برچسب ها بـ ‘تفریحات’

درد دل!

شنبه, 12 نوامبر, 2016

یکی از تفریحات من در شبها و اوقاتی که در ماموریت های خارج از کشور در اتاق هتلم نشسته ام این است که از پنجره خیابان های بیرون را تماشا می کنم و به وضع عبور و مرور ماشین ها و مردم پیاده توجه می کنم.
در تهران هم اتاق کار من بالکنی دارد که می توانم گهگاه از این بالکن به رفت و آمد ماشین ها و پیاده ها نگاه کنم.
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
به جرات می توانم بگویم که در صورت رعایت مقررات قانونی و اجتماعی در رفت و آمدها بیش از نیمی از مشکلات ترددهای شهری و ترافیک تهران حل خواهد شد.
و چقدر تاسف بار است که می بینم مسئولین و رسانه های ما(بخصوص صدا و سیما)به جای پرداختن به آموزش مردم در این مسائل و مشکلات اصلی دیگر جامعه،همگی به حذف و بدنام کردن یکدیگر می پردازند!بی فرهنگی که شاخ و دم ندارد.

کوچه مردها143

چهار شنبه, 10 سپتامبر, 2014

در دبیرستان،یکی از رایج ترین تفریحات،اذیت کردن دانش آموزان تازه اضافه شده به جمع بقیه بود،حالا اگر طرف شهرستانی هم بود که دیگر نور علی نور!
در کلاس ما دو مورد اینچنینی داشتیم که از آنها برایتان خواهم نوشت:
یکی پسر ساده و صمیمی بود به اسم آقای نمسه چی(هر کجا هست برایش آرزوی سلامتی و بهروزی دارم)،برای اینکه دانشگاه قبول شود،پدر شهرستانی پولدارش ترتیبی داده بود که او در تهران دوران دبیرستان را طی کند،اما نمی دانست که با چه آدم های مردم آزاری برخورد خواهد داشت!؟
مثلا در کلاس دائما دستهایمان را در کنار صورتش که در ردیف کناری ما نشسته بود پرواز می دادم و او تکان نمی خورد و من با اعجاب می گفتم:بابا عجب پسر شجاعیه این آقای نمسه چی!او هم خیلی خوشش می آمد و لبخند رضایتی صورتش را پر می کرد و هربار که من اینکار را تندتر و ترسناکتر انجام می دادم ،او محکم تر می نشست تا عاقبت در یکی از این دفعات چک محکمی به صورتش می زدم و فرار می کردم و او حیران و درمانده صورتش را می مالید و به دنبال ناظم می گشت تا از من شکایت کند که بقیه دوستان به هرشکل راضیش می کردند!
فهمیدم که آقای نمسه چی از هورت کشیدن غذا خیلی بدش می آید و همین دستمایه خوبی شد برای اینکه من در زنگ تفریح لوبیای مجانی بخورم!آن موقع در بوفه مدرسه یک کاسه لوبیا با یک نان بولکی را پنج ریال می فروختند.از دوستم احمد خواهش کردم که لوبیایش را کنار آقای نمسه چی بیاورد و اولین قاشق را به شدت هورت بکشد!همین عمل باعث شد تا آقای نمسه چی هنوز لوبیایش را نخورده با عصبانیت نان را در ظرفش بیاندازد و آنجا را ترک کند.حالا من هم یک ظرف لوبیا و یک نان بولکی داشتم!

کوچه مردها 100

چهار شنبه, 6 فوریه, 2013

یکی از بهترین تفریحات ما در دبستان ،بازی هایی بود که در آنجا می کردیم.سال اول که بخاطر کوچکی بیشتر تماشاگر بودیم و از سال دوم یواش یواش ما هم جزئی از بازی کنندگان شدیم.

متداولترین بازی تقسیم شدن به دو تیم و کمربند بازی بود.یک تیم درون دایره ای که با گچ روی زمین می کشیدند می ایستاد و دو سه کمربند را درون این زمین می گذاشتند و نفرات تیم مقابل باید سعی می کردند که این کمربند ها را بدون داخل شدن در زمین و از بیرون برمی داشتند و این در حالی بود که دست هریک از بازیکنان تیم داخل دایره هم یک کمربند بود که با وارد شدن هر عضوی از بدن بازیکن حریف به داخل دایره با کمربند حسابی می زدند و سرخش می کردند و اگر می توانستند آن عضو را هم گرفته و بازیکن حریف را به داخل دایره می کشیدند که در آنصورت آن فرد سوخته بود و باید از بازی بیرون می رفت و بازی در صورتی خاتمه پیدا می کرد که یا همه کمربند های داخل زمین را بیرون می آوردند یا همه افراد تیم حریف می سوختند که در این حال جای تیم ها عوض می شد.

یکی دیگر از بازی های داخل مدرسه بازی”زو”بود که همه شما با آن آشنایید و حالا دیگر این بازی یک بازی رسمی ورزشی شده و برای خود فدراسیون دارد و در سطح جهانی مسابقاتش برگزار می شود!

بازی هایی مثل یک پی دو پی و گرگم به هوا هم مال بچه های کم سن و سال تر بود و خلاصه زنگ های تفریح و دقایق قبل از زنگ صبح نواخته شدن هنگامه ای در حیاط مدرسه برپا بود که خیلی هم تماشایی بود.

علاوه بر این در زنگ های ورزش هم پس از نرمشی که توسط معلم ورزش مدیریت و هدایت می شد بچه ها را به چند تیم تقسیم می کردند و هر دو تیم در گوشه ای از مدرسه فوتبال گل کوچک بازی می کردند و کلی سر و صدا نیز به همراه داشت که معمولا داد معلم های داخل کلاسها را درمی آورد و با خواهش و تهدید از معلم ورزش می خواستند که ما را آرام کند تا آنها بتوانند درس خود را در کلاس ادامه دهند.

خلاصه همه جنب و جوش و تخلیه انرژی بود که در غیر اینصورت این تخلیه انرژی بصورت دهواهای فردی و جمعی صورت می پذیرفت که در قسمت بعدی بعضی از اشکال آن را برایتان توضیح خواهم داد.

کوچه مردها 93

چهار شنبه, 19 دسامبر, 2012

یکی از بهترین و لذتبخش ترین تفریحات خانوادگی ما رفتن به زیارت شاه عبدالعظیم بود.هر چند ماه یک بار خانوادگی راه می افتادیم و با اتوبوس از ایستگاه هاشمی با دادن بلیط های دوریالی به پارک شهر می رفتیم و با گذشتن از عرض داخل پارک شهر باز هم با اتوبوس دیگری به میدان شوش می رفتیم و از آنجا هم با سواری های خطی(همان بنزهای قدیمی) به شهر ری.

وارد دالان بازار حرم که می شدیم با دیدن آن همه تسبیح و مهر و وسایل رنگارنگ و آب نبات و…. هوش از سرم می پرید.وارد صحن می شدیم.کفش ها را تحویل می دادیم و شماره ای می گرفتیم.من و برادر کوچکم در دستهای پدرم بودیم و برادر کوچکترینم در بغل مادرم.آنها زیارت می کردند و نماز می خواندند و ما دعا می کردیم و محو تماشای آینه کاری های داخل حرم بودیم و لحظه شماری برای خروج!

با بیرون آمدن از حرم عیش ما بچه ها شروع می شد.قبل از هرچیز برای هریک از ما بسته ای آب نبات قیچی می خریدند و کمی هم برای خود و بعد به یکی از ده ها کبابی بازار حرم می رفتیم و می نشستیم.کباب های کوبیده شاه عبدالعظیم معروف بودند.پدر و مادرم هریک دو سیخ و ما بچه ها هرکدام یک سیخ کباب سهمیه داشتیم.کباب ها را با نان تافتون و ریحان خوش عطری همراه با ماست بسیار خوشمزه ای در ظرف های سفالی بلند می آوردند .

آنقدر خوشمزه و خوش رایحه بودند که به آهسته ترین سرعت ممکن می خوردیم تا هرچه دیرتر تمام شوند و با قاشق های روحی ماست را از داخل کوزه ها تا ته می تراشیدیم و با نان و ریحان می خوردیم.نوشابه ما هم تنگی از دوغ بود که در پایان آنقدر که توان داشتیم می خوردیم و خلاصه آنقدر سنگین و خواب آلود می شدیم که تا مسیر آمده را به همان شکل آمدن برگردیم حسابی خسته و کلافه بودیم و شام نخورده در خانه خوابمان می برد.

کوچه مردها(7)

دوشنبه, 29 آگوست, 2011

اما زمستان محله……..

با خیزی که از پاییز برداشته بودیم،خود را برای زمستان کاملا مهیا کرده بودیم.

ده ها سال است که دیگر از آن سرمای هوای زمستان تهران دیگر خبری نیست.

بادهای بسیار سنگین که هر از گاهی شکل گردباد به خود می گرفت از اواخر پاییز شروع می شد و در زمستان هم بصورت کولاک های برفی سنگین ادامه پیدا می کرد.

نشستن برف به ارتفاع پنجاه سانتی متر و حتی بیشتر عادی بود و هنگام راه رفتن در برف تا نزدیک کمر ما بچه ها را برف می گرفت،اما مگر این چیزها حریف ما می شد؟

هرگز این موقعیت ها را از دست نمی دادیم.کارگران ساختمانی که حالا بیکار شده بودند،در دسته های دو و سه نفری راه می افتادند و فریاد می زدند:”برف پارو می کنیم”.اما اکثر مردم این کار را خودشان می کردند.دیدن صحنه ریخته شدن برف بر سر عابران از پشت بام ها و دعواهایی که ایجاد می شد،یکی از تفریحات مابود.دسته کشی و گلوله برف بازی و بر سر هم زدن هم یکی از بازی های متداول ما در این ایام بود،همینطور ساختن آدم برفی های بزرگ و خنده رو توسط جوانتر های محل که بسیار زیبا و روحیه دهنده بودند.

اما بهترین تفریح ما ،سرسره بازی بود که به دو شکل این کار را می کردیم:

یا روی تپه های برفی حاصل از پارو کردن پشت بام ها با کمک گرفتن از یک سینی فلزی یا بدون آن به سمت پایین سر می خوردیم و یا با ریختن آب روی یک سطح صاف برفی به طول ده متر و عرض حدود یک متر سرسره افقی یخ زده ای درست می کردیم که با دویدن و دور گرفتن ،روی این دالان یخی در حالت ایستاده تا آخر سر می خوردیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم.

لرزان از سرما و خیس به خانه برگشتن و تا گردن درون کرسی گرم فرو رفتن هم عالمی داشت که در این روزگار دیگر یافت نمی شود،تازه از تنقلات روی کرسی مثل مغزگردو و مغز بادام و کشمش و برگه زردآلو که از خوانسار(روستای مادرم) می آوردند هم بهره مند می شدیم.

خوراک زمستان های ما هم معمولا خوراک لوبیا و اشکنه و عدسی بود و بعضی اوقات هم آبگوشت های چرب و خوشمزه.

دو چیز فصل زمستان هم هرگز یادم نمی رود:

یکی شب نشینی های زیر کرسی و صحبت هایی که برای ما بچه ها فوق العاده لذت بخش بود و آنقدر قهقهه می زدیم تا همانجا خوابمان می برد.

و دیگری خرید لباس عید در اسفند ماه از خیابان سلسبیل(که بالای شهر و بازار محله ما بود)!آنقدر این لباسها را و بوی نو آن ها را دوست داشتم که تا عید که می پوشیدمشان،حداقل روزی پنجاه بار درب کمد را باز می کردم و با کیف تمام نگاهشان می کردم!

آخر من همین سالی یک دست لباس نو را داشتیم و در صورت نیاز به لباس بیشتر باید از لباس های مستعمل بزرگتر هایم استفاده می کردم و برادرهای من هم ،از لباس های کوچک شده برای من!