برچسب ها بـ ‘جامه’

قفس زندگی

دوشنبه, 14 اکتبر, 2013

اين قفس زندگي، جامه اي از درد بود

كز پي صدها هوس، بر تن روح مي كشيم

روح چه با سادگي، بر همه لبخند زند

ما چه عبوس ونژند، تيغ به هم مي كشيم

نيم وجود همه، بارقه اي از خداست

ليك به بازار دهر،دشنه به آن مي كشيم

عشق و وفاي به خلق ،خواست خداوند ماست

ليك زفرمان او، ما چه عناني   كشيم

نورخداساطع است ، ملك خدا روشن است

ليك صدافسوس كه ما،خانه به شب مي كشيم

عارفانه ها 20

چهار شنبه, 29 آگوست, 2012

دنیا همچون عروسی است.

آن که او را خواهد،بیارایدش

و پارسا به پارسایی خویش،روی دنیا سیاه کند و مویش بکند و جامه اش بدرد

و عارف به خدا پردازد و به دنیا ننگرد

 

یحیی معاذ رازی

غریبه

شنبه, 3 دسامبر, 2011

من غریب ام در میان جمعتان
واژه ای خاموش در فرهنگتان
این سرای خواب های خستگی
بی دلان را کی شود وابستگی
جامه سیمانی خاکستری
مه رخان را می نماید بستری
من به بال یک نسیمی می روم
ای رفیقان صمیمی می روم

از سعدی و به یاد حسین(ع)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست
گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایره نیمه کشیدست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدست
از دست کمان مهره ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدیدست
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
با این همه باران بلا بر سر سعدی
تردید نشاید اگر از خانه چشم آب چکیدست

سعدي و فردوسي

یکشنبه, 30 ژانویه, 2011

آورده اند که روزی سعدی بیتی سرود و پس از آن به خود بالید که بی شک من برترین شاعر ایران زمینم،وبیت این بود:

 

خدا خواهد آنجا که کشتی برد

اگر ناخدا جامه از تن درد

نیمه شب حکیم ابوالقاسم فردوسی به خواب وی می آید و می گوید:

 

برد کشتی آن جا که خواهد خدای

اگر جامه از تن درد ناخدای

 

و سعدی صبح از سخن خود شرمنده گشته و اعتراف به برتری حکیم ابوالقاسم نمود!

برای شما

یکشنبه, 23 ژانویه, 2011

از قیصر امین پور مطلبی زیبا برایم فرستادند.حیفم آمد شما نخوانیدش.

ابتدا آن را آوردم و سپس جمله ای را که در این روزها که مورد آزمایش

الهی واقع شده ام،بارها به خود تذکر می دهم:

************

دردهای من جامه نیستند ، تا زتن در آورم

بتکانم ، در کمد آویزان کنم ،

 در کنار شومینه بنشینم و طعم گس یک فنجان چای را در غروب یک عصر پاییزی در زیر آسمانی ، درخشان تر از آسمانی که روزگاری به آن عادت داشتم ، مزمزه کنم .

نه، درد های من  به این راحتی ، با چشم بر هم گذاشتنی و با خوابی کوتاه ، فراموش نمی شود.

دردهای من  …. گاهی اشک های خدا را نیز سرازیر می کند …..

*************

شادی پروانه ای است که هرچه تقلا کنی،نمی توانی آن را شکار کنی!

باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند.

*************

با توکل به خدا آرزومند شانه هایی پر از پروانه برایتان هستم.توکل به خدا

 

روایت بیست و هفتم

یکشنبه, 2 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

جوانمرد دعا می کرد و از خدا آینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند.خدا دعایش را برآورده نمی کرد،و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید.

روزی عاقبت،دعای جوانمرد مستجاب شدو خدا آینه ای به او دادو جوانمرد حقیقت خود را دید.پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی.

جوانمرد ترسان شد و گفت:نه خدایا،اما این من نیستم.پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود؟

خدا گفت:آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی،آن منم،که گاهی در جامه تو می روم.و گرنه تو همینی که می بینی.

جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت……….

روایت یازدهم

یکشنبه, 5 دسامبر, 2010

شیخ ما می گوید:

مردی به نزد جوانمرد آمد و گفت:تبرکی می خواهم،جامه ات را،تا من نیز از جوانمردی بهره ای ببرم.

جوانمرد گفت:جامه مرا که بهایی نیست،اما سوالی دارم،سوالم را پاسخ گو،جامه من برای تو.

مرد گفت:بپرس

جوانمرد گفت:اگر مردی چادر زنی را بر سر کند،زن خواهد شد؟

مرد گفت:نه

جوانمرد گفت:اگر زنی جامه مردان بپوشد،چطور،مرد می شود؟

مرد گفت:نه

جوانمرد گفت:پس در پی آن مباش که جامه جوانمردان را بر تن کنی که اگر پوستجوانمرد را نیز بر تن کشی،سودی نخواهد داشت،زیرا جوانمردیبه جان است نه به جامه