برچسب ها بـ ‘تاکسی’

سحرگاهان 2

شنبه, 4 مارس, 2017

انگار صبح های خیلی زود اختصاص به پاکان دارد و اگر ناپاکی چون من نیز توفیق درک این زمان را در جامعه داشته باشد با مشاهداتش پالایش می شود.
در پارک ها فقط افرادی را می بینی که در حال ورزش و پیاده روی هستند و با عبور از کنار یکدیگر لبخند می زنند و به هم سلام می دهند.
گروه های مختلفیدر حال ورزش هستند یا دور هم می گویند و می خندند یا باهم صبحانه می خورند،آنهم به شادی!
راننده تاکسی ها و اتوبوس ها ،رفتگران و سایر کارکنان صبحگاهی همه خوشرو و شاکرند،انگار که خواب شبانگاهی همه آلودگی های روح را همراه با خستگی های جسم باهم می شوید و از بین می برد.

ایران و ایرانی 34

یکشنبه, 23 دسامبر, 2012

کشورهای موفق از نظر فرهنگی دو دسته اند:

الف -آنها که هم تاریخ دارند و هم خلاقیت بر فرهنگشان حاکم است.

در این کشورها و طی صحبت با مردمشان در بحث ها معمولا گفتار خود را با اینگونه جملات شروع می کنند:”به دلیل……….” یا ” با توجه به این حقیقت که……….” و این بخاطر این است که به واسطه وجود و پشتیبانی یک تجربه و تمدن تاریخی طولانی و مستحکم می توانند شواهد و دلایل زیادی از تجربیات تاریخی-ملی خود را ارائه نمایند.

در اینگونه جوامع معمولا با توجه به گذشته خود به آینده نگاه می کنند و برای آن تصمیم گیری و برنامه ریزی می نمایند.مثلا در انگلستان هنوز برای حفظ سنتهای خود شکل تاکسی ها را به همان شکل قدیمی حفظ کرده اند،در حالی که روی موارد تکنیکی مثل موتور و راحتی خودرو و مصرف سوخت و….. آخرین دستاوردهای بشریت را پیاده کرده اند.

در این کشورهای آباد و مرفه معمولا شمار زیادی از مردم کشورهای دیگر تقاضای اقامت و شهروندی دارند که تصمیم گیران معمولا کسانی را می پذیرند که در کشورهای خود جزئ فرهیختگان و معترضان بوده اند و امید برگشت و به قدرت رسیدن در کشور اولیه به آنها وجود دارد.

 

ب –آنها که تاریخ و تمدن دیرینه ای ندارند اما خلاقیت و نوآوری را در فرهنگ خود جای داده و دارند.

بهترین نمونه های حال حاضر در دنیا کشورهایی مانند آمریکا،کانادا و استرالیا می باشند.

در این کشورها و طی صحبت با مردمشان در بحث ها معمولا گفتار خود را با اینگونه جملات شروع می کنند:”به منظور……..” یا  “با هدف……..” و به این ترتیب نشان می دهند که نگاهشان فقط به آینده است و همیشه به دنبال کاربرد آخرین دستاوردهای بشری در همه جلوه های زندگی هستند،چه در صنعت و چه در ساختمان یا هنر و …….

در این کشورها در انتخاب افراد متقاضی برای اقامت و زندگی ،بیشتر به ویژگی های خلاقیت،تخصص و سودآوری آنها توجه می کنند و پذیرش می دهند.

 

کوچه مردها 69

چهار شنبه, 27 ژوئن, 2012

در مدت اقامتم در تابستانها در روستایی در بابل،معمولا پسر ارشد خانواده ای که مهمانشان بودم و در شهر زندگی می کرد،چند روزی من و پسرش را – که تابستانها در روستا و پیش پدربزرگش می ماند – به شهر می برد و در یکی از شب هایی که در شهر بودیم هم ما دونفر را با یکی از دوستانش که او هم آموزگار مدرسه بود به سینما می برد.

شکل کار هر ساله یکسان بود و بسیار لذتبخش.از صبح همراه دوستم در انتظار رسیدن شب ثانیه شماری می کردیم. غروب آفتاب همراه دوستم و پدرش به دنبال نفر چهارم می رفتیم و بعد همگی با یک تاکسی که کرایه اش نفری پنج ریال بود به میدان اصلی شهر می رفتیم و کنار یکی از دو سینمای آنجا پیاده می شدیم.

با خرید بلیط وارد سالن انتظار می شدیم و با بیصبری منتظر رفتن به داخل سالن اصلی بودیم و نهایتا این امر اتفاق می افتاد.نشستن روی صندلی در سالن تاریک برای من موفقیت بزرگی محسوب می شد و بعد از لحظاتی پرده بزرگ کنار می رفت و صحنه نمایش پارچه ای و سفید رنگ نمایان می شد.با خاموش شدن چند چراغ باقیمانده م نمایش اعداد از نه تا صفر بخش تبلیغات کالا های مختلف آغاز می شد و بعد از چند دقیقه تبلیغ فیلم های آینده آن سینما صورت می گرفت که همه با علاقه تماشا می کردند و همانجا تصمیم می گرفتند که برای دیدن هریک از آنها هم بیایند یا خیر.

بالاخره بعد از حدود یک ربع فیلم اصلی شروع می شد.معمولا فیلمی ایرانی بود که در ابتدای فیلم همه چیز خوب بود ،اما بتدریج سر راه قهرمان فیلم مشکلات بزرگ و زیادی پیش می آمد و با فعالیتهای خودش و یکی دو تا از دوستانش که معمولا نقش یکی از این دوستان هم کمدی و خنده آور بود همه مشکلات در انتهای فیلم به خیر و خوشی حل می شد.در بین فیلم هم یکی دو بار قهرمان فیلم ترانه ای را می خواند و همه حظ می بردند!

نکته بسیار جالب این بود که در میانه فیلم و در یکی از حساسترین مواقع ناگهان فیلم قطع می شد و چراغها روشن می شدند و همه تماشاچیان باید سالن سینما را ترک می کردند و به سالن سربازی که کنار سالن اصلی سرپوشیده بود نقل مکان می نمودند! و ادامه فیلم را پس از چند دقیقه در سالن جدید تماشا می کردند.

پس از پایان فیلم ما هنوز هم ذوق زیادی داشتیم،چون بلافاصله بیرون سینما به یک ساندویچ فروشی که کنار همان سینما بود می رفتیم و نفری یک ساندویچ و یک نوشابه می خوردیم که برای ما که همیشه غذای خانگی می خوردیم،فوق العاده خوشمزه و جالب بود.این یک سنت بود و تقریبا همه کسانی که در سالن سینما بودند،خوردن ساندویچ و نوشابه بعد از فیلم را به نوعی واجب می دانستند!

نهایتا هم بعد از این مرحله از دستفروشی که در یک جعبه بزرگ شیشه ای مقدار زیادی پنیر خیکی محلی ریخته بود،یک تومان پنیر برای صبحانه فردا صبح می خریدند .مرد پنیر فروش کفگیری بزرگ از پنیر خیکی محلی را در تکه ای از یک روزنامه می ریخت و کاغذ را جمع می کرد و دورش را با نخ کوک خیاطی چندین دور می بست.هرگز و بعد از آن چند سال در عمرم و در هیچ کجای دنیا پنیری خوشمزه تر آن پنیرها نخورده ام.

قانون حمل زباله!

شنبه, 10 دسامبر, 2011
 

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!))

در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:

((قانون کامیون حمل زباله.))

 او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند

 

 

به سلامتی……

سه شنبه, 22 نوامبر, 2011

به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت

اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه

وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم

به سلامتی لرزش دست های پیر پدر

 ……

به سلامتی اونایی که اعتقادات مذهبیشونو فقط تو دل خودشون نگه میدارن و به بقیه تحمیل نمیکنن

.به سلامتی اونایی که اهل ریا کاری مذهبی نیستن

 ….

به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همهٔ موهاش ریخته،

به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟

باباش میگه قربونت برم از همهٔ اونا تو خوش تیپ تری

…..            

به سلامتیه همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه

….

به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند

…..

به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره

به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن

لذت های ارزان(6)

شنبه, 5 نوامبر, 2011

دست نابینایی را گرفتن و کمک کردن به او در عبور از خیابان یا سوار تاکسی و اتوبوس شدن

-با حافظ و مولانا و… لحظاتی خلوت کردن

-با لبخندی به استقبال یا بدرقه غمگین و خسته ای رفتن

-عیادت از بیماری که تنهایی ،درد بزرگترش شده است

-سرزدن به پدر و مادر پیرتان و گفت و شنودی مهربانانه با ایشان

-گوش دادن فعال و سخاوتمندانه به افراد پیر و کهنسال که عاشق حرف زدنند

-باز شنیدن ترانه های محبوب دوران نوجوانی

-کودکی شیرین و بازیگوش را یافتن و با او بازی کردن

-برای کودکان لالایی خواندن

-با شوخی های دلنشین فضای اطراف را شیرین و دلنشین کردن

 

کوچه مردها(13)

دوشنبه, 26 سپتامبر, 2011

وسایل حمل و نقل عمومی مثل حالا فراوان نبود.مردها هم یا چیزی برای رفت و آمد روزانه نداشتند و یا اگر داشتند هم دوچرخه یا موتور سیکلت بود.

اگر می خواستی با تاکسی (فیات هایی که آنها را فیات کبریتی می نامیدند)جایی بروی،اولا گران بود و ثانیا حدود یک ربعی راننده درون ماشین و تو بیرون باید چانه می زدی تا از پانزده ریالی که راننده می گفت به پنج یا هفت ریال می رسیدی و سوار می شدی و تازه این هم برای اکثر خانواده های محله مبلغ زیادی بود.

هنوز برای این امر حیوانات نقش اساسی را داشتند و البته انسان!

گاری های دستی بزرگی بود که بستگی به توان صاحبش اسب یا خری را به آن می بست و یا خود آن را می کشید و بسیاری از بارها تا حد صد کیلو گرم را با این گاری ها جابجا می کردند.

بارهای سنگین تر یا حجیم تر را با کاروانی از شتر جابجا می کردند.قافله شترها که بین پنج تا ده نفر بودند ،با زنگوله های خوش آهنگ آویخته برگردنشان و قیافه فکور و خونسرد شترها آمیخته با دقت در وقایع اطرافشان،زانوهای پر از گل و خاک آنها و دهان همیشه در حال جنبششان هنگامی که روی زمین می نشستند،می توانست ساعتها ما بچه ها را به خود مشغول نماید.

برای حمل و نقل و جابجایی آدم ها هم بیشتر از درشکه استفاده می شد که عالمی داشت.یکی از رایج ترین تفریحات ما پریدن به پشت درشکه های در حال حرکت و سواری خوردن مجانی برای مدت کوتاهی بود که البته از نوازش شلاق بلند درشکه ران هم معمولا بی نصیب نبودیم.شلاقش آنقدر بلند بود که با پرتاب آن به سمت عقب در همان حال درشکه رانی،به ما می خورد و مثل برق گرفته ها از درشکه پایین می پریدیم.

میوه و خیلی از مایحتاج دیگر همچون پارچه و ظروف را هم با خر جابجا می کردند و بجای اینکه مردم به مغازه ها بروند،آنها سراغ مردم می آمدند و بازاریابی می کردند.