برچسب ها بـ ‘ترم’

کوچه مردها 178

چهار شنبه, 10 فوریه, 2016

کلا در طول تحصیل در دانشگاه دو ترم ما از میانه های ترم تعطیل شدند.

یک بار ترم دوم سال تحصیلی 56 – 55 بود که در اسفند ماه سال 55به دنبال یک تظاهرات دانشجویی،درگیری های بسیار شدیدی بین دانشجویان و گارد دانشگاه رخ داد که تعداد زیادی مجروح و بیهوش از هردوطرف در محوطه دانشگاه روی زمین افتاده بودند و حتی اساتیدی که برای جلوگیری از صدمه دانشجویان وساطت کرده بودند،بی نصیب نماندند و چند نفر از آنها به شدت توسط گاردی ها مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.نتیجه آن شد که به خاطر وحشت از ادامه این موضوع در روزهای بعد،همان فردا درب دانشکده را بستند و کسی را راه ندادند و اعلام کردند که این ترم منحل شده است!

به طور طبیعی ترم اول سال تحصیلی 58 – 57 هم تعطیل شد.بازار تظاهرات و درگیری در تمام نقاط کشور بر علیه نظام شاهی گرم بود و کل مملکت در حال مبارزه و تلاش بود،دانشگاه که جای خود را داشت!

هرروز جلسات متعددی در محوطه دانشگاه برقرار می شد که چون حالا دیگر مردم عادی هم می توانستند به جمع ما ملحق شوند و هیچکس جرات جلوگیری از این امر را نداشت،بعضی وقت ها جمعیت به چندهزار نفر می رسید.در این جلسات دانشجویان به نوبت و هریک چند دقیقه مطالبی در رابطه با یکی از معایب و ظلم های رژیم را بیان می کرد. یکی از شکنجه هایی که در زندان روی او انجام داده بودند می گفت و دیگری از عیاشی های شبانه شاه و………. و با صحبت هریک نفرت و انزجار جمع از آن نظام بیشتر و بیشتر می شد.

اما دو موضوع باعث شد که آن ترم هم منحل شود:

اول دعوت و سخنرانی چند تا از بچه ها مبنی بر اینکه تا کی می خواهید حرف بزنید؟آن هم در زمانی که مردم در بیرون از اینجا در حال مبارزه و جان دادن هستند.باید به آنها ملحق شویم و تا وقتی که کلک سیستم شاهنشاهی را نکنده ایم به دانشگاه و تحصیل برنگردیم.

دومین دلیل هم تصمیم مقامات امنیتی بود که می دیدند دانشگاه در حال تربیت مخالفین و اعزام آنها به مبارزات خیابانی است!در نتیجه بهتر دیدند که آن ترم را منحل کنند و کسی را به دانشگاه راه ندهند،تا پس از کنترل مجدد اوضاع و تسویه حساب با دانشجویانی که شناسایی کرده اند،دوباره ترم های تحصیلی را با آرامش ادامه دهند.

آرزویی که با خود به گور بردند!

کوچه مردها 176

چهار شنبه, 13 ژانویه, 2016

درسی داشتیم به اسم شیمی آلی و استادی داشت به نام آقای محمدی.
در یکی از جلسات این کلاس،ناگهان استاد شروع به حضور و غیاب کرد.این کار در دانشگاه اصلا مرسوم نبود.اولین نفر جواب داد:حاضر اما دومین نفر به جای اعلام حضور گفت:استاد مگه اینجا پادگانه که حضور و غیاب می کنید؟
نامش احمد احسن ناهید بود.استاد هم برای اینکه او را ادب کند ،گفت : تو مردی؟من انتظار داشتم یک دختر جواب من را بدهد!؟خواست از طریق نامش او را مسخره کند.هیچ کس نخندید و جواد به آرامی غر زد که:قمه ات را برای ما یکوری می بندی؟!
استاد نفهمید این حرف را کی گفت،پس رو کرد به آقای ناهید و به او گفت:شما دیگر کلاس من نیا چون از نظر من از این درس ردی!
احمد احسن ناهید با خونسردی پاشد و به سمت در خروجی کلاس رفت و قبل از خروج محکم لگدی هم به یکی از صندلی های کلاس زد.استاد اسم نفر بعدی را خواند.کسی که اسمش را خوانده بود بدون اینکه جواب بدهد،بلند شد و از کلاس خارج شد.بعد از چند دقیقه همه به دلخواه یا از روی ترس کلاس را تعطیل کردندو بعد از حدود نیم ساعت همه دانشجویان تمام کلاس ها،بیرون آمدند و دانشکده را تعطیل کردند.
رییس دانشکده که در آن زمان فرد بسیار محترمی به نام دکتر سهراب پور بود بلافاصله در جمع دانشجویان حاضر شد و از آنها خواست که به کلاس برگردند و قول داد که به این موضوع رسیدگی می کند.اما بچه ها به هیچ وجه حاضر نبودند و به شدت هم عصبانی بودند.
به دکتر سهراب پور گفتند :تا دکتر محمدی در حضور همه از احمد احسن ناهید عذرخواهی نکند ،کلاس ها دوباره دایر نخواهند شد،حتی اگر این ترم منحل شود!
می دانستند که دانشجویان جدی هستند و هرچه بگویند فایده ندارد.روز بعد دکتر محمدی طی یک نامه کتبی که به دیوارهای دانشکده چسباندند،قبول کرد که حرف اشتباهی زده و عذرخواهی نمود.
کلاس ها دوباره دایر شد و احمد احسن ناهید هم خوانده یا نخوانده این درس را پاس کرد،همه می دانستند که استاد جرات ندارد او را رد کند!؟

کوچه مردها 165

چهار شنبه, 12 آگوست, 2015

نوشتم که بیشتر اوقات ترم اول را در سالن ورزش گذراندم.امکاناتی که در این سوله و زیر یک سقف جمع شده بودند را در طول عمرم،یکجا ندیده بودم و انگار وارد سرزمین عجایب شده بودم.
یک هفته ای را به سرو کله زدن با وسائل وزنه برداری گذراندم.از حدود پنجاه کیلو وزنه شروع کردم و تا حدود هشتاد کیلو در یک هفته پیش رفتم و روزی دو سه بار هم جلوی آینه قدی سالن می رفتم تا زیبایی عضلات و هیکل خود را تماشا کنم ،اما هربار با همان بدن چاق و تپل روبرو می شدم و تازه دو سه نفر هم اخطار دادند که قدم کوتاه می ماند!
وزنه برداری را رها کردم و سراغ والیبال رفتم. بیشتر بی برنامه بود و با شرط بندی بازی می کردند.از کودکی از اینجور شرط بندی ها خوشم نمی آمد.
زمانی که والیبال بازی می کردم،متوجه فعالیت یک دسته از بچه ها روی تشک شدم که تمرین”جودو” را زیر نظر مربی انجام می دادند. خیلی روی آنها دقت می کردم.تمریناتی سخت و طاقت فرسا و خشن بودند.با چندتا از دوستان جدیدم در این مورد مشورت کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بهتر است به ورزش رزمی “کاراته”بپردازیم که هم از جودو سبکتر است و هم درگیری فیزیکی نزدیک و یقه گیری و ……ندارد! یکی از دانشجویان سال بالا هم که کمربند مشکی داشت برای مربی گری ما اعلام آمادگی کرد.با مسئول سالن صحبت کردیم و سه روز در هفته را در ساعاتی که تشک خالی بود به تمرین کاراته اختصاص دادیم و با آگهی در سلف سرویس در عرض دو روز حدود بیست نفر برای شرکت در این تمرینات ثبت نام کردند.استقبال بسیار خوبی بود!
با ذوق و شوق لباس مخصوص کاراته با کمربندهای سفید خریدیم و در اولین جلسه مرتب و منظم ،حضور پیدا کردم.
مربی آدم با تجربه و عاقلی بود و در روز اول خیلی به ما فشار نیاورد.اما برای من تجربه وحشتناکی بود!باز شدت سختی کار را همان روز احساس نکردم بلکه صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم،متوجه شدم نمی توانم راه بروم! پاهایم به شدت درد می کردند و عضلاتم خشک خشک شده بودند.خدا می داند که با چه زحمت و مشقتی خود را به دانشگاه رساندم و تازه آنجا با خوشحالی دریافتم که سایر همگروهی ها هم مشکل من را دارند و هنگام بالا و پایین رفتن از پله ها چقدر آه و ناله می کنند و به خود بد و بیراه می گویند که این چه کاری بود که دیروز کردند!
اما هیچکدام حاضر نبودیم که کم بیاوریم و اعلام انصراف کنیم و به تدریج با شرکت در جلسات بعدی تمرینات،بدن هایمان روی فرم آمدند و در انتهای ترم اکثر ما موفق به دریافت کمربند سبز کاراته شدیم،ولی پس از امتحانات و دریافت نمرات درس های اولین ترم هم خودمان متوجه شدیم و هم استاد راهنمایمان به شدت توصیه نمود که ورزش را رها کنیم و به درس های خود بپردازیم!

کوچه مردها 163

چهار شنبه, 15 جولای, 2015

بالاخره تابستان سال 1354 هم تمام شد و روز رفتن به دانشگاه فرا رسید. در راه بی اختیار به یاد اولین روز دبستانم افتاده بودم(که وصفش را یرایتان نوشته ام) و با آمیزه ای از گریه و خنده پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم.
از این پس دیگر همیشه کار من این بود که از خیابان هاشمی تا خیابان آزادی(خیابان آیزنهاور سابق)، حدود بیست دقیقه پیاده روی می کردم و از آنجا با اتوبوس به میدان انقلاب(میدان بیست و چهار اسفند سابق) می رفتم .تا اینجا همان مسیر همیشگی من از خانه تا دبیرستان بود،اما از اینجا به بعد با اتوبوس های دو طبقه شرکت واحد که مسیر انقلاب به میدان امام حسین(میدان شهناز سابق) را از مسیر خیابان طالقانی(تخت جمشید سابق) می رفتند ،طی طریق می کردم و در ایستگاه خیابان حافظ پیاده می شدم و با دو سه دقیقه پیاده روی به درب اصلی دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک می رسیدم.
روز اول پس از ورود به محوطه دانشگاه حال کسی را داشتم که فتح بزرگی کرده بود و حالا داشت با غرور تمام وارد سرزمین فتح شده،می شد!اولین کسی که در آنجا شناختم و حکم اولین دوست دانشگاه را برای من پیدا کرد،جوانی بود به اسم حسین که او هم مثل من غریب و سرگردان بود و علاوه بر این استاد راهنمای هردوی ما یک نفر بود.باهم نزد استاد راهنما رفتیم و چون ترم اول بود او برای ما واحدهایی را که از قبل برای همه ترم اولی ها پیش بینی شده بود، لیست کرد و ماهم بر اساس همان لیست ثبت نام کردیم و خلاصه تمام شد و بنده با شماره دانشجویی 12143 با دادن یک عکس،یک کارت دانشجویی دریافت کردم و با همان کارت،همان روز ده تومان دادم و بن غذای یک هفته (پنج روز) را از آقا منوچهر ژتون فروش که فردی بسیار شوخ و دوست داشتنی بود،دریافت کردم و به این ترتیب جزئی از این دانشگاه شدم.بعد هم با حسین رفتیم سالن ورزشی دانشگاه و با دیدن امکانات آنجا به حدی ذوق زده شدیم که تا غروب در حال انجام ورزش های مختلف بودیم و تا آخر آن ترم هم بیشتر از آنکه در کلاس درس باشین،در سالن ورزش روزگار گذراندیم!
دانشگاه برای من محیطی بسیار جذاب و لذت بخش بود.مختلط بودن دختر و پسر در کلاس ها،آزادی شرکت یا عدم شرکت در کلاس ها،محیط باز اظهار عقیده،و به خصوص سلامت و پاکی حاکم در روحیه دانشجویان آن زمان،مرا وارد دنیایی کرده بود که تا بحال تجربه اش نکرده بودم و به همین دلیل تا چند ماه گیج و سرگردان بودم تا نهایتا توانستم خود را با آن محیط تطبیق دهم.

یک گزارش آماری

شنبه, 28 دسامبر, 2013

در ترم جاری دانشگاه که رو به پایان است،یک پروژه فردی داشتیم که هر دانشجو باید یا خبرنگار می شد و یا یک چهره معروف و شناخته شده و این دو باهم مصاحبه ای می کردند.

انتخاب چهره معروف به عهده خود دانشجو بود و به این ترتیب امکان بررسی افراد مورد توجه یک جامعه کوچک دانشجویی فراهم گردید.

نتایج را برای شما می نویسم و قضاوت را به خودتان می سپرم:

کل نفراتی که چهره ای را انتخاب کردند             29 نفر

که  در بین چهره های انتخاب شده:

   16 نفر هنرپیشه و خواننده بودند.

    4 نفر ورزشکار بودند

    2 نفر نویسنده

    2 چهره تاریخی

    2 شاعر

    1 نظامی

    1 کارگردان سینما

   و1 مدیر صنعتی

می دانید که الگوهای هر جامعه معرف فرهنگ کلی حاکم بر تفکر همان جامعه می باشد.

کوچه مردها 119

سه شنبه, 19 نوامبر, 2013

حال و هوای انجمن ایران و آمریکا خیلی خاص و متفاوت با محیطی بود که من در آن بزرگ شده بودم:

-مثل نمایشگاه مد بود و چون مختلط بود،به طور طبیعی تبدیل به محلی برای خودنمایی و شیک پوشی و جلب نظر بود.ظاهر آدم ها در انجا با ظاهر آدمها در محله ما – خیابان هاشمی – که کوچک و بزرگ معمولا پیژاما و عرقگیر پوشیده بودند و خانم ها هم لباسی گشاد با چادری که معمولا دور گردنشان بسته بودند و کار می کردند،کاملا متفاوت و مایه اعجاب و سرگردانی من بود!

– اکثر دانش آموزان آنجا پولدار بودند و در ده دقیقه آنتراکت بوفه آنجا شلوغ و پر هیاهو بود اما برای من اصلا مهم نبود،چون من پولی نداشتم که از آنجا چیزی بخرم.

-آموزگاران همه آمریکایی بودند و اصلا فارسی بلد نبودند و در نتیجه ما چاره ای نداشتیم جز اینکه با آنها به زبان خودشان صحبت کنیم و این خود یک عامل بهتر یادگرفتن زبان انگلیسی بود.

– در آنجا می توانستی آدم های بسیار مهمی را هم ببینی.چون معروفترین و معتبر ترین محل برای آموختن زبان انگلیسی بود.مثلا من با آقایان موحد و قربانی که دو تن از مشهورترین و نام آورترین قهرمانان تاریخ کشتی ایران هستند،یک ترم همکلاس بودم و چه کیفی از این موضوع می کردم و هر بار که از کلاس به محله برمی گشتم،گفتنی های فراوانی از این دو برای دوستانم داشتم.

روی هم رفته با دیدن آنجا فهمیدم که دنیا در محله ما خلاصه نمی شود و آدم هایی با شکل متفاوت با آدم های محله ما در خیابان هاشمی و منطقه همجوارش هم وجود دارند!؟

کوچه مردها 118

چهار شنبه, 30 اکتبر, 2013

 

کلاس ششم ابتدایی را تمام کردم و مثل هر سال آماده سه ماه بازی و سفر به بابل و خوانسار شده بودم.اما این بار تیرم به سنگ خورد.به توصیه فردی که دائما در مورد تربیت و آموزش من به پدرم توصیه های خود را می نمود و پدرم هم به شدت به توصیه های ایشان عمل می کرد، صبح زود یکی از روزهای خرداد ماه سوار موتور سیکلت پدر شدیم و به درب منزل آن فرد بزرگوار در خیابان فروردین رفتیم و در آنجا پسر بزرگ آن خانواده هم بیرون آمد و باز هم با موتور سیکلت پدرم ،سه نفری به خیابان وصال شیرازی رفتیم و جلوی ساختمانی که روی تابلوی آنجا نوشته بود”انجمن ایران و آمریکا” توقف کردیم و ما دو نفر پیاده شدیم و درته صف درازی ایستادیم.

بین راه پدرم توضیح داد که از امسال تابستان ها من باید در این موسسه انگلیسی بخوانم و تا دیپلم زبان خود را از اینجا نگرفته ام،این کار ادامه خواهد داشت.آه از نهادم بلند شد،چون با توجه به امکان گذراندن دو ترم در هر تابستان بصورت فشرده به معنی پر شدن هر شش سال آینده در تابستانها بود و تنها بین دو ترم یک هفته در مرداد ماه تعطیلی داشتیم.این بدترین خبر ممکنی بود که در زندگی سراغ داشتم!همه شادی ها و بازی ها و مسافرت های دلنشینم دود شدند و رفتند هوا!

با دلخوری تمام آن روز کارها را انجام دادیم و با پرداخت هفتاد و پنج تومان برای ترم اول ثبت نام کردم و با دلخوری تمام با اتوبوس به خانه برگشتم.در تمام این مدت از حرف زدن با پسر همراهم خودداری می کردم و جواب سوال هایش را هم نمی دادم ،چون او را هم در این نامردی بزرگ گناهکار می شمردم.

اما از حق نگذریم،در طول هفته های آینده متوجه شدم که محیط مفیدی است و همینطور بخاطر این ابتکار عمل پدرم،من اکنون از توان بسیار خوبی در زبان انگلیسی برخوردارم و از این بابت مثل بسیاری موارد دیگر زندگی ام به او مدیونم.

چرا؟

شنبه, 1 سپتامبر, 2012

ورقه های امتحانی بچه ها را تصحیح کردم.

از ابتدای ترم گفته بودم که چه مطالبی را بخوبی یاد بگیرند و هر جلسه هم یادآوری می کردم،

و با آنکه دو نمره برای یک کار تحقیقی بسیار ساده در نظر گرفتم،

و هشت نمره برای یک کار گروهی که هر جلسه هم آمادگی شنیدن گزارش پیشرفت کار و راهنمایی آنان داشتم،

و با وجود اینکه برای حضور مداوم در کلاس و مشارکت در بحث ها و ارائه پیشنهادات خلاق هم نمراتی در نظر گرفته بودم،

باز هم سه نفر نمره قبولی نگرفتند و هفت نفر نمرات قبولی مرزی گرفتند!

راستی چرا اینقدر ساده عمر و پول خود را هدر می دهیم؟