برچسب ها بـ ‘تازیانه’

یا حسین 5

شنبه, 28 اکتبر, 2017

اکنون دیگر زینب نیز نیست.او به رسالت خود عمل نمود و رفت.خوش به سعادت او و بدا به حال ما واماندگان به ظاهر زنده.
خون حسین، مایه حیات بخشی است که در گذر زمان بر کالبد ملت‌ها دمیده می‌شود و آنها را به زندگی فرا می‌خواند و حسین(ع) زنده جاویدی است که هر سال، دوباره شهید می‌شود و همگان را به یاری جبهه حق زمان خود، دعوت می‌کند.
شهیدان ما به ندای یاری خواهنده حسین لبیک گفتند و رفتند.باز به قول دکتر شریعتی:
“امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند. در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم.
رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!
يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
حسین رسالت مبارزه در راه عقیده را برگزید و زینب رسالت رساندن پیام او را،
یا باید راه حسین را پیمود و یا راه زینب،
انتخاب کنید

عاشقانه ها 24

یکشنبه, 7 اکتبر, 2012

بشر بن حارث گوید:

بر مردی گذر کردم در بازار بغداد که هزار تازیانه خورده بود و کلمه ای نگفت،پس به زندانش بردند.

به دنبالش رفتم و بدو گفتم:چرا تازیانه ات زدند؟

گفت:چون عاشقم.

گفتم:چرا ساکت ماندی و هیچ نگفتی؟

گفت:چون معشوقم در برابر بود و مرا می نگریست.

گفتم:کاش به معشوقی بزرگتر نظر می داشتی!

ناگاه نهیبی برآورد و جنازه اش بر زمین افتاد.

عاشقانه ها(1)

یکشنبه, 8 آوریل, 2012

ای عشق همه بهانه از توست 
                     من خامشم این ترانه از توست

آن بانــــــگ بلند صبحگاهی
                     وین زمزمه ی شبانه از توست

من اندوه خــــــویش را ندانم 
                    این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبــــــازان
                    در خرمن من زبانه از توست


افسون شده ی تو را زبان نیست
                    ور هست همه فسانه از توست

 کشتی مرا چـــــــه بیم دریا ؟
                    طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
                    مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟
                    کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
                    رام است که تازیانه از توست

 من می گذرم خموش و گمنام 
                    آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر
                    کاینجا سر و آستانه از توست

 

باز هم از “عشق”

یکشنبه, 25 سپتامبر, 2011

دختری کنجکاو می پرسد:ای مردم،عشق یعنی چه؟

دختری گفت:اولش رویا و آخرش بازی است و بازیچه.

مادرش گفت:عشق یعنی رنج و پینه و زخم و تاول کف دست.

پدرش گفت:ساکت شو بی ادب!این به تو نیامده است.

رهروی گفت:کوچه ای بن بست.

سالکی گفت:راه پر خم و پیچ.

معلم می گفت:عین و شین و قاف است و دیگر هیچ.

دلبری می گفت:شوخی لوسی است.

تاجری می گفت:عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت:عشق پر کردنشکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت:یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت:خانمانسوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت:واژه بی معناست

زاهدی گفت:طوق شیطان است

محتسب گفت:منکر عظماست

قاضی شهر گفت:عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه بر پشت

جاهلی گفت:عشق را عشق است

پهلوان گفت:جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت:طبل تو خالی است.یعنی آهنگ آن ز دور خوش است.

دیگری گفت:از آن بپرهیزید،یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت،من فقط یک سوال پرسیدم!