برچسب ها بـ ‘تریاک’

کوچه مردها 77

چهار شنبه, 22 آگوست, 2012

اعتیاد در روستاهای ایران هم بیداد می کرد.

در روستای چهارباغ خوانسار هم مردم از این امر مستثنی نبودند.تقریبا کمترپسر نوجوان پانزده شانزده ساله ای را می توان یافت که سیگار نکشد.آن هم سیگار وینستون چهار خط اصل!حتی تعداد زیادی از خانمها هم پنهانی و دور از چشم مردها و بزرگترها پکی می زدند.به قول خیلی هایشان اگر کمپانی وینستون می دانست که در همین یک روستا چقدر فروش دارد،حتما یک کارخانه در اینجا تاسیس می کرد!

معمولا یا در حال کار در مزرعه و یا دامداری بودند که ساعتی یک سیگار برای رفع خستگیهایشان خیلی می چسبید و یا بیکار در محل سرسبزی ،زیر درختان دور هم گفتگو و بگو و بخند می کردند که در این حال هم سیگار خیلی می چسبید!و خلاصه به هر بهانه ای سیگار می کشیدندو تازه این آفت کوچکتر روستا بود.از آن مهمتر رواج کشیدن تریاک بود.

تا سالها کشت خشخاش در این روستاها معمول بود و بعد از کلی بگیر و ببند ژاندارمری در مورد منع کشت خشخاش آوردن تریاک در پیت های بیست کیلویی فلزی از شهرهایی همچون ملایر و زاهدان و کرمان و… بسیار معمول و آسان بود.

در هر میهمانی حتما بساط منقل و وافور و تریاک علم می شد و مردی که حاضر نبود پکی به این بلای خانمانسوز بزند با حقارت به او نگریسته می شد!می گفتند ما که معتاد نیستیم.برای تفریح هفته ای یکی دوبار می کشیم و وقتی هم که سرشان گرم می شد و نشئه می شدند،چقدر هم در مورد فواید و خاصیت های این سم داد سخن می دادند! چون همه گیر بود و مصرف آن عرف شده بود،کسی به انجام این کار اعتراضی نمی کرد و همه به نوعی آن را پذیرفته بودند.

غیر از این عمل،از سن حدود پنجاه و شصت سالگی هم خوردن تریاک توسط مردان،امری کاملا عادی بود.دیدن این صحنه که پیرمردی از شیشه ای کوچک در جیب خود تکه کوچک قهوه ای رنگی درمی آورد و ان را در نعلبکی همراه کمی چای حل می کند و می خورد و بعد بقیه چای پررنگ خود را با قند زیادی می نوشد،چیز تعجب برانگیزی نبود!

کوچه مردها 76

چهار شنبه, 15 آگوست, 2012

اما عروسی های روستای چهارباغ

واقعا به یاد ماندنی و فوق العاده بودند.از چند روز قبل از روز اصلی،به دلایل مختلف مثل حنا بندان و…. جشن و پایکوبی در خانه های عروس و داماد برپا بود و شب قبل از عروسی میهمانی مفصلی برقرار می شد که چون معمولا عروسی ها در شهریور و مهر برپا می شد در محوطه آزادی فرش و گلیم و چادر برپا می کردند ومردم در هوای خنک ییلاقی با انواع میوه ها و چای و شربت  و شیرینی پذیرایی می شدند.یکی از اصلی ترین وسایل پذیرایی تریاک بود!که منقل و وافور که دم دست هر گروه از میهمانان از قبل حاضر بود و میزبان هم در جیب کت خود تعدادی قوطی کبریت داشت که در آنها به جای کبریت دانه های کوچک تریاک(هر یک به اندازه یک نخود) قرار داشت و هر گروه که اظهار تمایل می نمود،یکی از این قوطی کبریت ها به آنها داده می شد.

دسته مطرب ها هم که در حال نواختن و خواندن بودند و در انتهای شب(پس از پذیرایی شام) نمایش سیاه بازی انجام می شد که ما بچه ها بی صبرانه در انتظارش بودیم و هر جور بود در مقابل خواب مقاومت می کردیم تا تمام این نمایش خنده دار و شاد را ببینیم.

صبح روز بعد داماد به حمام می رفت و عروس هم در خانه اش تحت آرایش و بزک کردن زنان دیگر قرار می گرفت.نزدیک ظهر اقوام داماد همراه سرنا و دهل به حمام می رفتند و داماد تمیز و شیک را با سلام و صلوات و اسپند و قربانی به طرف خانه عروس همراهی می کردند و اینجا هم یکی دیگر از تفریحات ما بچه ها شروع می شد.دریافت ترقه از یکی از بزرگتر ها و ترکاندن پی در پی آنها در طی مسیر!

داماد که به نزدیک خانه عروس میرسید ،شور و هیجان و سر و صدا و پایکوبی به اوج خود می رسید و خلاصه بعد از طی مقدمات طولانی عروس هم به او ملحق می شد و اگر صحن میهمانی در جایی دیگر بود،باهم همراه جمعیت به آن سمت می رفتند و در غیر اینصورت در یکی از اتاقهای همان خانه عروس می نشستند و پایکوبی و رقص و آواز شدت می گرفت.یکی از نزدیکان داماد مامور جمع کردن هدایا بود و معمولا هم هر چند نفر پولی رویهم می گذاشتند و این پولها را همراه لیست نام اهدا کنندگان و مبلغ پرداختی هر یک در یک پاکت تقدیم او می کردند.

بعد از صرف نهار و بعد از حدود سه روز جشن و پایکوبی مردم به تدریج میهمانی را ترک می کردند و روز بعد زنهای روستا در مراسم”پاتختی” نزد عروس خانم می رفتند و ورود ایشان را به جرگه زنان تبریک می گفتند و هدایایی تقدیمش می کردند.

کوچه مردها(66)

چهار شنبه, 6 ژوئن, 2012

 

عروسی ها هم در روستاهای بابل شکل و فرایندی خاص خود را داشت .معمولا از قبل از پاییز قول و قرارها گذاشته شده بود و پس از حصول اطمینان به توافق طرفین،خانواده داماد با فرستادن چند بقچه لباس و پارچه و شیرینی برای عروس و خانواده او و آن هم به شکلی که همه محله باخبر شوند،به نوعی اعلام مراسم زودهنگام دو جوان خانواده ها را انجام می دادند.

در همان مهرماه معمولا همه ازدواج های روستا پی در پی اتفاق می افتاد.

در حیاط خانه داماد چادری برپا می شد و مردان در زیر این چادرها می نشستند و زنان در داخل خانه.دهل و سرنا و رقص های مردانه سر می گرفت و مردان در زیر چادرها با بگو و بخند همراه با صدای بلند و فریاد و کشیدن سیگار و تریاک و خوردن شیرینی و میوه هنگامه ای برپا می کردند و در عین حال در گوشه ای از حیاط هم یکی دو دیگ غذا روی آتش قرار داشت که آشپز با داد و فریاد و عصبانیت سر شاگردانش مشغول کار بود که اتفاقا سر به سر آشپز عصبانی گذاشتن و تعریف خرابکاری های او در پختن عروسی های گذشته ،خودش یک سرگرمی بود.

آوردن عروس از خانه اش تا به خانه داماد هم داستانی داشت و جوانان فامیل عروس به طور نمادین مانع بردن او می شدند و تا بزرگان فامیل داماد واسطه نمی شدند و با صحبت و هدیه دادن آنطرفی ها را راضی نمی کردند ،حرکت به طرف خانه داماد شروع نمی شد.

با رسیدن عروس روی یک اسب تزیین شده به خانه داماد ،مراسم اوج می گرفت.داماد حمام رفته لباس روستایی بسیار زیبا پوشیده به نزدیک اسب می آمد و با دادن هدیه ،عروس خانم را پیاده می نمود و از اینجا به بعد هلهله زنان و رقص مردان جوان و گوسفند کشون جلوی پای عروس و داماد و دود کردن اسپند و صدای دهل و سرنا گوش محله را کر می نمود.

عروس را به بخش زنان هدایت می نمودند و داماد در کنارش می نشست و پس از ساعتی به نزد مردان برمی گشت.

اکنون حساس ترین زمان عروسی برای خانواده داماد بود،جمع کردن هدیه ها که بصورت پرداخت پول توسط مهمانان بود.همه اهالی به نوعی ملزم به آمدن و پرداخت پول بودند،چون اگر نمی آمدند خانواده داماد هم به عروسی آنها نمی رفتند و چیزی پرداخت نمی کردند.معمولا از بزرگ محله شروع می کردند و مبلغی که او پرداخت می کرد بسیار تعیین کننده بود،چون نفر بعدی از او کمتر می داد تا احترام بزرگ محله رعایت شود و همینطور تا آخرین نفر این قاعده رعایت می شد،برای همین عجیب نبود اگر پدر داماد با بزرگ محله توافق می کردند که مبلغ اولیه با پولی که پدر داماد روی پول بزرگ محله می گذاشت،مبلغ بالایی باشد!

این پول جمع شده معمولا سرمایه شروع زندگی خانواده جدید بود و به همین دلیل نقش و اهمیت بسیار زیادی داشت.

پس از این مراسم پذیرایی از میهمانان با دادن نهار و ادامه جشن تا غروب انجام می شد و لحظات بسیار شاد و همراه با خنده و تعریف داستان و خاطره به همراه داشت که در بعضی مراسم با انجام عملیات بند بازی و رقص محلی دسته جمعی به اسم”چک سما” همراه بود که به یادماندنی است.

کوچه مردها(50)

چهار شنبه, 8 فوریه, 2012

 

قبلا توضیح دادم که در محله ما اکثر مردها سیگاری بودند.جوان های محل هم از چهارده پانزده سالگی شروع می کردند به سیگار کشیدن تا نشان دهند که مرد شده اند!استعمال حشیش و تریاک هم خیلی معمول و عادی بود.چند زن هم در محل چپق می کشیدند(پیپ ایرانی!).طبیعی بود که ما هم کاملا زمینه این کار را پیدا می کردیم.

پنج شش ساله بودم که با بعضی از بچه های محل به فکر امتحان کردن سیگار افتادیم.قرار شد هرکس برای خود سیگار تهیه کند.از مغازه که نمی توانستیم سیگار بخریم،البته خرید بسته ای برای بزرگترها معمول بود اما یک نخ سیگار معنی دیگری داشت.

پدر من خیلی سیگار می کشید.آن موقع سیگار”هما”می کشید.در بسته های مقوایی پنجاه تایی که در جعبه های با عرض و طول حدود هفت تا پانزده سانتی متری نگهداری می شدند.یک شب با عملیات خاصی توانستم یک سیگار از جعبه سیگار او بردارم و گوشه ای پنهان کنم.

چند روز طول کشید تا سایر بچه ها هم اعلام کردند که آنها هم برای خود سیگاری تهیه کرده اند.

بعد از ظهر یک روز تابستانی که بزرگترها همه خواب بودند،در یک ساختمان نیمه ساز قرار گذاشتیم و همه با سیگارهایمان دور هم جمع شدیم.به شدت هیجان زده بودیم و دائما مواظب بیرون ساختمان بودیم.کبریت دست به دست می گشت تا هریک سیگارمان را روشن کنیم.سیگار من که بر اثر چند روز ماندن خیلی هم خشک و خشن شده بود ،به خاطر لرزش دستم به سختی روشن شد و با توجه به خشکی تنباکوی درون آن و حلق لطیف و بچگانه من،با اولین پک چنان حلقم سوخت و چشمانم تیره و تار شد که بدتر از آن را به یاد ندارم.شروع کردم به سرفه کردن و آنقدر ادامه پیدا کرد که تقریبا از حال رفتم.خیلی حالم بد شد ،به طوری که بقیه بچه ها نگران شدند و یکی از آن ها شروع به گریه کرد و دو تا از بچه ها هم سیگارهای خود را انداختند و فرار کردند.در تمام این مدت من سرفه می کردم تا بالاخره بند آمد و من بیحال روی زمین افتاده بودم.چشمهایم می سوخت و از آنها اشک می آمد.

این هم حسن اتفاقی بود که باعث شد من به شدت از اینگونه وسایل احتراز کنم. تجربه بسیار بدی بود اما عواقب بسیار خوبی برای من داشت.

کوچه مردها(45)

چهار شنبه, 18 ژانویه, 2012

بدترین تهدید و بلای محله که سخت وحشتناک و خانمانسوز بود،اعتیاد به مواد مخدر بود.

سیگار کشیدن که یکی از رایج ترین عادات در محله بود.پسر های نوجوانی که از حدود چهارده ،پانزده سالگی سیگار نمی کشیدند،مورد تمسخر دیگر جوانان واقع می شدند.یادم هست که با قرار با سایر بچه ها ی محل که هم سن و سال(حدود هشت ساله)بودیم هر کدام سیگاری از پدرهای خود کش رفتیم و در یکی از خرابه ها برای اولین بار سیگار کشیدیم.من با اولین پک،آنقدر سرفه کردم که سیاه و کبود شدم .همین واقعه باعث شد که تا زمان دانشگاه  گرد سیگار نگردم.

اولین و متداولترین ماده مخدر آن زمان حشیش یا بنگ بود.کمتر سیگاری بود که این ماده را تجربه نکرده باشد.دیدن منظره خورد کردن بنگ در دست و خالی کردن توتون سیگار و بعد از مخلوط کردن آن ها دوباره کاغذ سیگار را پر کردن و آتش زدن و کشیدن این سیگار،بسیار رایج و متداول بود و ما بچه ها روزی چند بار این نمایش را در کوچه و خیابان می دیدیم و کسی هم معترض این کشندگان نمی شد.

ماده متداول بعدی تریاک بود.غالب افراد سیگاری مسن(از پنجاه سال به بالا)یا معتاد به تریاک بودند و یا هراز چند گاهی کمی از آن را مصرف می کردند.مصرف آن هم به دو شکل بود.یا در حبه های کوچک اندازه دانه های تسبیح در ظرف های شیشه ای کوچک با خود همه جا حمل می کردند و روزی یکی دو بار یکی از این حبه ها را در نعلبکی چای حل می کردند و سر می کشیدند و یا با وسایلی مثل منقل و وافور آن را بصورت دود به درون معده می فرستادند و بازپس می دادند.سر صبر می نشستند و گپ می زدند و می کشیدند و چای می خوردند.از تریاک بعنوان دارو هم استفاده می شد و مثلا با فوت کردن دود آن در گوش کسی که درد می کرد بسرعت درد را آرام می کردند.به شوخی می گفتند:دوای هر دردی است اما خودش دوا ندارد!

معتادین به تریاک را به راحتی از روی ظاهرشان می شد شناخت.رنگ کبود شده پوست صورتشان و پف های زیر چشم و پلکشان و دندانهای زردشان ،آنها را لو می داد.حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی بود به اقتضای شغلش به راحتی اینگونه افراد را در کوچه های محله شناسایی می کرد و یکباره فردی را نشان می داد و می گفت:این تریاکی است.یک بار من از او پرسیدم:پس چرا دستگیرش نمی کنید ؟ او با بی حوصلگی  جواب داد:پسر جان،تریاک کشیدن که جرم نیست!

راست می گفت.کافی بود که سن آدم پنجاه سال به بالا باشد و در آزمایش خون ثابت می شد که تریاکی هستی.آن وقت دولت برایت کارتی صادر می کرد و دسته ای کوپن می داد که با ماهی یک بار مراجعه به داروخانه ها،در ازای هر یک کوپن آنقدر تریاک مرغوب سناتوری تحویل می گرفتند که نه تنها برای مصرف یک ماهشان کافی بود بلکه بخشی از آن را هم به افرادی که تفریحی می کشیدند،می فروختند!

در مورد هرویین زیاد شنیده بودم اما تا بزرگسالی کسی را در حال استعمال آن ندیدم.فقط می دانستم که بسیار مخرب و کشنده است.در محله هم آدم هرویینی نداشتیم،یعنی کسی که به این ماده ویران کننده معتاد می شد روی ایستادن در محل را نداشت و آواره محل های غریب می شد.