برچسب ها بـ ‘توان’

هفتمین سالگرد 2

شنبه, 2 سپتامبر, 2017

خود می دانم که محرک و مشوق من در این امر عشق به همنوعان و دوستانی بهتر از گل بوده است، احساس دین به مردم دنیا و خدای خالق همه ما بخاطر آنچه که آموختم و دیدم و شنیدم و به همه آنها اندیشیدم.
و باز می دانم که در این سالها و در گذر صدها هزار بازدید کننده،تعدادی نه چندان زیاد، بازدیدکننده ثابت روزانه وجود داشته که در حقیقت مالکان اصلی این معبد همان ها می باشند و بقیه میهمان ایشان هستند.
بارها به این نکته اندیشیدم که این کار را متوقف کنم یا ادامه دهم؟
و هربار به این نتیجه رسیدم که اگر حتی یک نفر باشد که هرروز به این معبد سری می زند و نگاهی می کند و مطلبی می خواند و به درستی یا نادرستی آن مطلب می اندیشد باید ادامه داد،تا جایی که فکر و توان جسمی ام اجازه می دهد.

خواستن،توانستن نیست!

شنبه, 18 اکتبر, 2014

خواستن،دانستن و توانستن ، درست است و نه خواستن،توانستن است.
خواستن بدون دانستن،اگر هم به توانستن منجر شود
توانستنی ناقص را با خود می آورد
و دانستن بدون خواستن هم
از تو،آدمی بی خاصیت و سربار جامعه خواهد ساخت!
تنها هنگامی که دانستی و خواستی
توانا می گردی
توانمندی همراه با دانایی دنیا را نجات خواهد داد.

کوچه مردها 118

چهار شنبه, 30 اکتبر, 2013

 

کلاس ششم ابتدایی را تمام کردم و مثل هر سال آماده سه ماه بازی و سفر به بابل و خوانسار شده بودم.اما این بار تیرم به سنگ خورد.به توصیه فردی که دائما در مورد تربیت و آموزش من به پدرم توصیه های خود را می نمود و پدرم هم به شدت به توصیه های ایشان عمل می کرد، صبح زود یکی از روزهای خرداد ماه سوار موتور سیکلت پدر شدیم و به درب منزل آن فرد بزرگوار در خیابان فروردین رفتیم و در آنجا پسر بزرگ آن خانواده هم بیرون آمد و باز هم با موتور سیکلت پدرم ،سه نفری به خیابان وصال شیرازی رفتیم و جلوی ساختمانی که روی تابلوی آنجا نوشته بود”انجمن ایران و آمریکا” توقف کردیم و ما دو نفر پیاده شدیم و درته صف درازی ایستادیم.

بین راه پدرم توضیح داد که از امسال تابستان ها من باید در این موسسه انگلیسی بخوانم و تا دیپلم زبان خود را از اینجا نگرفته ام،این کار ادامه خواهد داشت.آه از نهادم بلند شد،چون با توجه به امکان گذراندن دو ترم در هر تابستان بصورت فشرده به معنی پر شدن هر شش سال آینده در تابستانها بود و تنها بین دو ترم یک هفته در مرداد ماه تعطیلی داشتیم.این بدترین خبر ممکنی بود که در زندگی سراغ داشتم!همه شادی ها و بازی ها و مسافرت های دلنشینم دود شدند و رفتند هوا!

با دلخوری تمام آن روز کارها را انجام دادیم و با پرداخت هفتاد و پنج تومان برای ترم اول ثبت نام کردم و با دلخوری تمام با اتوبوس به خانه برگشتم.در تمام این مدت از حرف زدن با پسر همراهم خودداری می کردم و جواب سوال هایش را هم نمی دادم ،چون او را هم در این نامردی بزرگ گناهکار می شمردم.

اما از حق نگذریم،در طول هفته های آینده متوجه شدم که محیط مفیدی است و همینطور بخاطر این ابتکار عمل پدرم،من اکنون از توان بسیار خوبی در زبان انگلیسی برخوردارم و از این بابت مثل بسیاری موارد دیگر زندگی ام به او مدیونم.