برچسب ها بـ ‘توالت’

کوچه مردها 83

چهار شنبه, 10 اکتبر, 2012

وقت آن شده که برگردیم به تهران و خاطرات ناب قدیمی اش برای یک کودک شش هفت ساله.

خیابان هاشمی حسابی آباد شده بود.برق داشت و آب فشاری و همه جور مغازه و فروشگاه و دکتر و درمانگاه و داروخانه و مدرسه و………

حالا جزئ یکی از مناطق تهران هم محسوب می شد و مردم محله دائما در پی مطالبات جدیدی بودند که مهمترین آنها آب لوله کشی بود.

بالاخره مژده این یکی هم رسید و گفتند که نوبت لوله کشی آب محله ما رسیده و خدا می داند که مردم چقدر خوشحال و مسرور بودند و از آنها بیشتر ما بچه ها! چون می دانستیم که دیگر از رنج آب آوردن از فشاری ها راحت می شویم.

ورود وانت پر از کارگران روستایی به محله و شروع به کندن زمین کوچه ها با خوشحالی و استقبال مردم مطرح بود.کارگرها از نظر شربت و چای و غذا هیچ کم و کسری نداشتند.مردم با کمال میل برایشان می آوردند.در کوچه ها و از مقابل خانه ها کانالی با عرض حدود نیم متر و عمق حدود شصت هفتاد سانتی متر می کندند و وقتی تا انتهای کوچه رسیدند ،سر و کله کارگران جدید با لوله و سایر تجهیزات پیدا شد که به سرعت لوله ها را می خواباندند و به هم وصل می کردند و در نزدیکی درب هر خانه شیری نصب می کردند که با ابزاری میله ای و بلند از روی زمین می شد آن شیر را باز و بسته کرد و کمی جلوتر از این شیر اما داخل خانه ها و همان نیم متری درب ورودی کنتور آبی نصب می کردند و از طرف دیگرش هم لوله ای کوتاه خارج می کردند تا صاحب خانه پس از لوله کشی آب داخل خانه با اتصال لوله اصلی به این لوله خارج شده از کنتور پس از باز کردن شیر بیرون خانه امکان بهره برداری از آب تصفیه شده و سالم و پاک را داشته باشد.

با هر اتصال کنتور سرپرست کارگران انعامی بین پنج تا ده تومان از صاحب خانه دریافت می کرد که آن زمان مبلغ هنگفتی بود و حتما در پایان روز بین خودشان تقسیم می کردند.معمولا صاحب خانه ای که کنتورش وصل می شد با یک جعبه شیرینی هم سراغ همسایه ها می رفت و با تعارف آن خوشحالی خود را اینگونه بروز می داد.

لوله کشی داخل خانه هم حکایتی بود.خراب کردن بخشی از کف حیاط و آشپزخانه و توالت و حمام(اگر داشتند) و همینطور سوراخ کردن دیوار آشپزخانه ها برای رد کردن لوله های آب و نصب شیر و بازسازی دوباره آنها،هر خانه را یک هفته تا ده روزی معطل می کرد اما با باز کردن اولین شیر آب و شستن سر و رو همه این خستگی ها و مشکلاتش برطرف می شد و شکر و خوشحالی آب تمیز و بهداشتی جایگزینش می گردید.

درود بر روان همه دست اندر کاران این امر خیر.از طراحان و مهندسینش تا کارگران شریف و زحمتکشش.

کوچه مردها(40)

یکشنبه, 1 ژانویه, 2012

در حال بازی و جست و خیز در کوچه بودیم که ناگهان صداهای وحشتناک ترقه مانند(البته با صدای بمراتب قویتر) و پی در پی بلند شد.تا بحال صدای تیر اسلحه را نشنیده بودیم و در نتیجه نمی دانستیم که این صدا از چیست؟

اولین عکس العمل ما استارت دویدن به سمتی بود که صدا می آمد اما بزرگترهای ما که کاملا احساس خطر کرده بودند بلافاصله با فریاد و هیجان از ما بچه ها خواستند که فوری به خانه برگردیم و تا آنها نگفتند بیرون نرویم.چاره ای جز اطاعت نبود.

بزرگترها بعد از حدود پنج دقیقه که این سر و صداها ادامه داشت و پس از ساکت شدن محیط،باهم مشورتی کردند و قرار شد دوتا از مردهای محل برای فهمیدن چند و چون موضوع به سمت مسجد(که صداها از آنجا می آمد)بروند،اما هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودند که دوان دوان برگشتند و خبر دادند که جوانی با اسلحه در حال دویدن به سمت آنها بود که فرار کردند و برگشتند!

دوباره نیم ساعتی بعد تصمیم گرفتند سرو گوشی آب بدهند و این بار بعد از گذشتن دقایقی که برای ما خیلی طولانی تر به نظر می آمد،برگشتند و گفتند که یک استوار ژاندارمری را افتاده و غرق در خون در حیاط وضوخانه و توالت های مسجد دیده اند که مرده بود و چند سرباز هم مغموم و بهت زده اطرافش را گرفته بودند.وحشت عجیبی بر محله حاکم شده بود.همه بهت زده و وحشت زده بودند.یعنی چه کسی می توانست چنین جرئتی به خود دهد؟ حتما کار همان جوانی بود که در حال فرار بود!

چند ساعتی بعد حقیقت کاملا روشن شد.آن جوان فراری یکی از مبارزان انقلابی بود که با یکی دیگر از همرزمانش قراری داشتند که ظاهرا لو رفته بود و گروهی از ژاندارمری ماموریت داشتند که این دو نفر را دستگیر کنند.ظاهرا با اخطار نظامی ها این دو جوان دست به اسلحه می برند و سربازها در همان لحظه اول متواری می شوند و سرکار استوار می ماند و دو جوان از جان گذشته و نتیجه معلوم است.چند لحظه بیشتر طول نمی کشد که جسد استوار بخت برگشته در حیاط وضوخانه پهن می شود و دو جوان،هر یک از هرطرف فرار می کنند.

تمام محله پر می شود از داستانهای مختلفی که به این موضوع شاخ و برگ می دهند و رژیم هم بسرعت دست بکار می شود و بعد از دو سه ساعت سربازها را به همه کوچه های اطراف می فرستد که بیایید و ببینید که عوامل وطن فروش و خرابکار با خدمتگزاران شما چه می کنند و همه از روی ترس به محل حادثه رفته و در یک صف مرتب داخل حیاط می شوند و چند لحظه ای جسد سرکار استوار را نگاه می کنند و بیرون می آیند،غافل از اینکه دو سه نفر مثلا متخصص ساواکی در حال برانداز کردن تک تک آدم های بازدید کننده ها هستند تا از عکس العمل های آنان اگر مورد مشکوکی دیدند،اقدامی نمایند که تا آنجا که من به یاد دارم خبری نشد.

مردم هم ظاهرا قیافه ناراحت و متاسفی به خود می گرفتند اما بعدا خیلی درگوشی بهم می گفتند که برایشان منظره خیلی بدی هم نبود.هیچکس در این محله و سایر محلات فقیر نشین از ژاندارم ها و رژیم حاکم دل خوشی نداشت،اما چون به شدت می ترسیدند،این نارضایتی را ظاهر نمی کردند.

این اولین باری بود که من با کلمات چریک و مجاهد و ……آشنا می شدم.

كوچه مردها(1)

سه شنبه, 26 جولای, 2011

ما در خيابان فروردين در يك اتاق اجاره اي زندگي مي كرديم.مادر بزرگم زنده بود (مادر مادرم) .بزرگترها او را بي بي صدا مي كردند و ما بچه ها”ننه”.

چهار سالم بود كه يك روز ننه دست مرا گرفت و باهم ده دقيقه اي پياده راه رفتيم تا سوار يك اتوبوس دماغ دار(موتور جلو)شديم و نيم ساعتي طول كشيد تا اتوبوس پر شود و كمك راننده بعد از گرفتن سي شاهي(يك و نيم ريال)از هر نفر به راننده اعلام كرد كه مي تواند حركت كند.بگذريم از اينكه ننه حدود پنج دقيقه بحث كرد تا شاگرد راننده را قانع كند كه من خيلي بچه ام و بابت من كرايه اي نبايد بدهد!

اتوبوس با صلواتهاي پي در پي مسافران حركت كرد و در هر جا كه كسي داد مي زد:نگهدار،مي ايستاد و مسافر پياده مي كرد و هرجا هم كه در خيابان كسي دست تكان مي داد ،مي ايستاد و سوارشان مي كرد.بيش از يكساعت رفتيم و از آبادي شهر كاملا دور شده بوديم و اطرافمان همه بيابان بود.

در نقطه اي ما هم پياده شديم و باز با ننه پياده راه افتاديم.بيست دقيقه اي بود كه راه مي رفتيم.خسته شده بودم اما ديدن مزارع گندم و رفت و آمد چند الاغ و دوچرخه سوارها و رودخانه بين راه برايم آنقدر جالب بود كه خستگي را فراموش كرده بودم.پس از طي كردن طول يك ديوار گلي مرتفع به يك سوراخ بزرگ در اين ديوار رسيديم كه آدم مي توانست با خم كردن سرش از آن عبور كند.همين كار را كرديم و بلافاصله سه خانه جلوي چشمانم ظاهر شد.يك خانه سمت راست و دو خانه سمت چپ يك كوچه خاكي با جوي بسيار كوچكي در آن.

وارد اولين خانه سمت چپ شديم و من با تعجب مادرم را در حياط آنجا ديدم كه مشغول شستن ظرف بود و به روي من مي خنديد و چند دقيقه بعد پدرم را هم در يكي از اتاقهاي طبقه دوم در حال نقاشي و رنگ كردن آنجا ديدم كه از بالاي نردبان نقاشي قربان صدقه من مي رفت!

اينجا بعد ها كوچه فروزنده در خيابلان هاشمي نام گرفت و اولين خانه ملكي ما بود كه به خودمان تعلق داشت.خانه اي كوچك در زميني هفتاد و پنج متري كه يك طرف حياط يك بناي دو طبقه بود كه در هر طبقه دو اتاق دوازده تا چهارده متري بود و در جنوب حياط هم يك مطبخ و دستشويي و توالت قرار داشت.در وسط حياط هم يك حوض كوچك بود كه تلمبه دستي آب كشي از آب انبار ساخته شده در زير حوض نصب شده بود.

براي پدر كارگر نقاش ساختمان و مادر فقير زاده روستايي من ،قصر باشكوهي بود.