برچسب ها بـ ‘تیرک چوبی’

کوچه مردها(48)

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

روزهای زیادی بود که پدرم با شوق و ذوق از مادرم می خواست که یک قالی ببافد و مادرم مقاومت  می کرد،آخر مادرم از پنج سالگی تا هیجده سالگی که به تهران آمدند در روستای چهارباغ خوانسار قالی باقی می کرد و برای خود در این کار استادی بود.

اما پدرم عاقبت کار خود را کرد و یم روز بی خبر همراه با مردی که متخصص برپا کردن دار قالی بود وارد خانه شدند.مادرم هم ظاهرا با وجود مخالفت های قبلی،زیاد از این کار بدش نیامد!

از صبح تا آخر شب کار این مرد طول کشید.نحوه برپاکردن دارقالی برای من مثل یک کلاس درس آموزنده بود و هر مرحله را با دقت نگاه می کردم.پس از ایجاد دو سوراخ در کف اتاق و محکم کردن ستون های دار قالی در آنها که یم تیرک کلفت چوبی را هم در فاصله ده سانتی متری کف زمین بصورت افقی بین خود نگه داشته بودند،با گذاشتن تیرک چوبی نازک تری در بالا و نزدیک سقف اتاق ،کشیدن نخ های تار قالی شروع شد که بسیار زمانبر بودند و بعد از آنهم مرتب کردن تارهای قالی و دوختنشان به یکدیگر در بالا و پایین دار قالی. حالا دار آماده بود برای کار.

همانجا مادرم با مهارت و احتیاط با نخ تار قالی چند رج را پر کرد و سپس با پشم قرمز رنگ(که شبیه کاموا بودند اما پشمی) چند رج اول قالی را هم بافت.پس از بافتن هر رج هم ابتدا با یک نخ کلفت که از لای تارها رد می کرد ،روی رج پشمی بافته شده را می پوشاند و با وسیله ای به نام کرکیت محکم روی آن را می کوبید و سپس با نخ خیلی نازکی و به کمک کرکیتی کوچکتر آنها را محکمتر می کرد و بعد از این با شانه ای رج پشمی بافته شده را مرتب و کشیده می کرد و نهایتا با قیچی آن ها را کوتاه و یکدست می کرد.حالا نوبت بافتن رج بعدی است.

بعد از چند رج بافتن رنگ قرمز حاشیه اول قالی،نوبت بافتن حاشیه گلدار می رسید.مادرم از یک طرف و نفر اصلی همکارش از طرف دیگر قالی شروع می کردند و چون همه چیز در نقش قالی قرینه است،مادرم با صدای بلند مثلا می گفت:پنج تا قرمز و در این حال هم خودش و هم همکارش از طرف دیگر پنج گره اول را با پشم قرمز می بافتند.بعد مثلا مادرم می گفت:چهارتا خالی بعدش هفت تا سورمه ای .جای چهارتا گره را خالی می گذاشتند و بعد هفت گره با پشم سورمه ای می زدند و همینطور ادامه می دادند تا به هم در وسط رج قالی می رسیدند.حالا وقت آن بود که جاهای خالی را با رنگ اصلی زمینه قالی پر کنند.اینجا دیگر هرکس بلد بود گره بزند ،مشغول می شد.من هم یک روزه کار گره زدن را یاد گرفتم و کم و بیش کمک می کردم.دیدن گلوله های پشمی نخ قالی که از بالا آویزان بود و سه چهار زن بافنده بنا بر نیاز تکه ای نخ از گلوله مورد نظر برمی داشتند و در حالی که باهم از هر دری صحبت می کنند،بسیار برایم دلنشین بود اما از آن بهتر برای من خوابیدن پشت دار قالی،در فضای نیم متری بین دیوار اتاق و قالی بود که کاملا نقش قالی را مثل یک نقاشی ناتمام می شد دید و لحظه به لحظه شکل گرفتن قالی را تعقیب نمود.

زیبایی نقشه قالی و پیاده شدن تدریجی آن نقشه بر روی خود قالی،برای من درسی از حوصله و زحمت کشیدن برای رسیدن به یک مقصود بسیار زیبا و با ارزش بود.درسی از روش زندگی!

هرچه قالی بالا تر می رفت،بافنده ها هم با صندلی و بعد با بشکه و تخته بیشتر بالا می رفتند و پس از رسیدن به نیمه ارتفاع قالی ،دوباره سرو کله مرد استاد دارقالی پیدا می شد که این نیمه را پایین می آورد و به پشت دار منقل می کرد(که برای من حکم یک تشک سفت برای خوابیدن را پیدا می کرد!) و دوباره خانمها از پایین دار شروع به بافتن نیمه دوم می کردند و در پایان کار هم بعد از شش هفت ماه با سلام و صلوات ،مادرم با قیچی تارها را می برید و قالی را پایین می آوردند و حاصل چند ماه زحمتشان به کف اتاق ها زیبایی می بخشد و رونق می داد.

هیچیک از فرشها را نفروختیم و همه را در اتاقها پهن می کردیم و در بزرگی مادرم به هریک از ما چهارنفر یکی از فرشهای دستبافته خودش را داد.

کوچه مردها(31)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

دو سه روز قبل از رسیدن ماه محرم،جوانهای محل با بیرق سیاه به درخانه ها مراجعه می کردند و درخواست کمک برای برگزاری مراسم محرم را می کردند.

پول،قند و شکر،پارچه های سیاه و سفید و……. از جمله چیزهایی بودند که در این مراجعات جمع می کردند که از دریافت پول بیشتر از هر چیز دیگری خشنود می شدند،چون دستشان برای خرید کمبودها کاملا باز می شد.البته در شبهای برگزاری مراسم درون تکیه بیشتر از این کمک های نقدی برخوردار می شدند.

محوطه ای را برای برپا کردن تکیه (ترجیحا زمینی که سه طرفش دیوار باشدة)انتخاب می کردند و با تیرک های چوبی و پارچه های سیاه و ساده یا منقش به اشعاری در وصف امام حسین و یارانش ،آنجا را به نحو بسیار زیبا و تحسین برانگیزی آماده برگزاری مراسم می نمودند.

با فرش هایی که از مردم قرض می گرفتند و خود مردم هم در این مورد نذر داشتند که فرشهایشان در ایام عزاداری محرم زیر پای سینه زنان باشد و وسایل هیئت که در انبار آقای شهیدی بود (که در این ایام طبل و سنج و پرچم ها با تیرک های چوبی متعلق به آنها هم از انبار خارج و به تکیه منتقل می شدند) همه چیز مهیای عزاداری شایسته سرور شهیدان می شد.

در تکیه هم مسئولیتها معلوم و توزیع شده بود.در میان ما بچه ها آن که طبل یا سنج می زد ،به همه فخر می فروخت و بقیه سعی می کردیم که هرطور شده وظیفه حمل یکی از پرچم ها را بعهده داشته باشیم.پنج شب اول دهه ماه محرم سینه زنی و عزاداری درون تکیه ها برگزار می شد و محوطه آقایان با پرده ای از محوطه خانم ها جدا می شد.تا مدتها نمی فهمیدم چرا پسرهای جوان محله برای چای بردن و پخش کردن در قسمت زنانه انقدر باهم بحث و دعوا دارند!نوحه خوان تکیه از سر شب نوحه ای را دم می گرفت و آن قسمتهایی را که جمعیت باید در جوابش می گفتند ،آنقدر تکرار می کرد تا همه یاد بگیرند و از ساعت هشت و نه شب مراسم با قران خواندن شروع و سپس نوجه آرامی را آغاز می کردند که معمولا با شعر:این حسین کیست که جانها همه دیوانه اوست،یا شعر غم مرگ برادر را برادر مرده می داند،شروع می کردند و یواش یواش اوج می گرفتند و نوحه اصلی شروع می شد که در این زمان به خواهش نوحه خوان همه می ایستادند و شکل مرتبی به صفها می دادند و سینه زنی با نظم و شور و حال خاصی شروع می شد.هرچه جلوتر می رفتیم،شور و حال سینه زنان بیشتر می شد و در اواخر خیلی از پیرها و مردهای جوان پیراهن های خود را در می آوردند و در حالی که چراغها را هم خاموش کرده بودند به شدت با دو دست بر سینه های لخت خود می کوبیدندو بالا و پایین رفتن های دستها و صدای برخورد دست ها بر سینه چنان هیبت و جذبه ای به مجلس می داد که صدای شیون زنان از آن طرف پرده و از خود بیخود شدن بعضی از مردان و به سر و صورت کوبیدنشان خون  را در رگ های حتی ما بچه ها به جوش می آورد و همه در نهایت آنقدر حسین حسین می کردند تا بی رمق می شدند و در این حال بود که نوحه خوان ضرب آهنگ نوحه خود را به شعری ملایم و آوازی فرم،تغییر می داد و با اشاره دست از همه می خواست تا بنشینند و این زمانی بود که در حالی که سینه زنان یا در حال پوشیدن پیراهن های خود بودند یا در حال پاک کردن صورتشان از اشک و یا بعضی هنوز در بغض ظلمی که بر امامشان شده بود ،در تفکر بودند و در همین لحظات بود که حاج آقا عرفانی که بعدا امام جماعت مسجد سیدالشهدا شد ،ایستاده از مردم می خواست که در این لحظات بیاندیشند که حسین(ع)چرا قیام کرد و برای چه جنگید و چرا خود و خانواده اش را در این راه قربانی نمود.بعد ها فهمیدم که با توجه به محدودیت های شدید رژیم حاکم غیر مستقیم به ما درس ایستادگی در برابر ظلم را می داد.روحش شاد.

در پنج شب دوم ،دسته سینه زنی با شکل و نظم خاصی بصورت متحرک در کوچه های مختلف محلات می گشت و نوحه خوانان به تکیه های دیگر می رفتیم و پس از چند دقیقه سینه زنی و نوحه خوانی در آن تکیه همین کار را ادامه می دادیم و به تکیه بعدی می رفتیم.اوج این عزاداری ها هم در شب های تاسوعا و عاشورا و روز عاشورا بود که دسته ها در هم می آمیختند و همه بر سر و روی خود می زدند و همه جا شربت و نهار و شام می دادند و همه میهمان امام حسین بودند.و عصر روز عاشورا هم مراسم شام غریبان ،همراه با نمایش آتش زدن خیمه ها و به اسیری بردن زنها و بچه های حرم حسینی همه را اشکریزان به خانه های خود روانه می کرد.

یاد حسین(ع) و سردار و برادر با وفایش عباس تا دنیا دنیاست دلهای عاشقانش را به آتش می کشد.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند