برچسب ها بـ ‘تنبیه’

کلید توسعه ایران 37

چهار شنبه, 8 جولای, 2020

آقای جعفر محمدی در سه مطلب با عناوین “قتل کودکی در نظام آموزشی ایران”، “نظام آموزشی ایران به همین مضحکی است!” و “تنها راه اصلاح ایران در سی سال آینده” به نکات زیر اشاره نموده است:
نظام آموزشی ایران از هفت سالگی کودکان رسما پذیرای آنهاست. این سن، اوج دوران کودکی است و کودک در این سن به شدت نیازمند تفریح،بازی و دوست یابی بین گروه همسالان،کشف و شهود و …. است. اما ما در مدارس چه می کنیم؟
به بچه هفت ساله،دست کم پنج کتاب می دهیم که باید همه آنها را بخواند و امتحان دهد. کودک هفت ساله ،باید نظم پادگانی مدرسه را رعایت کند. ساعت های متمادی در کلاس بنشیند و ساکت باشد،دقایق معدودی را به هواخوری برود،مدام با استرس امتحان دهد و با همکلاسی هایش رقابت درسی کند،چرا که هر لحظه در معرض مقایسه قرار دارد و ممکن است تحقیر و حتی تنبیه بشود.
طبیعی است که در چنین فضای پادگانی و بسته ای،کودک لحظه شماری می کند که ساعات طولانی مدرسه پایان یابد و به خانه برود. اما زنگ آخر مدرسه پایان رنج های تحمیلی بر کودک نیست.او در حالی مدرسه را ترک می کند که کلی مشق دارد که باید در خانه بنویسد.

خدای فروغ فرخزاد

دوشنبه, 3 مارس, 2014

پیش از اینها…

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا…

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است …

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد

مهربانی ساده است

یکشنبه, 27 اکتبر, 2013


مهربانی ساده است؛ ساده تر از آنچه فکرش را بکنی

کافی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر…

 

کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه،

آرام بر سر کودک سرکش کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند.

 

کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است

و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند.

 

کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند

که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند.

 

کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند،

حتی اگر صبوری سنگین شان کند.

 

کافی است یاد بگیری انسان بودن فقط زنده بودن نیست.

باید زندگی کرد و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست.

کوچه مردها 89

چهار شنبه, 21 نوامبر, 2012

 

 قبلا برایتان از تعزیه هایی که در محوطه باز نزدیک خانه ما برگزار می شد ،نوشته ام.

این تعزیه ها حال و هوای خاصی داشت و اجرا کنندگان این تئاتر در فضای آزاد آنقدر جالب و زیبا آن را اجرا می کردند که همه مردم مشتری این نمایش های مذهبی بودند و همیشه جمعیت زیادی را به گرد خود جمع می کردند.لباس های رنگارنگ و متفاوت با وضع و روز مردم و اشعار بسیار زیبا و تاثیر گذار ایشان و قدرت و مهارتشان در اجرا همه را شیفته خود می کرد.مردم از صمیم قلب اشک می ریختند و صحنه ها را تعقیب می کردند.یادداشت های بسیار کوچکی که در دست می گرفتند و از روی آنها اشعار خود را می خواندند برای من بسیار جالب و قابل توجه بودند.

من نیز روزی تصمیم گرفتم که چنین کاری را تجربه کنم.چندین روز نشستم و با کاغذ های کوچکی که با نخ و سوزن به یکدیگر دوختمشان،سعی در نوشتن متن هر یک از اجراکنندگان داشتم،اما از آنجا که نمی توانستم بصورت شعر بنویسم،آنها را بصورت نوشته های عادی نوشتم و سعی کردم به بعضی از بچه های محل بقبولانم که ما هم تعزیه ای اجرا کنیم.

مشکل اول تهیه لباس مناسب بود.ما که زره و کلاهخود پردار نداشتیم.پس سعی کردیم با پارچه های بزرگ رنگی که از خانه های خود آوردیم و پر مرغ و خروس عمامه هایی برای خود درست کنیم و باز هم با پارچه و پیچیدن آنها دور خود شنل هایی برای خود ترتیب دادیم و با چوب و در قابلمه هم برای خود شمشیر و سپر های نمایش را ترتیب دادیم،اما هنگام اجرا و خواندن نوشته ها چون به حالت شعر نبودند،هرچه سعی کردیم با حالت آواز آنها را اجرا کنیم نمی شد و در نتیجه به جای آنکه ما را متاثر کند ،بیشتر مایه خنده و مسخره بچه ها می شد و در نهایت من عصبانی شدم و بچه ها هم همینطور و پس از یک دعوای مفصل در حالی که عمامه ها و شنل های ما همه باز شده بود و به زمین ریخته شده بودند،با چوب به جان همدیگر افتادیم و با حالت قهر از هم جدا شدیم.

این جدای کتک و تنبیهی بود که در خانه بخاطر کثیف کردن آن همه پارچه و ملحفه در انتظارمان بود!

یک عمر دروغ

شنبه, 23 ژوئن, 2012

 

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد

می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،

هر آن چه گفتم را باور کرد

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد

اما من

 

هرگز حرف خدا را باور نکردم،

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم

و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،

من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم

نه آن گونه که خدا می خواست،

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون

شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد،

دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم

 

خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست

 

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد

و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما

در کمترین مدت خدا نجاتم داد،

او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید،

گفتم: “خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم،

خدا گفت: “هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان در همه حال در کنار تو هستم،

گفتم: “خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم

سپس بی آنکه نظر او را

بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم،

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم

و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم،

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه،

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام

از خدا نظر بخواهم، زیرا

سلیقه اش را نمی پسندیدم،

با خود گفتم: “اگر من پشت به خدا کار کنم

و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند

و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم”

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم،

عده ای که خدا را می دیدند

با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود،

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند،

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند

تا آنها نیز بهره ای ببرند،

در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند

از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند،

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند

و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم،

آنها به سرعت از من گریختند

همان طور که من از خدا گریختم،

هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم،

من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم،

قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود،

گفتم

خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم

خدا گفت: “تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی،

از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند،

گفتم: “مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و

سزاوار این تنبیه هستم،

اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی

هر چه گویی همان کنم،

دیگر تو را فراموش نخواهم کرد،

و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد،

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد

گفتم: “خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟،

و خدا پاسخ داد: “هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم،

پرسیدم: “چرا اصرار داری تو را باور کنم

و عشقت را بپذیرم؟،

گفت: “اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی،

و اگر عشقم را بپذیری،

وجودت آکنده از عشق می شود،

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و

دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی،

چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم،

بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم

و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد

عاشقانه ها(6)

یکشنبه, 13 می, 2012

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند