برچسب ها بـ ‘توفیق’

نقد و تحلیل جباریت 31

یکشنبه, 16 فوریه, 2020

فرد خودكامة به يك گارد محافظ نياز دارد و در عين حال بايد بيامورد كه چگونه اقشار مردم را شيفتة خود كند. او به يك صحنه سازي نياز دارد، كه حتي اگر كس ديگري اين صحنه سازي را صورت دهد، خود او هم از آن متأثر شود . اين صحنه بر طبق سليقه و ميل او چيده مي شود تا اگر توفيق يافت و تماشاگران نمايش را پسنديدند، ستارة بختش طلوع كند . او بايد از همان ابتدا، به كمك شيوه ايمان و نيروي اعتمادش در وجود ديگران ايمان و اعتقاد ايجاد كند . از ابتداي امر او بايد همانند معجزه گري افسونگر رخ بنمايد و در پيامش بارقه اي نئشه كننده و جذّاب وجود داشته باشد. او نبايد سخناني اين گونه صريح بيان كند كه:
«. معجزة من در صورتي مؤثر است كه شما به من ايمان داشته باشيد »
كلام افسو نگران از استحكام خاصي برخوردار است. صلابتي كه بدون هيچ گونه كلامي چنين القا مي كند:
“من دم مسيحايي دارم و در اطراف من گروه بزرگي شاهد اين نيرويند . به من ايمان بياوريد وگرنه عاقبتي بد و ناگوار در انتظار افراد بي ايمان خواهد بود.”
او تا دست يابي قدرت بايد با جبروت در جمع ظاهر شود . او بايد براي قدرت كمي كه به دست آورده است، به هر قيمت ي كه هست اعتبار و مقبوليت زيادي جس ت وجو كند . اين يكي از اجبارهايي است كه فرد قدرت طلب خودكامه همواره فشار آن را برشانه هاي خود حس مي كند و ناگزير از تحمل آن است.
عمده ترين كارهايي كه “قدرت طلب خودکامه آینده” باید انجام دهد ازاين قرارند:
طرح مسائل واقعي در زندگي روزانة مردم كوچه و بازار و دادن يك رشته و عدم توأم با نشان دادن چهره اي ناراحتي و دلي پر درد از مشكلاتي كه آتش كينه و نفرت مردم را شعله ور مي كند. او در اين ميان يك رشته وعده هاي دور و دراز مي دهد و درصدد برمي آيد آرزوهاي مردم كه قابليت بهره برداري داشته باشند را شناسايي كند . شايد هم هنگام برنامه ريزي دراين فكر باشد كه به محض قبضه كردن قدرت حتي ترويج مفاد آن برنامه ها را ممنوع اعلام كند، اما هميشه اين گونه نيست و ضرورتي هم ندارد كه اين گونه باشد . خود او به جنبة سحرآميز و افسون گر قدرت اعتقاد دارد و قدرت را قادر متعال مي پندارد. او نوكر و بندة قدرت است و شايد به همين خاطر حاضر است به انديشه ها و نقشه هايش (به آنچه پيش ازتصاحب قدرت در نظر داشته ) اعتراف كند . شكي نيست كه فرد قدرت طلب خودكامه مشغول انواع دسيسه ها و شيطنت هاست و اغلب خود نيز از اين امرآگاه است . اما نكتة عجيب اينجاست كه او بيشتر از نيرنگ هاي مربوط به صحنه سازي ها و دروغ پردازي هاي جزيي آگاه است و اگر كمي احساس شرمساري مي كند، اغلب به دليل وجود آن هاست و نه به خاطر آن دروغ بزرگي كه در برنامه اش و در عمق لا ف زني هايش و در جريان وعده و وعيدهايش و در كنه وفاداري آلوده به خيانتش وجود دارد.

سفری دیگر!

شنبه, 18 آگوست, 2018

توفیق دوباره ای دست داد تا دوباره سفری به استرالیا داشته باشم و دوباره زخم هایی در دلم سرباز کردند:
– سیستم حمل و نقل خوب و سریع و ارزان از یک طرف و گرانی سوخت از طرف دیگر و سر سبزی شدید محیط ، همگی باعث وجود هوایی بسیار سالم و پاک و فرحبخش می باشد.
– حیوانات در کمال امنیت در کوچه و خیابان و خانه ها در تردد بودند و سهم خود را از طبیعت و مردم به راحتی و بدون مزاحمت می گرفتند.آمدن یک پرنده بر سر میز شما در فضای آزاد یک رستئران و برداشتن تکه ای از غذای شما ، صحنه ای عادی و روزمره است! پارک ها پر است از کانگورو و کوالا و پنگوئن و طوطی و سایر پرندگان.
– نگهداری از طبیعت وظیفه ای است برای همه و چه خوب به این وظیفه می پردازند. حتی به درختان فرو افتاده در پارک ها و خیابان ها هم کسی دست نمی زند و مامورین مربوط به این کار به سرعت وارد عمل شده و از همین درخت افتاده ،وضعیتی زیبا و چشم نواز می سازند.
– پابرهنه راه رفتن در خیابانها و پارک ها ،بسیار شایع است و خیلی ها به این امر مبادرت می ورزند و ابن را نزدیکتر شدن انسان به طبیعت می دانند و اصلا هم نگران وجود ذرات آسیب رساننده به پاهای خود نیستند،چون چنین چیزهایی تقریبا وجود ندارند!
– و بالاخره اینکه عمل به قانون را تکلیف اول و آخر خود می دانند و با خاطی در هر رده و مسئولیتی بدون ذره ای گذشت برخورد می کنند و این را احترام به کرامت انسانی می دانند.
به راستی انجام چنین کارهایی در کشور ما ممکن نیست؟

سحرگاهان 2

شنبه, 4 مارس, 2017

انگار صبح های خیلی زود اختصاص به پاکان دارد و اگر ناپاکی چون من نیز توفیق درک این زمان را در جامعه داشته باشد با مشاهداتش پالایش می شود.
در پارک ها فقط افرادی را می بینی که در حال ورزش و پیاده روی هستند و با عبور از کنار یکدیگر لبخند می زنند و به هم سلام می دهند.
گروه های مختلفیدر حال ورزش هستند یا دور هم می گویند و می خندند یا باهم صبحانه می خورند،آنهم به شادی!
راننده تاکسی ها و اتوبوس ها ،رفتگران و سایر کارکنان صبحگاهی همه خوشرو و شاکرند،انگار که خواب شبانگاهی همه آلودگی های روح را همراه با خستگی های جسم باهم می شوید و از بین می برد.

تاریخ غنی ما

چهار شنبه, 10 دسامبر, 2014

چند روزی توفیق سفری به همدان و کرمانشاه دست داد و در راه بازگشت فکر می کردم که چه سعادتی داشتم!

زیارت سلطان دانشمندان “بو علی سینا” و شاعر آزاده “بابا طاهر” و گنج نامه در همدان و تشرف به “طاق بستان” و “بیستون” و دیدن یادگار شاهان ساسانی و هخامنشی و قاجار در کنار هم و کوه تراش فرهاد و کاروانسرای صفوی و….. و چند اثر ارزشمند دیگر در کرمانشاه و مهمتر از همه این ها پی بردن به این حقیقت دلگرم کننده که هنوزخیمه انسانیت و نوعدوستی با تمام عظمتش برپاست.

عجیب بود.هرکه می فهمید ما از آن شهر نیستیم با اصراری پرشور و مکرر ما را به منزل خود دعوت می نمود و یک راننده تاکسی هم بالاخره به زور ما را به خانه خود برد و پس از ساعتی مزاحمت ،با اثبات اینکه ما پول هتل را از قبل داده ایم،به ما رخصت رفتن دادند و ما را تا هتل همراهی کردند.

ایران زنده است تا ایرانی چنین است.

سفر نامه ای دیگر

شنبه, 5 جولای, 2014

بازهم توفیقی دست داد برای سفری دیگر در این سرزمین پهناور.
این بار مقصد دیدن کارخانه ای در حال تاسیس در نیریز استان فارس بود.
با هواپیما به سیرجان رفتیم و از سیرجان با ماشین یکساعت و نیمی راندیم تا به محل کارخانه رسیدیم.کارخانه فولادی که یکی از طرح های هفتگانه دولت قبلی در زمینه تولید فولاد بود که علیرغم توصیه های مکرر کارشناسان این صنعت مبنی بر عدم تاسیس اینگونه صنایع در محل های کم آب،با سرسختی و لجاجت این کار را کردند و حالا با توجه به پدیده کم آبی ،کار با نگرانی ادامه دارد.
در راه بازگشت از نیریز تا شیراز را باز با ماشین برگشتیم تا از آنجا با هواپیما به تهران بیاییم و یک بار دیگر با لطف خدا در قرار دادن همه نعمتها در این سرزمین آشنا شویم.
نیریز خود شهر انار است و آن هم اناری که از انار ساوه هم مقبول تر و مشهورتر است.شهر بعدی استهبان بود،شهر معروفترین انجیر ایران.سبحان الله،تا چشم کار می کرد اطراف جاده پر بود از درخت های انجیری که تا پای کوه ادامه داشتند و انگار پارک و بوستان طبیعی به وسعت هزاران هکتار از این درخت ،درست شده بود و تا دامنه کوه ها ادامه داشت.شهر بعدی فسا بود،شهر لیموهای معروف شیراز.بعید می دانم در هیچ کجای دنیا لیمو ترشی به عطر و طعم لیموهای این شهر یافت شود و سرتاسر راه چقدر زیبا و چشم نواز بود.
اگرچه بی نظمی و سوئ مدیریت حاکم بر فرودگاه شیراز کمی از این خاطره زیبا را مکدر نمود اما همچنان بر این عقیده استوارم که:

اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور

من این زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

از خدا جوییم توفیق ادب

دوشنبه, 24 دسامبر, 2012

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

 

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلكه آتش در همه آفاق زد

 

مائده از آسمان در میرسید

بی شری و بیع و بی گفت و شنید

 

در میان قوم موسی چند كَس

بی ادب گفتند: كو سیر و عدس؟

 

منقطع شدخوان ونان ازآسمان

ماند رنج زرع و بیل و داسمان

 

بازعیسی چون شفاعت كرد،

حق خوان فرستاد وغنیمت بر طبق

 

مائده از آسمان شد عائده

چونکه گفت: انزل علینا مائده

 

باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله ها برداشتند

 

کرد عیسی لابه ایشان را كه این

دائم است و كم نگردد از زمین

 

بد گمانی كردن و حرص آوری

كفر باشد نزد خوان مهتری

 

زآن گدا رویان نادیده ز آز

آن در رحمت بر ایشان شد فراز

 

نان وخوان ازآسمان شدمنقطع

بعد از آن زآن خوان نشد کس منتفع

 

ابر برناید پی منع زكات

وز زنا افتد وبا اندر جهات

 

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم

آن ز بی باكی و گستاخیست هم

 

هركه بی باكی كند درراه دوست

ره زن مردان شد و، نامرد اوست

 

از ادب پر نور گشتست این فلك

وز ادب معصوم و پاك آمد ملك

 

بُد ز گستاخی كسوف آفتاب

شد عزازیلی ز جرات رد باب

 

هر که گستاخی کند اندر طریق

گردد اندر وادی حیرت غریق

مولانا

کوچه مردها 75

چهار شنبه, 8 آگوست, 2012

بد نیست در این قسمت و قسمت بعدی به مراسم عزاداری و عروسی ها در روستای چهار باغ بپردازم و بعد از آن به نحوه گذران وقت خود در زمان حضور در آنجا بپردازم.

وجود مرجع تقلید وارسته ای از شهر خوانسار(آیت الله خوانساری)و از شهر گلپایگان(آیت الله گلپایگانی) باعث شده بود تا به حرمت و تعصبی که  مردم به ایشان داشتند به فرائض دینی هم تا حد زیادی پایبند باشند،بطوریکه از دیرباز خوانسار بعنوان شهری مذهبی شناخته می شد.

مردم به علت علایق مذهبی خود به ایام سوگواری احترام می گذاشتند و بخصوص در ایام محرم حسینیه شهر خوانسار مرکزی بود که دسته جات مختلف از روستاهای اطراف دائما سینه زنان و نوحه خوان به سمتش حرکت می کردند و در آنجا به عزاداری برای امامشان می پرداختند و هرچه به تاسوعا و عاشورا نزدیکتر می شدند این موضوع داغ تر و بیشتر می شد.اغراق نیست اگر بگویم که در این روزها تقریبا تمام مردم خوانسار و روستاهای اطراف در این حسینیه بزرگ شهر جمع می شدند و مردانی که بهر دلیل در سینه زنی نبودند به همراه خانمها در بالکن بزرگ حسینیه مراسم را از بالا نگاه می کردند و ورود و خروج دستجات مختلف همراه با علمها و حتی کاروانی از شترها با پوشش زمان امام حسین و…..در حال نوحه خواندن و فضای دودآلود آنجا از اسپند و ذرات معلق کاه در فضای حسینیه چنان حس و حالی به همه می داد که صورتهای تک تک افراد از اشک خیس می شد.

آنقدر این مراسم در حسینیه خوانسار گیرا و با عظمت بود که بسیاری از اهالی آنجا که در تهران زندگی می کردند،هر ساله در این دوروز خود را به حسینیه خوانسار می رساندند و این موضوع را برای خود فریضه ای واجب می دانستند و هر ساله مقید به انجام این کار بودند.من این حس و موضوع را در مردم شهر ابیانه هم دیده ام.

در درون روستا هم بسیاری از خانواده ها با پختن آش نذری بقیه اهالی را از پختن نهار در این دو روز بی نیاز می کردند و در داخل حسینیه هم این غذاها هنگام ظهر به مردم تقدیم می شد.در ساعات مختلف روز هم شربت های نذری دائما در دسترس خواهندگانش بود.

اما بعلت فاصله سه چهارساعته خوانسار با قم،خیلی از مردان و جوانان این ایام را ترجیح می دادند که در قم باشند.هم زیارتی بود و هم سوگواری و هم مسافرتی به خارج از روستا.

یکی دوبار این توفیق به من دست داد که در چنین ایامی در آنجا باشم اما همین دفعات کم هم خاطرات بسیار بزرگی در ذهن من به جای گذاشته که هرگز پاک نخواهند شد.

سفر با مترو

شنبه, 7 ژانویه, 2012

در کشورهای زیادی اقدام به رفت و آمد با مترو داشته ام.اما در کشور خودمان برای اولین بار،دیروز این توفیق نصیبم شد و برایم بسیار تجربه جالب و بدیعی بود.تحلیل من از مقایسه با سفرهای مترویی کشورهای دیگر ،به شرح زیر می باشد:

اول اینکه ایستگاه های ما بسیار شیک و تمیز بودند.در کمتر کشوری اینگونه بود.

دوم اینکه در قطار رفت خبری از نقشه مسیر و اعلام صوتی نبود.دستگاه تابلوی دیجیتالی هم کار نمی کرد،اما هر سه مورد هنگام برگشت وجود داشت و کار می کرد.این دوگانگی را هیچ جا ندیدم.

سوم اینکه بعلت کمبود قطار داخل آنها بسیار شلوغ و پر ازدحام بودند.این شلوغی را حتی در روسیه و چین هم ندیدم.

اما نکته بسیار دلنشین برای من مهربانی و کمک مردم به یکدیگر بود.به هم جا می دادند،باهم درد دل می کردند تا به مقصد برسند.

پدیده فروش کالا در قطار و همچنین گدایی را هم هیچ جا ندیده بودم.از اولی خوشم آمد و از دومی دلم گرفت.

البته مثل همیشه دعوا و کشمکش هم رخ داد که آن را برایتان جداگانه خواهم نوشت.