برچسب ها بـ ‘ترانه’

عاشقانه ها 25

یکشنبه, 14 اکتبر, 2012

ای ساقی از آن می شبانه

در ده دو سه جام عاشقانه

تا در سر من ز عقل باقی است

از دست مده می مغانه

برداشته اند صوت داوود

مرغان چمن ز آشیانه

ای مطرب ما تو نیز یکدم

مگذار زکف دف و چغانه

برگوی به یاد وصل جانان

چون عود به سوز دل،ترانه

می نوش تو حافظا به شادی

تا چند خوری غم زمانه

سخنان قابل تعمق

دوشنبه, 23 ژانویه, 2012
                                                                                                                
هیچ راهی نیست که شما در مقابل همسرتان پیروز شوید. یا هر دو برنده می شوید یا هردو می بازید
 
**********
 
بجای ” تاج گل بزرگی ” که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن
 
***********
 
اگه قرار بود هر کسی بزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده، با دیدن غمهای دیگران آهسته غمش رو در جیبش می گذاشت
 
************
 
سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
مانند گلی که در بهار روییده
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز،
 
سپیده دم نزدیک است …
 
************
بعضی آهنگها و ترانه ها برای گوش دادن ساخته نشده اند
اونها بوجود آمده اند برای کمک کردن به آدمها برای ” یک دل سیر گریه کردن ” از ته دل
 
*************
 
کاش بجای اینهمه باشگاه زیبایی اندام در هر شهر،یک باشگاه زیبایی افکار  
مشکل امروز ما اندام ها نیستند ،
افکارها را دریابیم و درست کنیم
 
*************
 
در پی دانه مرو همچو کبوتر، که تو را
عاقبت بهر یکی دانه، به دام اندازند
صید کن شیر صفت، نیم بخور، نیم ببخش
تا به هرجا که روی، بر تو سلام اندازند
 
************
 
هدر دادن لحظاتِ عمر ، کشتن زندگی است
دوست داشتنِ زندگی، با قدر دانستن لحظات آن معنی پیدا می کند
برنامه ات برای قدر دانستن این این لحظات چیست؟
 
 
*************
 
یک سال بعد، جناب‌عالی حسرت خواهید خورد که کاش از امروز شروع کرده بودید.

 

باز باران

سه شنبه, 10 ژانویه, 2012

باز باران

با ترانه

می خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟

خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

یادت آید روز باران،گردش یک روز دیرین

پس چه شد دیگر،کجا رفت؟خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست

در دل تو،آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز

یاد یاران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

باز باران،باز باران

می خورد بر بام خانه،بی ترانه

بی بهانه،شایدم گم کرده خانه

اگر من…….بودم

شنبه, 5 نوامبر, 2011

اگر من یک مربی مهد کودک بودم

هزاران بار از اینکه کار مرا،خدمت به فرشتگان کوچکش بر روی زمین قرار داده،شاکرش بودم

و به عنوان سپاس از این لطف

هرروز که ناراحت و عصبانی بودم،به سرکار نمی آمدم

و روزهایی که در مهد کودک حاضر بودم

کودکی می شدم که با کودکان دیگر می گوید و پای می کوبد و می خواند و میرقصد و بازی می کند

رنگین ترین نقاشی ها را با آنها می کشیدم

لطیف ترین ترانه ها را با آنها می خواندم

و لحظه ای از شنیدن حرفها و رویاهای قشنگشان باز نمی ماندم

دنیای بچه ها،زیباترین دنیاهاست.

لذت های ارزان(6)

شنبه, 5 نوامبر, 2011

دست نابینایی را گرفتن و کمک کردن به او در عبور از خیابان یا سوار تاکسی و اتوبوس شدن

-با حافظ و مولانا و… لحظاتی خلوت کردن

-با لبخندی به استقبال یا بدرقه غمگین و خسته ای رفتن

-عیادت از بیماری که تنهایی ،درد بزرگترش شده است

-سرزدن به پدر و مادر پیرتان و گفت و شنودی مهربانانه با ایشان

-گوش دادن فعال و سخاوتمندانه به افراد پیر و کهنسال که عاشق حرف زدنند

-باز شنیدن ترانه های محبوب دوران نوجوانی

-کودکی شیرین و بازیگوش را یافتن و با او بازی کردن

-برای کودکان لالایی خواندن

-با شوخی های دلنشین فضای اطراف را شیرین و دلنشین کردن

 

ای عشق

یکشنبه, 9 اکتبر, 2011

ای عشق،ای ترنم نامت ترانه ها

معشوق آشنای همه عاشقانه ها

ای معنی جمال،به هر صورتی که هست

مضمون و محتوای تمام ترانه ها

با هر نسیم،دست تکان می دهد گلی

هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها

هرکس زبان حال خودش را ترانه گفت

گل با شکوفه،خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها

باران قصیده ای است تر و تازه و روان

آتش ترانه ای به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست

شبنم چگونه دم زند از بی کرانه ها

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوی تو

چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم

سودا کند دمی به همه جاودانه ها

منصوره جعفریان

قلبي بزرگتر از جهان

جمعه, 11 مارس, 2011

 

هزََاران سال بود كه مي خواست به دنيا بيايد . هزاران سال بود كه ذوق داشت. هزاران سال بود كه نوبتش نمي رسيد. و هر روز كسي به دنيا مي آمد و او غبطه مي خورد و همچنان منتظر نوبت خودش بود .
و سرانجام روزي رسيد كه به او گفتند : ديگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش .
***
چمدانش كوچك بود. كوچكتر ازيك بند انگشت و او آنقدر داشت كه مي خواست با همان چمدان بند انگشتي برود ،كه گفتند : صبر كن ، سفرت دور است .

گفتند : جاده ها منتظرند ، راه ها و بيراهه ها . چقدر پست و چقدر پشت . چقدر بالا و چقدر پائين . چقدر دور و چقدر نزديك . پس چيزي با خودت ببر، چيزي كه با با آن بتواني آن همه بالا و پائين و دور و نزديك را بپيمائي.
پس او دو پا براي خودش برداشت . براي رفتن ها و دويدن ها ، براي گشتن ها و پيمودن ها ، براي جستجو .
***
بي تاب به دنيا آمدن بود مي خواست با همان دو پا برود كه گفتند : صبر كن ، آنجا كه مي روي تماشائي است ، چقدر سبز و چقدر سرخ ، چقدر زرد و بنفش و آبي ،؛ چقدر سياه و سفيد . چقدر ريز و درشت و كوچك و بزرگ و ابن و آن . چقدر زيبائي و شگفتي منتظرند تا براي تو باشند تا جزئي از تو شوند ، پس چيزي با خودت ببر كه به كار ديدن و تماشا بيايد . و گرنه دنيا تاريك است .
و او دو چشم براي خودش برداشت .
عجله داشت مي خواست زودتر به دنيا بيايد ، مي خواست با همان دو چشم و دو پا برود كه گفتند صبر كن . آنجا كه تو مي روي پر است از نغمه و ترانه و صوت و صدا ، پر آهنگ ونوا ، و همه منتظرند تا به تو برسند ، همه مي خواهند براي تو باشند . پس چيزي با خودت ببر كه ربط تو باشد با آنها و گرنه دنيا سوت و كور است .
و او دو گوش براي خودش برداشت .
***
و او هر روز چيزي بر مي داشت . لبي براي لبخند و زباني براي گفتن و دستي براي ساختن و چيزي كه با آن ببويد ، و چيزي كه با آن بنوشد و چيزي كه با آن بفهمد و چيزي كه با آن …
و هر روز چمدانش بزرگ و بزرگتر شد . نُه ماه ، روز و شب و شب و روز ، نُه ماه به هفته ها و به روزها ، نُه ماه به دقيقه ها و ثانيه ها چمدان بست . چمداني از خون و سلول و استخوان ، چمداني از جان ، چمداني از تن .
گفتند : اينها ابزار توست، در سفر زندگي . از همه شان استفاده كن و بسيار مراقبشان باش كه همه به كارت آيد . اما وقتي خواستي برگردي ، چمدان را همان جا بگذار و سبك برگرد.
و آن وقت به او صندوقچه اي دادند ، سرخ و كوچك ؛ و گفتند : بهترين و زيباترين و قيمتي ترين چيزها در اين است . هم خدا هم نور و هم بهشت . مراقب باش كه هرگز گمش نكني . نامش قلب است . و با اين است كه تو انسان مي شوي . و گرنه اين چمدان خون استخوان ، بي اين قلب ، هيچ ارزشي ندارد.
و او رفت ؛ با شور و شتاب و نفهميد اين شتاب با او چه خواهد كرد .
اما همين كه پا به اين دنيا گذاشت ، همين كه چشم باز كرد و همين كه دستهايش را گشود ، احساس كرد چيزي را جا گذاشته ، هي چندين بار چمدانش را زير و رو كرد ، همه چيز بود ، دوباره گشت و دوباره گشت و ناگهان فهميد ؛ فهميد كه آن صندوقچه سرخ را با خود نياورده است .
آه ، او قلبش را جا گذاشته بود .
و آنجا بود كه شروع كرد به گريه كردن . گريه مي كرد و هيچ كس نمي توانست آرام اش كند . زيرا هيچ كس نمي دانست او براي چه مي گريد.
تا اينكه زمزمه اي آرام را در گوشش شنيد ، زمزمه اي كه مي گفت : عزيز كوچكم خوش آمدي به جهان ، اما حيف كه تو هم باشتاب آمدي و حيف كه تو هم قلبت را جا گذاشتي.
آدم ها همه همين كار را مي كنند ، همه با عجله مي آيند و همه قلبشان را جا مي گذارند و همه همان لحظه‌‌ نخست از آن باخبر مي شوند و براي اين است كه همه وقتي به دنيا مي آيند ، گريه مي كنند ، اما بعدها يادشان مي رود ، يادشان مي رود كه چيزي را جا گذاشتند ،و فكر مي كنند اين كه در سينه شان است ؛ اين كه به اندازه مشت بسته شان است قلب است ، اما اين قلب نيست ! قلب چيز ديگري هست .
حال ،عزيز كوچكم !ديگر گريه نكن ، زيرا زندگي تلاشي است كه هر كس براي پيدا كردن قلبش مي كند . براي پيدا كردن آن چيز ديگر.
و براي اين است كه زندگي اين همه زيباست . اين همه ارزشمند ، اين هموار .
دنيا پُر است از چيزهايي كه به تو مي گويد قلبت را چگونه مي تواني دوباره پيدا كني. شايد هر چيز كوچك و شايد هر چيز بزرگ. و بدان كه اين يك جستجوي بي پايان است .
پس لبخند بزن و زندگي كن ؛ و او لبخند زد و زندگي شروع شد.
***
و او در جستجوي قلبش به اينجا و آنجا رفت . به هر گوشه وبه هر كنار . به هر پايين و به هر بالا . تا ابنكه روزي به دانه اي رسيد و به او گفت : من دنبال قلبم مي گردم ، آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام . همه جا را مي گردم و نمي دانم از كجا پيدايش كنم ؟ تو مي تواني كمكم كني ؟
دانه گفت : من نمي دانم آدم ها قلبشان را از كچا مي آورند. ولي خوب مي دانم دانه ها چگونه داراي قلب مي شوند . اگر دوست داري تا قلب مرا ببيني .
و او همراه دانه رفت .
دانه پنهان شد ، دانه درد كشيد ، دانه ترك خورد ، دانه ريشه زد ، دانه دستهايش را بلند كرد . دانه قد كشيد ، دانه ساقه شد . دانه شاخه شد . دانه جوانه زد . دانه برگ داد و شكوفه كرد و ميوه آورد.
دانه سايه اش را به اين وآن بخشيد. دانه ميوه اش را به ابن و آن بخشيد. دانه ساقه و شاخه و همه خودش را بخشيد . و گفت : دانه ها اين گونه صاحب قلب مي شوند . آدم ها را اما نمي دانم .
و آن وقت دانه ، درختش را به او داد .و او درختش را در سينه اش گذاشت . تا هميشه به ياد داشته باشد كه دانه ها ، قلبشان را از كجا مي آورند.
و او با درختي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هر جا مي رفت ، تا به قطره اي رسيد ، به قطره اي كه در بركه اي كوچك بود . و به او گفت من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام، تو مي داني ازكجا مي توانم يك قلب ديگرپيدا كنم ؟ قطره گفت : من نمي دانم آدم ها قلبشان رااز كجا مي آ ورند ، اما ميدانم مي شود هر قطره چگونه صاحب قلبي بزرگ مي شود . و او همراه قطره به بركه رفت تا راز قلب قطره را بفهمد .
و خورشيد ، داغ بر قطره تابيد ، قطره تاب آن همه داغي را نياورد . هيچ شد و چون هيچ شد ، سبك شد وچون سبك شد به آسمان رفت . قطره ابر شد ، قطره باران شد ، قطره چكيد، قطره جاري شد . قطره رود شد . قطره رفت به پاي هر درختي و هر بوته و هر گل . قطره زنده كرد ، قطره پاكي داد . قطر روياند ، قطره نوشاند ، قطره فرو رفت ، قطره فرا رفت . قطره گذشت و رسيد و تمام شد ، قطره دريا شد .
و قطره دريا را به او داد تا او هميشه به ياد داشته باشدكه قطره ها چگونه صاحب قلب مي شوند ، قلبي بزرگ .
او با درختي و دريايي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هر جا رفت .و به راهي باريك رسيد . به راه گفت : من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام تو مي داني من از چه راهي ميتوانم به قلبم برسم ؟ راه گفت : نه ، من اين را نمي دانم ، اما مي دانم راه ها از كجا مي روند تا به قلبشان مي رسند ، به آن قلبي كه گرداگرد زمين كشيده شده است .
اگر مي خواهي همراه من بيا ، و او همراه راه شد. راه ، باريك بود ، راه تنگ و تاريك بود . راه ، سخت بود و ناهموار . و راه هي رفت و هي رفت و هي رفت . راه ادامه داد، راه از پا ننشست . راه دنبال رسيدن نبود ، راه در آرزوي رساندن بود.
راه جستجو مي كرد ، راه مي گشت ، راه پيدا مي كرد . اما نمي ايستاد ، همچنان مي رفت . او مقصدي نداشت ، مقصدش تنها رفتن بود .
و راه ، جاده اي به او داد تا آنرا در سينه اش بگذارد و بداند كه قلب جاده ها هرگز نمي ايستد .
***
و او با درختي و دريايي و جاده اي در سينه اش به اينجا و آنجا و به هرجا رفت . تا به آينه اي رسيد . به آينه گفت : من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشتم . تو مي داني من چگونه مي توانم دوباره قلبم را پيدا كنم ؟
آينه گفت : قلبها و آينه ها به هم شبيه اند . آينه ها مي شكنند و قلبها هم .آينه ها غبار مي گيرند و قلبها هم . آينه ها نشان مي دهند و قلبها هم .
من مي روم تا قلبم را پيدا كنم . و شايد آنجا كه قلب آينه اي هست ، قلب تو هم باشد .
و آينه هر روز خودش را پاك كرد و پاك كرد و پاك كرد ، از هر غبار و هر ذره و هر لكه اي . و هر روز شفاف تر و هر روز زلال تر و هر روز صاف تر .
آنوقت روبروي هر لبخندي نشست و روبروي هر اشكي و روبروي هر شكفتن و هر پژمردني ، روبروي هر طلوع و غروبي ، روبروي هر پائيز و بهاري . روبروي هر غم و شادي و ترانه و سوگي . آينه هيچ چيز نداشت و همه چيز داشت . آينه هيچ كس نبود و همه كس بود .
آينه خودش را به او داد ، تا او بداند كه قلبها همان آينه ها هستند .
***
و او با درختي و دريايي و جاده اي و آينه اي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هرجا رفت ، تا به ستاره اي رسيد و به سنگ ريزه اي و به نسيمي و به شعله اي و به پرنده اي و به گُلي . و به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگي . و ستاره به او كهكشاني داد و سنگريزه به او كوهي ؛ و نسيم به او طوفاني و شعله به او آتشفشاني و پرنده به او آسماني و گل باغي را …
و روزي رسيد كه در سينه اش دشتي بود كه پلنگان و آهوان در آن باهم مي دويدند ؛ و آسماني كه كبوتران و عقابان با هم در آن پرواز مي كردند و اقيانوسي كه در آن نهنگان و عروسان دريايي با هم مي رقصيدند .
روزي رسيد كه در سينه اش جاده اي بود كه آرزوهاي دور و دعاهاي ناممكن را به مقصد مي رساند . و كهكشاني كه هر ستاره اش چراغ خانه اي را روشن مي كرد و باغي كه هر گلش لبخندي بود كه بر لبي مي نشست . بر لب هر كودك و هر پير و هر جواني . بر لب هر زرد و سفيد و سرخ و سياهي .
***
و حالا او قلبش را پيدا كرده بود ، قلبي كه نامش جهان بود . جهان بزرگ بود اما او از جهان بزرگتر زيرا كه جهان را در سينه اش جا داده بود .
او چمدان كوچكش را همينجا گذاشت ؛ زيرا ديگر نيازي به آن نداشت . اما قلبش را با خودش برد و اين زيباترين چيزي بود كه مي توانست با خود ببرد .
عرفان نظرآهاري

خوشبختی

دوشنبه, 24 ژانویه, 2011

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید، به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید:چرا این قدرشاد هستی؟
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی وخوشحال هستم……..
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت: قربان، این آشپز هنوز عضو     گروه 99 نیست!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است.
پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست؟؟؟
نخست وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید که گروه 99  چیست،این کار را انجام دهید:
باید در مقابل در خانه آشپز  یک کیسه با 99 سکه طلا بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست !!!
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
پس از انجام کارهاآشپز به خانه بازگشت و در مقابل در، کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت .
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99سکه؟؟؟ 
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً99 سکه بود!!
او تعجب کرد که چرا تنها99 سکه است و 100 سکه  نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی آن سکه کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد.
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردابسیارتلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند،اما راضی نیستند…..