برچسب ها بـ ‘تشنه’

کی ام من؟

دوشنبه, 13 می, 2019

کی ام من؟ آرزو گم کرده ای حیران و سرگردان
گهی خسته،گهی شاداب،گهی خندان،گهی نالان
چی ام من؟ تشنه ای جویای آب چشمه مهر و وفاداری
گهی آهسته و گه تند و پر اشتاب ، در این راه بی پایان
که ای تو،نا امیدی از تبار عاشقان و حلقه بی مدعا یاران
چه ای تو، چشمه پاکی که بستی آب خود بر تشنگان جان
تو دور از من، من از تو دورتر ای ساحل آرامش و پاکی
کجا دانند حال ما،سبک حالان ملک مستی دنیا وبیدردان؟

هفتمین سالگرد 4

شنبه, 16 سپتامبر, 2017

جهان تشنه عدالت اجتماعی و برخورداری یکسان از مواهب الهی است. هریک از ما می توانیم و باید به هر شکل ممکن تا زنده ایم در این مسیر گام برداریم.
خدایا به ما ساکنین معبد نوعدوستی:
– توانایی خوب و پاک اندیشیدن را عطا بفرما.
– ما را در راه یافتن راه حل درست گرفتاری های فردی و جمعی خود و بیان و پیشنهاد آن به دیگران یاری بفرما.
– به ما جسارت و توان عمل به یافته ها و راه حل هایمان در حد وسع فکری و جسمی که داریم کمک کن.
– معبد نوعدوستی را محل جمع شدن پیروان و یاران راستین خود قرار بده.همه کسانی که به سعادت و خوشبختی مخلوقات تو می اندیشند و در این راه تلاش می نمایند.
آمین

خدا کجاست؟

شنبه, 31 می, 2014

آیا تا به حال فکر کرده اید که راه حق کدامین راه است؟! خداوند را در کجا باید جست؟! از چه سمتی باید به حقیقت رسید؟!
یا برای دستیابی به شادی ها ، برای دور شدن از رنج ها ، برای بهره مندی از نعمت های بی کران خداوند که وعده اش را داده و یا برای رسیدن به آرامش به کجا باید رفت؟! چه باید کرد؟!
و همینطور آیا از خود پرسیده اید که : آن گنج و ثروتی که انسان را بی نیاز می سازد در کجا مدفون است؟! کجا را باید جست؟ و چگونه باید به آن رسید؟!
تمامی این سوألها و سوألاتی از این دست، دست مایه یکی از شما ره های الماس های مولانا ست.
حضرت مولانا ضمن بیان داستان ” گنج مدفون و فقیر روزی طلب ” می خواهد به تمامی این پرسش ها پاسخ بدهد:
نوشته ی زیر گزیده ای از قسمت پایانی این داستان است:
حضرت مولانا می گوید:
از طرف من به تمام کسانی که در جستجوی حقیقت هستند ، به تمام کسانی که آرامش، شادی، ثروت و تمام گنجینه های عظیم هستی را می جویند بگویید که:
این گنجینه ها نیازی به جستجو ندارند! آنها بسیار به شما نزدیکند! به حدی که حتی به کار بردن واژه ” نزدیک ” هم اشتباه محض است! چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!
همانطور که خداوند نیز در کتاب آسمانی خود در سوره مبارکه ” ق ” آیه 16 می فرماید: ” ما از رگ گردن هم به او نزدیک تریم ”
در حالی که بین شما و حقیقت، بین شما و مقصد، هیچ فاصله ای وجود ندارد! مولانا می گوید به همان مقداری که می دویم، به همان اندازه هم از شادی ها دور می شویم! شادی در توقف و ایستادن رخ می دهد در جدا شدن از آن رویاهایی که ذهن ما را برای دستیابی به سایه ها ترغیب می کند! هر چه هست در همین لحظه و در همین جاست!
گو به او ، چندان که افزون می دود
از مراد دل جداتر می شود!
ما تشنه ایم و شادمانی ها را گم کرده ایم چرا که چشمان مان در دوردست ها به جستجوی سراب هاست، و همواره در حال دویدن به سمت آینده ایم! به سمت روزها و فرداهای موهوم!
و به خاطر همین دویدن هاست که فرصت و مجالی برای لذت بردن از آن چه را در اکنون ، این جا و در کنار ماست نداریم، و به تعبیری هیچ جایی در کار نیست! تمام هستی هم اینک و در همین جاست.
به قول حضرت حافظ :
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

واگویه ها 19

سه شنبه, 14 آگوست, 2012

باران که می آید

بر سر همه میبارد

کار ندارد چه کسی تشنه است و چه کسی نیست

کار ندارد جه کسی دوستش دارد و چه کسی ندارد

معنی حریم شخصی و رعایت حقوق دیگران را هم نمی فهمد

او صورت همه را نوازش می کند و

هم رنگها را از روی صورت ها پاک می کند و چهره ها را واقعی می کند

و هم اشک ها را از رخساره ها می شوید و پاکشان می کند

باران رحمت است

دوستش داشته باشیم

تدبیر ابن سینا

یکشنبه, 20 فوریه, 2011

تدبیر ابن سینا برای بیان عظمت رسول الله(ص)

شاگردش بهمنیار به او میگفت : تو از آن آدمهایی هستی كه اگر ادعای پیغمبری بكنی ، مردم از تو میپذیرند و از روی خلوص نیت ایمان می آورند . میگفت این حرفها چیست ؟ تو نمیفهمی . بهمنیار میگفت : خیر ، مطلب از همین قرار است .

این داستان معروف را شاید مكرر شنیده اید ولی چون گواه خوبی است بر این مدعا باز عرض میكنم . داستان معروف بوعلی سیناست . بوعلی سینا در حواس و فكرش [ قویتر از حد معمول بود ] چون آدم خارق العاده ای بود.

چشمش از دیگران شعاعش بیشتر بود ، گوشش خیلی تیزتر بود ، فكرش خیلی قویتر بود . كم كم مردم درباره حس بوعلی ، چشم بوعلی و گوش بوعلی افسانه ها نقل كردند كه مثلا در اصفهان بود و صدای چكش مسگرهای كاشان را میشنید . البته اینها افسانه است ، ولی افسانه ها را معمولا در زمینه هایی میسازند كه شخص جنبه خارق العادهای داشته باشد .

شاگردش بهمنیار به او میگفت : تو از آن آدمهایی هستی كه اگر ادعای پیغمبری بكنی ، مردم از تو میپذیرند و از روی خلوص نیت ایمان می آورند . میگفت این حرفها چیست ؟ تو نمیفهمی . بهمنیار میگفت : خیر ، مطلب از همین قرار است .

بوعلی خواست عملا به او نشان بدهد . در یك زمستانی كه با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی آمده بود ، مقارن طلوع صبح كه مؤذن اذان میگفت ، بوعلی بیدار بود ، بهمنیار را صدا كرد :

بهمنیار !

بله !

بلند شو .

چه كار داری ؟

خیلی تشنه ام ، این كاسه را از آن كوزه آب كن بده كه من رفع تشنگی بكنم .

در آن زمان وسائلی مثل بخاری و شوفاژ كه نبوده . رفته بود یك ساعت زیر لحاف ، در آن هوای سرد خودش را گرم كرده بود . حالا از این بستر گرم چه جور بیرون بیاید . شروع كرد استدلال كردن كه استاد ! خودتان طبیب هستید ، از همه بهتر میدانید ، معده وقتی كه در حال التهاب باشد اگر انسان آب سرد بخورد ، یكمرتبه سرد میشود، ممكن است مریض بشوید ، خدای ناخواسته ناراحت بشوید

بوعلی گفت: من طبیبم تو شاگرد من هستی ، من تشنه ام برای من آب بیاور . باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه آخر صحیح نیست ، درست است كه شما استاد هستید ولی من خیر شما را می خواهم . اگر من خیر شما را رعایت كنم بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم . ( گفت : آدم تنبل را كه كار بفرمایی نصیحت پدرانه به تو می كند ) . شروع كرد از این نصیحتها كردن .

همینكه بوعلی خوب به خودش ثابت كرد كه او بلند شو نیست ، گفت من تشنه نیستم ، خواستم تو را امتحان بكنم . یادت هست كه به من میگفتی چرا ادعای پیغمبری نمیكنی ، مردم میپذیرند ؟ من اگر ادعای پیغمبری بكنم ، تو كه شاگرد منی و چندین سال پیش من درس خواندهای حاضر نیستی امر مرا اطاعت كنی ، خودم دارم به تو میگویم بلند شو برای من آب بیاور ، هزار دلیل برای من می آوری علیه حرف من ، آن بابا بعد از چهار صد سال كه از وفات پیغمبرخدا(ص) گذشته ، بستر گرم خودش را رها كرده رفته بالای مأذنه به آن بلندی ، برای اینكه این ندا را به عالم برساند كه: اشهد ان محمداً رسول الله. او پیغمبر(ص) است نه من كه بوعلی سینا هستم .