برچسب ها بـ ‘جاذبه’

نقد و تحلیل جباریت 36

یکشنبه, 3 می, 2020

اگر قدرتي براي تثبيت حاكميت از زور و وحشت استفاده كند،ديگر نمي تواند آن را كنار بگذارد . در غير اين صورت خودش از بين مي رود.
با ترس و وحشت”وسط بازی” نمی توان کرد. بعضی از حاکمان خودکامه از اين جريان مطلع بوده و آن را به كار گرفته اند، اما كساني كه از آن آگاهي نداشته اند، به خاطر همين سهل انگاري و”وسط بازی” خیلی زودتر از آنکه انتظارش مي رفته، سقوط كرد ه اند.
حتي لَله هاي بداخلاق هم به خوبي مي دانند كه با ترساندن كودكان ،آن ها را مي توان به خود وابسته كرد. چرا كه خاصيت ترس فقط دافعه نيست، ترس جاذبه نيز دارد اما فرآيند اثربخشي آن مانند مواد مخدر است،يعني براي به دست آوردن اثر مطلوب به طور مستمر بايد مقدار مصرف آن را افزايش داد.
حاكم خودكامه اين آمادگي را دارد كه بنياد حكومتش را بر رعب ووحشت بگذارد . او خود نيز متأثر از ترس است . حتي زماني كه غضبناك شده و در فضايي مملو از تهديد و ترس فرياد برمي آورد:”همه را از بین خواهم برد”،شايد خود او هم در درونش از ترس مي لرزد.
قدرت لحظة باشكوه عمر فرد خودكامه فرا مي رسد. او اكنون رؤيا ي تحقق يافته اش را دربردارد . اما مشكل اش آن است كه چگونه آن را تا پايان عمرحفظ كند. از نظر او دشمنان مترصد حمله اند و هر چه از آ نها بكشد، باز هم كم نمي شوند پدر، برادر، فرزندان و دوستان كشته شدگان هنوز زنده اند، آيا نبايد از آن ها بترسد؟ و بر فرض كه اين ها را نيز سر به نيست كند، آيا نسل ديگري قيام نخواهد كرد؟ زير جنازة هر كشته اي يك گروه جديد ازدشمنان تازه نفس صف كشيده اند و اگر قرار باشد حاكم خودكامه در امنيت به سر برد. همة آ نها بايد يكي پس از ديگري از بين بروند.
نظام استبداد و خودكامگي يكسري احكام خاص صادر مي كند : اين كار را بكن، آن كار را نكن . امر و نهي براي تك تك اعمال و رفتار ! آيا همين كافي خواهد بود؟ آيا بايد دست روي دست گذاشت و منتظر بود تا كسي عمل خلافي انجام دهد؟ نه در اين صورت كار از كار مي گذرد . بايد انديشه و عقيدة مخالف را نيز ممنوع اعلام كرد . البته اين هم كافي نخواهد بود. آيا اين درست است كه صاحبان قدرت منتظر باشند تا كسي حرفي بزند و يا ابزار عقيده اي بكند و بعد او را محاكمه و تنبيه كنند؟ نخير ! اين روش درست نيست . بايد روشي تعبيه كرد كه حتي حرف ها و ايما و اشاره هايي كه بين دوستان و آشنايان رد وبدل مي شود هم ممنوع شود . اصلاً بهتر آن است كه تفكر و دگرانديشي (هر چند آن ها را بازگو نكند و در سطح فكر باقي بماند) ممنوع شود.

کوچه مردها 180

چهار شنبه, 9 مارس, 2016

یکی دیگر از پدیده های نوظهور عمر و زندگی من رفتن به تالار رودکی(که الان تالار وحدت نام دارد) در همان سال 1355 بود.
شجریان کنسرتی از اشعار خیام در این تلالر برگزار می کرد و دوستم امیر که عاشق این هنرمند بود،آنقدر در گوش ما خواند تا تصمیم گرفتیم چهار پنج نفری به این کنسرت برویم.
یک نوار کاست فروشی روبروی این تالار بود که بلیط های کنسرت را هم می فروخت و هنگامی که ما برای خرید بلیط مراجعه کردیم،گفتند که فقط برای بالکن طبقه آخر(بالاترین طبقه جا دارند).فوری خریدیم و نیم ساعت بعد داخل سالن شدیم.
مناظری که می دیدم برای من خیلی تازه و بدیع بودند.اکثر قریب به اتفاق تماشاچیان کنسرت با لباس های رسمی و خیلی شیک آمده بودند.آقایان با کت و شلوارهای خیلی مدرن و کراوات و پاپیون و خانم ها با لباس های شب و میهمانی. ما پنج نفر مثل یک وصله ناجور در گوشه ای نشسته بودیم و با تعجب دیگران را نگاه می کردیم!
زنگ آغاز مراسم را زدند و ما پله های زیادی را بالا رفتیم تا به بالکن مورد نظر خود رسیدیم.جایمان چندان خوب نبود و از آن بالا باید پیوسته سرمان را خم می کردیم و بصورت مایل صحنه را تماشا می کردیم اما برای من آنقدر همه چیز جاذبه داشت و تازه بود که اصلا به این موضوع توجهی نداشتم و در حال تماشای دقیق و ثبت این لحظه ها بودم.
ابتدا یکی از نوازندگان معروف تار کشور(استاد جلیل شهناز) به روی صحنه آمد و پس از تشویق مفصل حاضران چند دقیقه ای تکنوازی کرد و سپس بقیه نوازندگان به همراه آقای شجریان وارد صحنه شدند.سالن از دست زدن ها و تشویق حضار منفجر شد و تا چند دقیق هم مردم ایستاده دست می زدند و فریاد می کشیدند و هم هنرمندان ایستاده پی در پی تعظیم و تشکر می کردند.
عاقبت همه ساکت شدند و نشستند و برنامه آغاز شد.هنر چیره دست ترین نوازندگان ایرانی با صدای گرم و استادانه شجریان که اشعار زیبا و حیرت آور خیام را می خواند،شبی خاطره انگیز و رویایی را رقم زد که هرگز از لوح ضمیرم پاک نمی شود.
بعد از آن و در سال های بعدی زندگی بارها برای دیدن برنامه های هنری مختلف به تالار وحدت رفتم ،اما هیچ بار آن حلاوت و شیرینی بار اول را نداشت!

مقالات 29

یکشنبه, 29 نوامبر, 2015

عرفان غربی و عرفان شرقی 9
اما علت اصلی روی آوردن جوانان و دیگر گروه های اجتماعی به عرفان های مدرن چیست؟ دکتر ابوالفضل ساجدی در این باره می گوید: این گرایش هم دلایل درونی دارد و هم دلایل بیرونی. دلایل درونی اش همین است که انسان یک احساس نیاز روحی و معنوی دارد و هنگامی که از کانال های مختلف، نتوانست خودش را ارضا کند، متوجه می شود که بعد دیگری هم در وی وجود دارد و فریادی از درون را می شنود که بیا و من را نجات بده. از برون هم فشارهایی به آدمی وارد می شود که نمونه اش همین رواج مادی گرایی است. متأسفانه کتاب های مناسب در سطوح مختلف برای معرفی عرفان اسلامی و جاذبه ها و نتایج آن وجود ندارد و یا خیلی کم است. وجه برتری عرفان الهی بر غیر آن آشکار نشده و مخاطب می بیند که عرفان غیرالهی آسان تر است، چون هم لذت های متنوع را دارد و هم عارفی را، از سوی دیگر برای عرفان حقیقی باید بهای سنگینی پرداخت و قیود و تکالیفی را پذیرفت.

دکتر ساجدی به جمع بین عشق حقیقی و عشق مجازی در عرفان های کاذب اشاره می کند و در این باره می گوید: در این نوع عرفان ها، این دو عشق را با هم جمع و یا جایگزین می کنند؛ در حالی که ما به نام عرفان الهی و به اشتباه با نفی کامل عشق مجازی، این دو را غیرقابل جمع ارائه می کنیم از این رو اگر این کاستی نادرست را توضیح دهیم و جوان به شناختی درست برسد، زمینه برای گرایش به مکاتب انحرافی از بین می رود.

آموخته هاي زندگي

جمعه, 28 ژانویه, 2011

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا مارکز
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند
در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست