برچسب ها بـ ‘جاودان’

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 20

سه شنبه, 22 دسامبر, 2015

قسمت عمده غزل های حافظ و بهترین آنها،در خطاب به معشوق دوم یعنی انسان جامع است.این انسان هرگز به دنیا نیامده،اما بشریت حسرت می خورد که ای کاش به دنیا می آمد،و اگر جز این بود،آن همه غلو و خشوع و شیفتگی حافظ در برابر معشوق،بی معنی و یاوه مانند جلوه می کرد که شطحیاتی بیش نمی بود.
انسان است که باید در کوره عشق گداخته شود،تا نقص خلقتی خود را که فانی،گمراه و خطاپذیر است،جبران نماید.همه سر خلقت در این فلسفه عشق عرفانی نهفته می شود،و از آنجا روشن می گردد که چرا پروردگار،کروبیان را به سجده کردن به آدم امر نمود.ابلیس که آدم را تحقیر کرد – زیرا از خاک آفریده شده بود – نمی دانست که برتری و خلقت او در عشق داشتن اوست.حافظ تمام عمر عاشق است.خود او می گوید:
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

لذت یک لحظه مادر داشتن

دوشنبه, 9 آوریل, 2012

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه “مادر” داشتن

 

نسب من

شنبه, 7 آوریل, 2012

نسب من شاید

به بخارا برسد

که چه شوقی دارم

کوچه باغش به قدمها گیرم

عطر و بویش به تمنا بویم

پدر من شاید

از تبار تاجیکی ها باشد

یا ز سرحد خراسان آمد

و به ملک طبرستان کوچید

مادر من شاید

در پی تشنگی اجدادش

زسمرقند و بخارا و هرات

به تمنای وصال باران

به سپاهان به هزار شوق آمد

ریشه گر نیک ندانم زکجاست

آنقدر می دانم

عاشق ایرانم

سرزمین شیران

که به دوران و زمان

کم کمک گرگ شدند

بی ترحم بر هم

میدرند غیر و خودی

من یقین می دانم

که بیاید روزی

که بگوید دنیا

زنده شد ایرانی

آفرین بر شیران

سبز شد این ویران

جاودان باد ایران

روز مادر بر این مفاخر عالم مبارک

سه شنبه, 24 می, 2011

مهر مادر کز دلش جوشیده است

جاودان رودی،روان در دیده است

 موج شفافش ، اینسو وآنسو رفته است

فرش  ریگی بر کَفَش ،گسترده است

 چونکه با خورشید درگیر گشته است

برق نورش ،چون زُمُرد گشته است

 برکنارش سبزه ها روییده است

در جوارش سَرو زیبا ،به ثُریا رفته است

 هرکه خسته به کنارش خفته است

راحتِ جانش، بسی افزوده  است

 عالمی را مهربانی یافته است

آن رفیق بی کلک را جُسته است

 معبد راز ونیازی دیده است

برق نوری به دلش تابیده است

 هر که زین رود  ،کمی نوشیده است

عَطشِ تشنگی اش خُشگیده است

 اوج مستی  بی نهایت دیده است

شادمان ،رقصان ، چو مَستان گشته است

 رَخت غم را   ،ز تَنش افکنده است

نور اُمید به دلش ،پاشیده  است

 هر که زین رود ،صورتش را شُسته است

خستگی عاجل ، ز رویش رفته است

 جسم وجانش ،تازگی ها یافته است

پر توان، تابش بسی افزوده است

 تا ابد یادش برایم زنده است

روز مادر جاودان فرخنده است

شجاعت در اسارت

دوشنبه, 31 ژانویه, 2011

خطابه زینب به کوفیان در حالت اسارت

آیا او این جملات را تنها به کوفیان گفت،یا به همه آیندگان در طول تاریخ بشریت و در هر کجا که باشند؟

 

گویی بر زبان علی سخن می راند. او خدا را ستایش كرد و بر رسول او درود فرستاد و گفت: « ای مردم كوفه: ای گروه نیرنگ و دغل و ای بی حمیت ها؛ اشك چشمانتان خشك نشود، ناله تان آرام نگیرد! مثل شما مثل آن زنی است كه تار و پود تافته خود را پس از محكم تافتن، رشته رشته كند و از هم بگسلد. شما سوگندهایتان را دست آویز فساد كرده اید. جز لاف زدن و دشمنی و دروغ چه دارید؟ بسان كنیزكان چاپلوسی نمودن و همچون دشمنان سخن چینی كردن و همانند سبزه ای كه بر روی فضولات حیوانی می روید و یا چون گچی كه روی قبرها را با آن آرایش می دهند « ظاهری زیبا باطنی گندیده دارید ».

برای خود بد توشه ای پیش فرستاده اید كه خدا را بر شما به خشم آورد. عذاب جاودان او را به نام خود رقم زدید. آیا گریه می كنید؟! آری، بگریید كه شایسته گریستنید. بسیار بگریید و اندك بخندید كه عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما آمد، ننگی كه هرگز نتوانید شست.

چگونه می توانید این ننگ را از خود بشویید كه فرزند خاتم انبیاء و سید جوانان اهل بهشت را كشتید. آنكه در جنگ سنگر شما و پناه حزب و دسته شما بود و در صلح موجب آرامش دل شما و مرحم گذار زخم شما و در سختیها پناهگاه شما و در جنگها و ستیزها مرجع شما بود. بد است آنچه برای خویشتن پیش فرستاده اید و بد است آن بار گناهی كه بر دوش خود گرفته اید برای روز قیامت نابودی بر شما باد نابودی ! و سرنگونی بر شما باد سرنگونی! كوشش شما به نا امیدی انجامید و دستهای شما برای همیشه بریده شد و كالایتان « حتی در این دنیا » زیان كرد. خشم پروردگار را برای خود خریدید و خواری و بیچارگی شما حتمی شد.

می دانید چه جگری از رسول خدا شكافته اید و چه پیمانی را شكستید چه سان پردگیان حرم را از پرده بیرون كشیدید و چه حرمتی از او دریدید و چه خونی ریختید؟ كاری بس شگفت كردید كه نزدیك است از هول آن آسمانها از هم بپاشد و زمین بشكافد و كوهها متلاشی شود. مصیبتی است دشوار و بزرگ و بد و كج و پیچیده و شوم كه راه چاره در آن بسته است. و در بزرگی و عظمت همانند در هم فشردگی زمین و آسمان است.

آیا در شگفت می شوید اگر « در این مصیبت جان خراش » چشم آسمان، خون ببارد؟! هیچ كیفری از كیفر آخرت برای شما خوار كننده تر نیست. و آنان ( سردمداران حكومت اموی ) دیگر از هیچ سویی یاری نخواهند شد. این مهلت شما را مغرور نسازد كه خداوند بزرگ از شتاب زدگی در كارها پاك و منزه است و از پایمال شدن خون نمی ترسد و او در كمین ما و شماست.» 

آن گاه زینب كبری سلام الله علیها اشعاری به این مضمون گفت: « چه خواهید گفت هنگامی كه پیامبر صلی الله علیه و آله با شما بگوید: این چه كاری بود كه شما كردید در حالی كه آخرین امت هستید. خانواده و فرزندان و عزیزان من، برخی اسیرند و برخی آغشته به خون. پاداش من كه نیك خواه شما بودم این نبود كه با خویشان من بعد از من بدی كنید. من می ترسم عذابی بر شما نازل شود همانند آن عذاب كه قوم ارم را هلاك كرد.»
در این هنگام زینب از آنان روی گرداند. مردم حیران شده بودند و دستها به دندان می گزیدند.

پیرمردی كه در كنار من بود می گریست و ریشش از اشك تر شده بود. او دست به سوی آسمان برداشته بود و می گفت: « پدر و مادرم فدای ایشان كه سالخوردگانشان بهترین سالخوردگان و خردسالان آنها بهترین خرد سالان و زنان آنها بهترین زنان و والاتر و بالاتر از همه هستند. »
امام سجاد علیه السلام خطاب به زینب فرمود: « ای عمه خاموش باش؛ باقی ماندگان باید از گذشتگان عبرت گیرند و تو بحمدالله ناخوانده دانایی و نیاموخته خردمند و گریه و ناله رفتگان را باز نمی گرداند. »