمتگزاران شما چه می کنند و همه از روی ترس به محل حادثه رفته و در یک صف مرتب داخل حیاط می شوند و چند لحظه ای جسد سرکار استوار را نگاه می کنند و بیرون می آیند،غافل از اینکه دو سه نفر مثلا متخصص ساواکی در حال برانداز کردن تک تک آدم های بازدید کننده ها هستند تا از عکس العمل های آنان اگر مورد مشکوکی دیدند،اقدامی نمایند که تا آنجا که من به یاد دارم خبری نشد.

مردم هم ظاهرا قیافه ناراحت و متاسفی به خود می گرفتند اما بعدا خیلی درگوشی بهم می گفتند که برایشان منظره خیلی بدی هم نبود.هیچکس در این محله و سایر محلات فقیر نشین از ژاندارم ها و رژیم حاکم دل خوشی نداشت،اما چون به شدت می ترسیدند،این نارضایتی را ظاهر نمی کردند.

این اولین باری بود که من با کلمات چریک و مجاهد و ……آشنا می شدم.