برچسب ها بـ ‘تیغ’

چون تیغ به دست آری

دوشنبه, 21 ژانویه, 2019

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند
انگور نه از بهر نبید است به چرخشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شدو بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

قفس زندگی

دوشنبه, 16 فوریه, 2015

اين قفس زندگي جامه اي از درد بود
كز پي صدها هوس بر تن روح مي كشيم
روح چه با سادگي بر همه لبخند زند
ما چه عبوس ونژند تيغ به هم مي كشيم
نيم وجود همه بارقه اي از خداست
ليك به بازار دهردشنه به آن مي كشيم
عشق و وفاي به خلق خواست خداوند ماست
ليك زفرمان او ما چه عناني كشيم
نورخداساطع است ملك خدا روشن است
ليك صدافسوس كه ماخانه به شب مي كشيم

نظر شما چیست؟

دوشنبه, 4 آگوست, 2014

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا،رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
من حروف عربی را که ندارم در یاد
ننمودم ز ته حلق ادا،رفتم و شد
هرگز از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم از صلح و صفا،مهر و وفا،رفتم و شد
همچو واعظ نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سروپا رفتم و شد
مدعی گفت:چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد
تو سرت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من به خود آمدم و رقص کنان رفتم و شد

قفس زندگی

دوشنبه, 14 اکتبر, 2013

اين قفس زندگي، جامه اي از درد بود

كز پي صدها هوس، بر تن روح مي كشيم

روح چه با سادگي، بر همه لبخند زند

ما چه عبوس ونژند، تيغ به هم مي كشيم

نيم وجود همه، بارقه اي از خداست

ليك به بازار دهر،دشنه به آن مي كشيم

عشق و وفاي به خلق ،خواست خداوند ماست

ليك زفرمان او، ما چه عناني   كشيم

نورخداساطع است ، ملك خدا روشن است

ليك صدافسوس كه ما،خانه به شب مي كشيم

عاشقانه ها 46

یکشنبه, 6 اکتبر, 2013

راه عشق،سخت است و دشوار

هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرامی خواند

رهرو عشق باش

عاشق شو!

تیغ های نهفته عشق تو را خسته می کند

نوای عشق چون باد شمال در باغ،رویاهای تو را آشفته می کند

اما عاشق شو

عشق برترین ثروت ماست

تنها طریقی که،از این گذر

می توان دیگران را یاری داد.

عاشقانه ها33

یکشنبه, 16 دسامبر, 2012

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

گر تاج می فرستی و گر تیغ می زنی

گیرم که برکنی دل سنگین زمهر من

مهر از دلم چگونه توانی که برکنی؟

این عشق را زوال نباشد به حکم آنک

ما پاک دیده ایم و تو پاک دامنی

معجزه عشق(15)

یکشنبه, 6 نوامبر, 2011

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
تقاضای او همین بود
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره
آوا، آرزوی تو برآورده میشه
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست او در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر من ا
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن