برچسب ها بـ ‘تحقیق’

ایران و ایرانی 75

چهار شنبه, 26 نوامبر, 2014

به راستی در این موج متخصصان و نخبگان ایرانی که راهی خارج از ایران شده اند کسی نبود که مایل باشد در کشورش و به مردمش خدمت نماید؟قطعا اینگونه نیست.ایرانی در هیچ کجای دنیا به اندازه اقامت در وطنش خوشحال و راضی نیست.پس چرا اینگونه است؟
روزی در فرودگاه فرانکفورت آلمان یک تکه موسیقی محلی خراسانی را خواستم که گوش دهم. تا گوشی های هدفون را به نوت بوک خود وصل نمایم چند ثانیه ای با صدای قابل شنیدن اطرافیان صدایش پخش شد و این کافی بود تا دونفر مشتاقانه بسویم بدوند و با اصرار و شوق عجیبی درخواست کپی کردن این تکه موسیقی را روی حافظه های الکترونیکی همراهشان بنمایند و می گفتند که سال هاست که این نوای زیبا را نشنیده بودند.از یکی از آنها همین سوال را کردم که چرا برنمی گردی و برای مردم خودت کار نمی کنی؟ و با حسرتی از مخاطبم جواب شنیدم که یک بار آمدم اما هیچ جا حاضر نشدند از توانمندی من استفاده نمایند و بعضی فامیل برایم کارهایی غیر مرتبط و کارمندی برایم جور کردند که اصلا به سال ها زحمت و اندوخته های من مربوط نبود و آنجا که تخصصم به دردشان می خورد علیرغم چندین بار مراجعه و اعلام آمادگی من نپذیرفتند و به کارم نگرفتند.حد اکثر پیشنهاد استادی دانشگاه به من دادند که با روح من سازگاری ندارد .من اهل کار عملی هستم و تحقیق در مرکز پیشرفته که از اینگونه تاسیسات و تجهیزات هم در کشور خبری نبود

ایران و ایرانی 57

سه شنبه, 24 دسامبر, 2013

امیدوارم که همه شما خوانندگان محترم که تابحال این بحث را دنبال نموده اید،تصدیق فرمایید که از دایره یک تحقیق بیطرفانه و منصفانه خارج نشده ایم.در ادامه به ارائه راه حل هایی از منظر توان و وسع فکری و تجربی خود خواهم پرداخت.
اما می توان نتیجه گیری کرد که مجموعه موارد توضیح داده شده ما را در تارو پود فرهنگی پیچیده و هزار لایه قرار داده که در تاریکی بخش های از آن به سختی صدمه خورده ایم و اکنون نیز از آنها سخت در رنج و عذابیم.
وقت آن رسیده که ببینیم چاره چیست؟
من در کتاب “در جستجوی خویش” به شرح بازدیدها و مشاهدات خود از سی کشور دنیا پرداخته ام و علل موفقیت و انحطاط فرهنگی آنها را از دید خویش شرح داده ام و از این گذرگاه نسخه ای برای کشور و مردم عزیزم نوشته ام که در اینجا ،بخشی از آن مطالب را دوباره بازگو خواهم نمود.
بر اساس تجربیات و دیدگاه های من ، ما باید در زمینه عیوب فرهنگی زیر بازنگری و چاره اندیشی داشته باشیم:
اول – دروغ
تمامی مصلحین اجتماعی و پیشوایان تمامی ادیان و عقاید و مکتب ها دروغ را مادر همه گناهان دانسته اند و در دین ما این امر تا بجایی زشت و ناپسند شمرده شده است که پیام آور خداوند دروغگو را دشمن خدا دانسته است.در ایران باستان نیز چون به نیایش داریوش بزرگ با خدای خود می نگریم درخواست او را از اهورامزدایش می بینیم که می خواهد کشورش را از سه بلا دور نگه دارد:دروغ و خشکسالی و دشمن.
بسیار مایه تاسف من است که بعنوان یک ایرانی بنویسم که کشور من از این پدیده در رنج است و به اشکال مختلف از این موضوع در حال لطمه خوردن می باشیم و حتی وقوع یک انقلاب بزرگ در سی سال گذشته هم نه تنها این پدیده را تضعیف و سست نکرد بلکه شدت هم یافته است و یک بار دیگر این موضوع ثابت می گردد که هنگامی یک انقلاب تبدیل به یک جریان پیش برنده امور می گردد که در نهاد تک تک ایرانیان جای گیرد و نه تعداد ی محدود. این پدیده به اشکال مختلف در جامعه بروز نموده است و از پایین ترین سطوح مردم را در بر گرفته تا بالا.
به یقین شما هم این دعوای بعضی زن و شوهر را را شنیده اید که چرا راستش را گفتی که مثلا دیشب شام چه خورده ایم و با ابن حرف آبروی خانوادگی ما را بردی.باید می گفتی فلان چیز را خوردیم.یعنی باید یک دروغ مصلحتی می گفتی تا آبروی خانوادگی حفظ گردد!یا پدری که به فرزند خود می گوید به مراجه کننده یا تلفن کننده بگو پدرم در خانه نیست !اینگونه امور به حدی فراوان و عادی شده اند که به هیچ وجه هم ناپسند به شمار نمی آیند و حتی به عنوان زرنگی و کاردانی افراد محسوب می گردد.

یک سوال

شنبه, 22 ژوئن, 2013

نتیجه انتخابات پیامی را در خود دارد:

1 – از چهار رییس جمهور بعد از رحلت امام(ره) سه نفرشان خارج از جبهه “اصولگرایان” بودند و آقای احمدی نژاد هم در هشت سال ریاست جمهوری خود نشان داد که “اصولگرا”نیست.

2 – در مجلس بر عکس است و بجز یکی دو دوره در بقیه موارد اکثریت در اختیار “اصولگرایان” بوده است. تقریبا می توان با اطمینان گفت در اغلب دوره ها قوه مقننه و قوه مجریه باهم همسو نبوده اند.

به نظر می رسد باید در این مورد بیشتر اندیشید و چاره ای پیدا کرد تا این دو قوه باهم هماهنگ باشند.چون مردم که همان مردمند ،پس چرا با این پدیده روبرو هستیم؟

 باید در این مورد تحقیق و مطالعه و چاره اندیشی نمود.

فریدون پوررضا

شنبه, 28 آوریل, 2012

روز بیست و سوم فروردین امسال مردی چشم از جهان فروبست به نام فریدون پوررضا.

گیله مردی که نزدیک پنجاه سال ،عمر بر سر تحقیق و احیای موسیقی فولکلور گیلانی گذاشت و چه خوش هم می خواند.

گیلانی ها عاشقش بودند و ایرانی ها عزیزش می داشتند،چرا که به عمق فرهنگ بخشی از کشور فرو رفته بود و با مروارید های غلطانی از موسیقی محلی آن دیار سر بر می آورد.

و چه غریبانه مرد.افسوس و صد افسوس که رسانه های مختلف کشور چقدر سرد و بی تفاوت با این امر برخورد کردند و این خود مصداق بارزی است بر سقوط فرهنگی وحشتناک و نگران کننده ما ایرانیان.

اگر پاس پور رضا و امثال او را ندانیم،پاس خود و ثروت عظیم فرهنگی خود را نداشته ایم،همچون مالداری که به صحنه نابودی مال خود بی تفاوت می نگرد و کاری نمی کند.

به خودمان رحم کنیم.

کوچه مردها(42)

یکشنبه, 8 ژانویه, 2012

خانواده دومی که به فاصله چند ماه از جنگ مسلحانه ژاندارمری و چریک ها به محله ما نقل مکان کردند ،یک خانواده ساواکی بودند.البته در اصل این ها دو خانواده بودند که دو مرد این خانواده ها،داماد و برادر خانم یکدیگر بودند که نام یکی از آنها در یادم مانده است:آقا اسماعیل.

علاوه بر زن و بچه های این دو نفر برادر یکی از آنها ،پسر بچه ای هم سن و سال خود ما بود به نام عباس که در یکی از قسمت های بعد از او مفصل خواهم نوشت تا بدانید که اینگونه درآمدها را خوردن به چه می انجامد.

به هرحال نیاز به هیچگونه تحقیق و بررسی توسط بزرگترهای محل نبود و خود آقا اسماعیل از همان بدو سکونت در محله،صراحتا اعلام نمود که کارمند چه سازمان و ارگانی است و برای همه کسانی هم که در فکر تخطی از منویات ملوکانه شاهنشاه هستند،خط و نشان اساسی کشید!آنقدر وقیح تربیت شده بودند و آنقدر خیالشان راحت بود که هجومی وارد محل شده بودند.ظاهرا هم دستور داشتند که ماهی حداقل یک بار به یکی از اهالی محل گیر بدهند و چنان نسقی بگیرند که همه حواس ها جمع باشد که داروغه ها و ماموران شاه همه جا هستند.

در تحلیل های خصوصی که حاج آقا رضوی ارائه می داد،هردو خانواده تازه وارد را فرستادگان “دستگاه”می دانست.این نامی بود که حاج آقا به نظام شاهی داده بود و همه می فهمیدند که مقصود ایشان چیست.از طرف دیگر این دو مامور ساواکی هم دائما به اهالی محله تذکر می دادند که این آخوند مسجد محل زیاد مورد اطمینان نیست و پسرش از عوامل ارتجاع و دشمنان شاهنشاه است!

مردم هم اگرچه در ظاهر از خود واکنشی نشان نمی دادند اما در باطن هرروز بیشتر به حاج آقا رضوی دل می بستند و بیشتر از نظام حاکم فاصله می گرفتند و طوری شده بود که از یک طرف یک شبکه مخفی از اهالی محل تحت سرپرستی حاج آقا تشکیل شده بود و از طرف دیگر جو محله برای این دو خانواده به حدی عذاب آور شده بود که هرروز بیشتر آنها را عصبانی می کرد اما چون دستوری آمده بودند،باید می ماندند و این موضوع آن ها بیشتر دریده و پرخاشگر تر می نمود.

در حقیقت محله،این دو خانواده را بایکوت نموده بود.

این ها هم چند ماه مانده به پیروزی انقلاب و بعد از حادثه 17 شهریور تهران،به سرعت زندگی خود را جمع کردند و آنطور که اهالی محل می گفتند ،به شهرستانی دوردست رفتند،البته بدون عباس که بعدا داستان او را خواهم نوشت.

کم کم و به کمک خاطرات بعدی فضای کلی فرهنگی و تربیتی محله را به دست خواهید آورد.