برچسب ها بـ ‘تخته’

کوچه مردها 144

چهار شنبه, 24 سپتامبر, 2014

یکی دیگر از این بچه ها،نامش آقای زرکشوری بود(خاطرش گرامی و وجودش به سلامت انشالله)،اهل رشت بود و با لهجه غلیظ و شیرین گیلکی .چاق بود و این یکی بر خلاف آقای نمسه چی که بسیار باوقار و با ادب بود،تا بخواهید شیطان بود و حاضر به همکاری برای هر آتش سوزاندنی!
اصلا هم درسخوان نبود.یک روز یکی از معلم ها او را برای درس پرسیدن پای تخته برد و هر سوالی کرد،آقای زرکشوری نتوانست جواب بدهد.معلم با عصبانیت سرش داد زد و پرسید:برای چی بلند شدی اومدی تهران مدرسه؟
و زرکشوری با لهجه شیرین و با معصومیت و خجالت گفت:آقا اجازه؟ما توی رشت شاگرد اول شدیم،بابامون بعنوان تشویق ما را فرستاد تهران!
کلاس منفجر شد و به هم ریخت.
از سرگرمی های ما این بود که در آنتراکت های پنج دقیقه ای بین هر ساعت جابجایی معلم ها و تغییر موضوع درسی،از آقای زرکشوری درخواست می کردیم برای ما بخواند و او هم با کمال میل یکی از آهنگ های شاد مرحوم پوررضا را می خواند و ما هم همگی دست می زدیم و هرچند ثانیه یک بار فریاد می زدیم”ایشاله”و یکی هم جلوی کلاس رقص بسیار زیبایی می کرد و به محض اینکه نفر کشیک اطلاع می داد که معلم یا آقای مدیر در حال بالا آمدن از پله ها هستند، کلاس کاملا ساکت می شد و همه دست به سینه می نشستیم و آنها حیران که پس این همه سروصدا از چه بود؟!

کوچه مردها 126

چهار شنبه, 26 فوریه, 2014

در سال اول دبیرستان،بیشتر تحت تاثیر فضا و افراد جدید بودم و روحیه جسوری در آنجا نداشتم و فقط درس می خواندم و با نمرات خوبی نیز خود را در بین دانش آموزان برجسته کلاس جا دادم.
اما بعد از خو گرفتن با محیط جدید از سال دوم و تشکیل و همراهی با گروه “زنپشیل” آتش ها می سوزاندیم.
با کاغذهای روغنی بین صفحات اصلی دفتر های نقاشی “فیلی” که آقای دانش هربار لوله می کرد و بعنوان بلندگو استفاده می کرد،نوارهای طولانی و چند متری درست می کردیم و به دیوارهای کلاس آویزان می کردیم و روی تخته سیاه هم عکس گل می کشیدیم و وسطش می نوشتیم:آقا تولدت مبارک!
و وقتی او وارد کلاس می شد همه باهم آهنگ تولدت مبارک را می خواندیم و او آنقدر عصبانی می شد که دوباره دفتر یکی از بچه های ردیف جلو را بر می داشت و لوله می کرد و داخلش فریاد می کشید:ساکت،ساکت،و به این ترتیب مواد اولیه جشن هفته بعد ما تهیه می شد!
آقای خزائلی،معلم تاریخ و جغرافیا هم هر بار وارد می شد،بچه ها شروع به تشویق و سوت و دست زدن می کردند و همه می گفتند:آقا عیدتون مبارک!با صدای نازک و همراه با ناز می گفت:حالا کو تا عید؟و ما جواب می دادیم:آقا هر بار شما را می بینیم،احساس می کنیم عیده!
اگر آموزگاری سخت گیر بود ،قبل از ورودش به کلاس ،آنقدر با کفش روی صندلی اش راه می رفتیم که نتواند بنشیند و تمام مدت کلاس سرپا بایستد و یا تخته را آنقدر با گچ رنگی می کردیم تا پاک کردنش پنج دقیقه ای وقت کلاس را بگیرد.
از اولین روز بعد از تعطیلات عید ،روی دیوار کلاس با گچ رنگی و خیلی بزرگ می نوشتیم:353 روز مانده به عید و هر روز یک روزش را کم می کردیم!
کشیدن کاریکاتور معلم ها هم روی تخته توسط یکی از دانش آموزان که در این کار استاد بود،دو سه هفته ای ادامه داشت اما با شناسایی او و کتک مفصلی که از آقای شاه صاحبی خورد ،این کار متوقف شد.
و بسیاری کارهای دیگر،تازه این ها در حالی بود که به شدت از آقای شاه صاحبی می ترسیدیم و الا حتما مدرسه را منفجر می کردیم که اتفاقا یک انفجار هم داشتیم که در قسمت های بعدی برایتان خواهم نوشت.
اما با وجود همه این شیطنت ها در مدرسه پیش مدیر و معلمان عزیز بودم،چون درسم را هم خیلی خوب می خواندم.

کوچه مردها(48)

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

روزهای زیادی بود که پدرم با شوق و ذوق از مادرم می خواست که یک قالی ببافد و مادرم مقاومت  می کرد،آخر مادرم از پنج سالگی تا هیجده سالگی که به تهران آمدند در روستای چهارباغ خوانسار قالی باقی می کرد و برای خود در این کار استادی بود.

اما پدرم عاقبت کار خود را کرد و یم روز بی خبر همراه با مردی که متخصص برپا کردن دار قالی بود وارد خانه شدند.مادرم هم ظاهرا با وجود مخالفت های قبلی،زیاد از این کار بدش نیامد!

از صبح تا آخر شب کار این مرد طول کشید.نحوه برپاکردن دارقالی برای من مثل یک کلاس درس آموزنده بود و هر مرحله را با دقت نگاه می کردم.پس از ایجاد دو سوراخ در کف اتاق و محکم کردن ستون های دار قالی در آنها که یم تیرک کلفت چوبی را هم در فاصله ده سانتی متری کف زمین بصورت افقی بین خود نگه داشته بودند،با گذاشتن تیرک چوبی نازک تری در بالا و نزدیک سقف اتاق ،کشیدن نخ های تار قالی شروع شد که بسیار زمانبر بودند و بعد از آنهم مرتب کردن تارهای قالی و دوختنشان به یکدیگر در بالا و پایین دار قالی. حالا دار آماده بود برای کار.

همانجا مادرم با مهارت و احتیاط با نخ تار قالی چند رج را پر کرد و سپس با پشم قرمز رنگ(که شبیه کاموا بودند اما پشمی) چند رج اول قالی را هم بافت.پس از بافتن هر رج هم ابتدا با یک نخ کلفت که از لای تارها رد می کرد ،روی رج پشمی بافته شده را می پوشاند و با وسیله ای به نام کرکیت محکم روی آن را می کوبید و سپس با نخ خیلی نازکی و به کمک کرکیتی کوچکتر آنها را محکمتر می کرد و بعد از این با شانه ای رج پشمی بافته شده را مرتب و کشیده می کرد و نهایتا با قیچی آن ها را کوتاه و یکدست می کرد.حالا نوبت بافتن رج بعدی است.

بعد از چند رج بافتن رنگ قرمز حاشیه اول قالی،نوبت بافتن حاشیه گلدار می رسید.مادرم از یک طرف و نفر اصلی همکارش از طرف دیگر قالی شروع می کردند و چون همه چیز در نقش قالی قرینه است،مادرم با صدای بلند مثلا می گفت:پنج تا قرمز و در این حال هم خودش و هم همکارش از طرف دیگر پنج گره اول را با پشم قرمز می بافتند.بعد مثلا مادرم می گفت:چهارتا خالی بعدش هفت تا سورمه ای .جای چهارتا گره را خالی می گذاشتند و بعد هفت گره با پشم سورمه ای می زدند و همینطور ادامه می دادند تا به هم در وسط رج قالی می رسیدند.حالا وقت آن بود که جاهای خالی را با رنگ اصلی زمینه قالی پر کنند.اینجا دیگر هرکس بلد بود گره بزند ،مشغول می شد.من هم یک روزه کار گره زدن را یاد گرفتم و کم و بیش کمک می کردم.دیدن گلوله های پشمی نخ قالی که از بالا آویزان بود و سه چهار زن بافنده بنا بر نیاز تکه ای نخ از گلوله مورد نظر برمی داشتند و در حالی که باهم از هر دری صحبت می کنند،بسیار برایم دلنشین بود اما از آن بهتر برای من خوابیدن پشت دار قالی،در فضای نیم متری بین دیوار اتاق و قالی بود که کاملا نقش قالی را مثل یک نقاشی ناتمام می شد دید و لحظه به لحظه شکل گرفتن قالی را تعقیب نمود.

زیبایی نقشه قالی و پیاده شدن تدریجی آن نقشه بر روی خود قالی،برای من درسی از حوصله و زحمت کشیدن برای رسیدن به یک مقصود بسیار زیبا و با ارزش بود.درسی از روش زندگی!

هرچه قالی بالا تر می رفت،بافنده ها هم با صندلی و بعد با بشکه و تخته بیشتر بالا می رفتند و پس از رسیدن به نیمه ارتفاع قالی ،دوباره سرو کله مرد استاد دارقالی پیدا می شد که این نیمه را پایین می آورد و به پشت دار منقل می کرد(که برای من حکم یک تشک سفت برای خوابیدن را پیدا می کرد!) و دوباره خانمها از پایین دار شروع به بافتن نیمه دوم می کردند و در پایان کار هم بعد از شش هفت ماه با سلام و صلوات ،مادرم با قیچی تارها را می برید و قالی را پایین می آوردند و حاصل چند ماه زحمتشان به کف اتاق ها زیبایی می بخشد و رونق می داد.

هیچیک از فرشها را نفروختیم و همه را در اتاقها پهن می کردیم و در بزرگی مادرم به هریک از ما چهارنفر یکی از فرشهای دستبافته خودش را داد.