برچسب ها بـ ‘تحفه’

کاش می شد!

دوشنبه, 9 مارس, 2020

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل , دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش لبخندها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب ونان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد

بوسه رابا غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه می شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم

درتب آواز جاری می شدم

آی مردم من غریبستانی ام

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هرکه می آید به او گل می دهد

دشتهای سبز , وسعتهای ناب

نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تو را پیدا کنم

در دل آینه جایی باز کنم

مقالات 67

یکشنبه, 2 اکتبر, 2016

شریعت خواندن دعا و طریقت سوختن دل از آن دعاست و حقیقت استجابت دعا وشنیدن ندا یا دیدن جلوه مولا است.
شریعت پیدا کردن سواد و فهم و درک کتاب و تسلط بر آن در زبان است.طریقت کتاب پرسوز و گداز عشق و محبت جانان است و حقیقت دستاورد و یافته های سالک و فانی شدن در آن است.
شریعت خواندن قران است و طریقت توجه به ژرف معانی آن و حقیقت بطون و معنی آن است.
شریعتی که هدف آن رسیدن به مقام قرب جانان است،ایجاد شایستگی در وجود انسانها می کند تا برای قرار دادن و گذاشتن در معنی و گوهر معرفت در دلهایشان آماده شوند به همان گونه ای که صدف برای جای گرفتن در،آمادگی و استعداد و لیاقت لازم را دارد.”
در این مرحله ،باید رهرو دل خود را همچون کاغذی سپید و کاملا بیرنگ از هر خط و نقش و شکلی خالی کند تا معشوق بر آن،بنویسد و بنگارد آنچه خواهد.اما بسیاری با کمی تلاش و به دست آوردن کمی لیاقت و پیشرفت،به خود آفرین گفته و مغرور و سرمست شده و خود را مقرب درگاه الهی می پندارند.بسیاری از کسانی که تا بدین مرحله رسیده اند در همین نقطه می ایستند و کار را تمام شده می دانند.بهترین مصداق این جماعت وضعیت و پندار جهان پیشرفته کنونی از خود و جایگاه خودشان در عالم هستی است.وضعیت این بیچارگان بسیار شبیه اعرابی داستان مولاناست:
“مرد عرب فقیر بود و همسرش او را ملامت می کرد که برای معاش کاری بکن.اما مرد پاسخ های خود را داشت و سرانجام زن را تهدید به طلاق کرد.زن گریست و سرانجام مرد آرام شد و قرار شد با رضایت زن عملی انجام دهد.نهایتا قرار شد کوزه ای از آب باران – که در بادیه بسیار ارزش داشت – برای خلیفه تحفه ببرد تا پاداشی بیابد.مرد با کوزه آب راه افتاد و زن مدام دعا می کرد که برای کوزه در طی سفر اتفاقی نیفتد.مرد چون به درگاه خلیفه رسید هدف خود را که کسب مال بود فراموش کرد و مشتاق دیدار خلیفه شد.خلیفه چنان وانمود کرد که هدیه ای گرانبها دریافت کرده،به او پاداشی داد و کوزه اش را پر از زر کرد،اما دستور داد او را با کشتی از دجله برگردانند تا اعرابی متوجه شود که آب برای خلیفه کم نبوده است.
چون به کشتی درنشست و دجله دید
سجده می کرد از حیا و می خمید
کای عجب لطف آن شه وهاب را
وین عجب تر کو ستد آن آب را
چون پذیرفت از من آن دریای جود
این چنین نقد دغل را زود زود
و خود مولانا در پایان این حکایت ،مقصود و منظور خود را از این تمثیل بیان و معنی می نماید که:
چیست آن کوزه،تن محصور ما
اندرو آب حواس شور ما
ای خداوند این خم و کوزه ی مرا
درپذیر از فضل الله اشتری
کوزه ای با پنج لوله ی پنج حس
پاک دار این آب را از هرنجس
تا شود این کوزه منفذ سوی بحر
تا بگیرد کوزه من خوی بحر