برچسب ها بـ ‘تیمار’

مقالات 7

یکشنبه, 7 ژوئن, 2015

از آدم تا انسان 7

از این پس هرچه بر سر انسان می آید بازتابی است از تبعات عملکردش،عملی که ناشی از انتخابش می باشد. باز به قول دکتر شریعتی: تو می‌توانی هرگونه “بودن” را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی‌معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان، و دیگر هیچ‌کس، هیچ‌چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان)، و می‌آفریند (خود را و جهان را)، و تعصب می‌ورزد، و می‌پرستد، و انتظار می‌کشد، و همیشه جویای مطلق است، جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می‌زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود. علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرت‌مند بدل می‌کند. تو، هر چه می‌خواهی باشی، باش، اما… آدم باش.
و این گفته دکتر شریعتی ،نکته بسیار مهمی است.بسیاری از ما در همین قدم اول،نه تنها به سمت انسان شدن گام بر نمی داریم،بلکه خیلی سریع”آدم بودن”خود را نیز فراموش می کنیم و به سرعت به “حیوان” تبدیل می گردیم.
مولوی این مفهوم را بسیار زیبا در داستان “باز و کمپیر زن” بیان می نماید:
“بازی از اردوی شاه می گریزد و در خانه پیرزنی فرود می آید.پیرزن از پرهای بلند و ناخن های دراز باز تعجب می کند و پروبال و ناخن باز را همچون مرغان خانگی می پیراید.
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ که تیمارت کند
باز که دچار زندگی نکبت باری شده است در آرزوی آن است که دوباره نزد شاه بازگردد.سرانجام شاه او را در خانه پیرزن می یابد و می گوید این سزای کسی است که از نزد شاه گریخته است.
این سزای آنکه از شاه خبیر
خیره بگریزد به خانه گنده پیر
باز می گوید :اگر دوباره به من التفات کنی (توبه) صاحب همان پرهای بلندی می شوم که می توانم در اوج آسمان پرواز کنم.
باز گفت ای شه پشیمان می شوم
توبه کردم نو مسلمان می شوم
گرچه ناخن رفت چون باشی مرا
برکنم من پرچم خورشید را
ورچه پرم رفت چون بنوازیم
چرخ بازی گم کند در بازیم”
در داستان مولانا،باز تمثیلی از روح آدمی است که در این دنیا گرفتار شده و آرزو دارد دوباره به ملکوت خدا(شاه) بپیوندد.به این دنیا نباید دل بست که مایه دور شدن آدمی از اصل و ریشه خود است.
مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است

خدمت به نیازمند

یکشنبه, 1 دسامبر, 2013

داستانی را از کتاب “نورالعلوم” نوشته شیخ ابوالحسن خرقانی برایتان می آورم:

دو برادر بودند که مادری مریض داشتند.

با خود قرار گذاشتند که هر روز به نوبت یکی به عبادت بپردازد و دیگری به پرستاری مادر.

چون روز اول گذشت ،برادری که عبادت می کرد از دیگری خواست تا باز هم به عبادت مشغول باشد و او به تیمار مادر بپردازد.برادرش پذیرفت و این مطلب آنقدر ادامه داشت تا مادر حالش خوب شد و به زندگی عادی بازگشت.

چون عمر برادر عابد به سر رسید ،متوجه شد که نزد خداوند ثواب برادرش بسیار بیش از او بوده است و این را ظالمانه دانست که من همه این مدت به عبادت و نیایش و خدمت تو مشغول بوده ام،چگونه اجر او بیش از من است؟

پاسخ آمد:

تو خدمت به بی نیازی کردی و او خدمت به نیازمندی.

واگویه ها 20

سه شنبه, 21 آگوست, 2012

قصد خنداندنشان را دارم تا لحظه ای بیاسایند

اخم خود را نشانم می دهند

برای آسایش و راحتی شان گام بر میدارم

ناباورانه مرا می نگرند

زخمشان را تیمار می کنم

با بدگمانی مرا از خود می رانند

تنها به این علت که از باورها و یقین خود نمی گذرم

باکی نیست

یارب نظر تو برنگردد

برگشتن روزگار سهل است

عقل و دل

یکشنبه, 21 آگوست, 2011

ذهن خود را می دهم پرواز ،من

تا شود خارج زحد وهم من

چون که عقل باشد به تنهایی خجل

می کنم همراه او دل نیز ،هم

می روند این دو به اوج کهکشان

دست در دست و تهی از رنج و غم

می رسند آنجا به طفلی زرد و زار

می گریست و ناله می کرد دم به دم

عقل من پرسید چرا نالنده ای؟

لیک مشغول شد به تیمارش دلم

تا که عقلم راز کودک،رو کند

قلب من او را رهانید از محن

باردیگر راه خود کردند پی

تا رسیدند بر فقیر،بی پیرهن

قلب من از این تماشا می گریست

لیک عقلم در تلاش رفع غم

عقل و دل با یکدگر کامل شوند

صد معما حل شود با این سخن

ای خوش آن روزی که من در این جهان

فکر خود را با دلم یکتا کنم

خدا کجاست؟

دوشنبه, 20 ژوئن, 2011

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

خدای بنده هایی همچو ما باشد

خدا اندرز به نیکی ها دهد ما را

کجا پروردگار راضی جز این باشد؟

نداریم ما گریزی جز طریق یاری مردم

مپندارش که غیر این،قبول درگهش باشد

خدا را گر به تیمار ضعیفانش تو دریابی

امید لطف و مهر او،به روز داوری باشد

خدا را در میان مردمش دریاب

کجا عاشق جدا از یار خود باشد؟

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

خدای بنده هایی همچو ما باشد