برچسب ها بـ ‘تحیر’

ناامیدم!

دوشنبه, 4 دسامبر, 2017

بی تو اینجا چه دلتنگم
بلبلی اسیر و در بندم
نغمه هایم درگلو مانده
وه چه حیران وواله و سردم
من در این وادی تحیر و غم
ناله ها به درگهت کردم
هیچ پاسخی ز جانبت نرسید
رفتم و راه خود جدا کردم
حاصلی ز بندگی ندیدم من
بعد از این به غیرتو دل بندم

رفتی اما…..

دوشنبه, 5 دسامبر, 2016

رفتی و سوزاندی ام در آتش بی مهری ات
ای شکر پاره چرا تو کام من تلخ کرده ای
من به عشقت از همه کون و مکان دل کندم و
حالیا در وادی تنهایی و غم ها رهایم کرده ای
از همه بگذشتم و سوی تو آوردم نیاز
در تحیر مانده ام،آخر چرا چون کرده ای؟
نازنینا من کنون با خود چنین نجوا کنم
که رسی به ترشرویی گر دلت واکرده ای
چو رسی به نازنینت،ز نیاز خود مگو هیچ
که به تو نموده حافظ ،چه نکو نصیحتی او
چو رسی به تور سینا ارنی نگفته بگذر
که نیرزد این دو روزه به جواب لن ترانی

عارفانه ها 22

چهار شنبه, 19 سپتامبر, 2012

ذوالنون مصری گفت:

آنکه عارف تر است به خدای،تحیر او در خدای سخت تر است و بیشتر،از جهت آنکه هرکه به آفتاب نزدیکتر بود،در آفتاب متحیرتر بود تا به جایی رسد که او نبود!

 

عطار نیشابوری

کمک به رقبا

شنبه, 31 دسامبر, 2011

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم.

 

نیایش

چهار شنبه, 21 دسامبر, 2011

خدایا

گذشته هم هرچه بوده،رفته و جز خاطراتی تلخ و شیرین ،چیزی بر جا نمانده

خدایا

حال من جز تحیر و سرگشتگی از این همه ناراستی و نامردمی،چیزی نیست.

نمی دانم که راست می گوید و چه درست است و پس از اندک زمانی سیر در زمان،همه را(حتی خودم را)ناجوانمرد می یابم

خدایا

آینده را چه کنم؟

در این شب سیاه و تیرگی قیرگون نامردمی ها و دروغ ها و نیرنگ ها تنها دو نقطه روشن دل مرا گرم می کند و به سوی خود در این راه زندگی می کشاند:

امید به یاری تو و مدد از عشقی که تو از روح خود در وجودم دمیدی.

خدایا رهایم مکن.

بهلول ثانی

چهار شنبه, 12 ژانویه, 2011

در اردبیل مردی بود بهلول نام که پالتویی داشت.هنگام شب و خواب بر رویش می کشید و موقع بیداری بر دوشش می انداخت.از زندگی فقط این پالتو را داشت.بهلول در پارک و خیابان می خوابید.در زمستان هم برای در امان ماندن از برف و باران و سرما در پاساژها و دکه ها و…..می خوابید.

با کسی حرف نمی زد.بسیاری تصور می کردند او نمی تواند سخن بگوید.هرکسی با او تندی می کرد،به آسمان نگاه می کرد و چیزی نمی گفت.

روزی که صبح هنوز از خواب بیدار نشده بود و صاحب مغازه از ماموری خواسته بود که وی را بیدار کند و سفارش کند که دیگر در مقابل مغازه اش نخوابد و مانع کسب و کارش نشود،مامور بعد از بیدار کردن او یک سیلی هم به او می زند!بهلول در حالی که گرد و خاک پالتویش را پاک می کرد،با چشمانی اشک آلود به مامور می گوید:

شب به آسمان نگاه کن.صاحب آن همه ستاره مرا نمی زند.توکه فقط چند ستاره داری،چرا به خود اجازه می دهی که به من سیلی بزنی؟

مامور و مغازه دار که تابحال فکر می کردند بهلول لال و کم هوش و… است،با تحیر به هم نگاه می کردند و از جمله ای که بهلول گفته بود،متحیر.بهلول با چشمانی اشک بار مثل همیشه به آسمان نگاه می کند و دور می شود،در حالیکه نگاه هایش راز و رمزآلود و زیر لب حرفهایی می زد که کسی نمی شنید.

حدس می زنید او زیر لب چه می گفت؟