برچسب ها بـ ‘تكليف’

سوختن داريم تا سوختن!

شنبه, 23 جولای, 2011

بعضي سوختن ها طوري هستند كه تو امروز مي سوزي،اما فردا دردش راحس مي كني.

داستان كيفيت زندگي و رشد آدم هادر جاهايي كه “جهان سوم”ناميده مي شود هم  ار همينجور سوزش هاست.

از هر دوره كه مي گذري،مي سوزي ودر دوره بعد دردش را مي فهمي.

شادي و دغدغه هاي كودكي ما:

شادي هاي كودكي ما درجه سه است،اما دغدغه هاي ما جدي و درجه يك.شادي كودكيمان اين است كه پوست آدامس جمع كنيم يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا كنيم و با چوبي آنرا برانيم،توپ پلاستيكي در پوسته اي داشته باشيم و با آجر دروازه درست كنيم و در كوچه هاي خاكي فوتبال بازي كنيم

اما دغدغه هايمان ترسناك بود:

اينكه نكند موشكي يا بمبي،فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند،از ديفتيري مي ترسيديم،از وبا و از جنون گاوي.

مدرسه ،دغدغه ما بود.خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافي حرفهاي ديروز همسايه به معلم ما بود،تكليفهاي حجيم عيد يا كتابهاي كه پنجاه سال بود در آنها بابا آب و انار مي داد.

شادي و دغدغه هاي نوجواني ما:

دوره اي كه ذاتا بحراني بود و بحران جهان سوم بودن هم به آن اضافه شد.در اين دوره شادي هايمان جنس ممنوعي دارند.اينكه موقتي عاشق شوي، دوست داشتن را تجربه كني،اما همه اين شادي ها را در ذهنمان تجربه مي كرديم و در خيالمان عاشق مي شديم و نجوا مي كرديم.كلا زندگي يك نفره اي داريم با ذهني دو نفره!

و بالاخره دغدغه هاي جواني:

بترسي از اينكه قرار است چند صفحه از سوالات چهار گزينه اي،آينده تو،شغل تو،همسر تو و لقب تو را تعيين كند.تو فقط سه ساعت براي همه اين ها مهلت داري.خلاصه هرچه مي گذرد شادي هايت كمتر مي شود و دغدغه هايت بيشتر.

گاهي فكر مي كني كه بايد به سرزمين “جهان اولي ها”مهاجرت كني تا از “جهان سومي”بودن خلاص شوي اما مي فهمي كه بامهاجرتت،شادي ها، دغدغه ها،جهان بيني،خدا و معيارهايت هم با تو سفر مي كنند .

گاهي مي ماني كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين مي كند يا اينكه تو جهان سوم را درست مي كني؟

واقعيتي تلخ در قالب طنز!

شنبه, 29 ژانویه, 2011

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.

 

از خانم نسترن زاهدیان